یه جایی توی دالان زمان
از سال ۸۴...
گم شدم
و انگار من نیستم
نمیدونم خودم و کجا جا گذاشتم
اما می دونم که جا موندم
اونی که می خواست مردن من و ببینه نمیدونه که من از همون وقت مردم..
و من دیگه اون کسی که بودم نیستم..پس مرده ام..
از این نام و نشان هایی که دارم هیچ ..هیچ.. نیست
**
تصمیم دارم با خودم مهربان باشم
یعنی باید مهربان باشم٬مجبورم..وگرنه بیش از این "لیبل" دیوانگی می خورم روی پیشونیم..اما من دیوانه نیستم..باور کنید
اما مثه خیلیا نمیتونم این مدلی عاقل باشم
نمیتونم دورویی کنم..نمیتونم !
**
اشفته می نویسم .میدونم.ذهنم پره از چیزهای متعدد و حرفهای نگفته و دل دل های نگرانی.
پر از انرژی های تلف شده و افسوس های پیاپی..
**
فیلم می بینم،کتاب می خونم،دوباره می خوام برم باشگاه،کلاسهای زبانم و پیگیری کردم و .......اما ذهنم شلخته ست..
و این شلختگی ناشی از همه درگیری هاییه که توی این ۲-۳ساله داشتم٫اما یه چیزی رو مطمئنم
اونم اینکه این اشفتگی و در هم ریختگی،این حال بد و بی قراری برای هیچ عشق از دست رفته یا به دست آمده ای نیست....اینقدر سن ازم گذشته مه بتونم با این قبیل ماجراها خودم و تطبیق بدم...
و همین برام کافیه...........
**
پی.نوشت: وقتی همه ادمها جواب اعتمادی که بهشون کردی با بی معرفتی و نا مردی میدن....وقتی همه معادلات ذهنیت رو بهم می ریزن..وقتی تو می مونی و این منطق گندت که باید حرمت نان و نمک رو باز هم نگه داشت...........
ترمه.ببین .اینقدر خوش بین نباش..........چشمات رو باز کن پیلیززززززززززززززززز
خیلی...
لابه لای دست نوشته هایم این را پیدا کردم دلم خواست پابلیشش کنم:
تابستان ۸۵
يادت هست شبِ قبل از رفتنت مرا بوسيدي؟
و به من گفتي که منتظر مي ماني ؛ يا نگفتي؟ يادم نيست.
يادم هست سيمهاي تلفن گرمي صدايت را مي خوردند ،
و بوسه هايي که با حروف تايپ شده مي فرستادي در راه مي مُردند.
اشکهايم که تمام شد، دلم پر از خالي شد، خام شد.
مي داني ،
دروغ ِ اول سخت است، بعدي راحت مي شود.
يادم هست خيانت غير ممکن مي نمود ،
ولي آن هم - به لطف فاصله - کم کم عادت مي شود.
شايد نتوانم بهترين روز زندگي ام را به ياد بياورم ،
ولي تا ابد مي دانم ،
بد ترين روز زندگي ام همان روزي بود که گفتي بايد تصميم بگيري ،
و به تقدير ايمان آوردم ،
وقتي تو دقيقا در همان روز همه چيز را فهميدي.
يادت هست روزي که به ديدنم آمدي پيرهن آبي ات را پوشيدي؟
من هنوز از ديدن اقيانوس آرام سرمست بودم ؛ يا از ديدن چشمان تو؟ يادم نيست.
يادم هست گذشته ام را به يادم نياوردي ،
و برايم بهترين آرزوها را کردي ، و باز مرا در آغوشت گرفتي ،
و باز مرا بوسيدي ، و به سوي اقيانوس ديگري رفتي.
شايد اگر داستان ما افسانه نبود،
همين جا پيش من مي ماندي ، و ديگر نه دوري بود و نه درد و نه دلتنگي.
ولي در افسانه ء ما، دوري شرط لازم بود ،
و تو - ناجي من - باز هم زشتي هاي مرا ديدي.
يادت هست چند ماهي حرفهاي مرا از دهان ديگري شنيدي؟
و من از دست خودم بسيار رنجيدم؛ يا از دست تو هم؟ يادم نيست.
يادم هست خودم خشتها را کج نهادم ،
و حالا من بودم و ديوار کجي که هيچ گاه به ثريا نرساندم.
و چه مرزهايي که شکست ،
و چه حرفهايي که روزي هزار بار آرزو مي کنم هرگز نمي شنيدي.
اقيانوس اطلس هنوز هم به آرام نرسيده است ،
و ديروز مادرم گفت که دماوند هنوز هم قله ء دنا را نديده است ،
ولي امروز تو باز هم به من رسيدي ، يا من به تو رسيدم ، واقعا نمي دانم.
حس مي کني؟
که اينبار همديگر را جور ديگري مي بوسيم؟
مي بيني؟
که اينبار چقدر راحت « دوستت دارم » ها را مي گوييم؟
دقت مي کني؟
که اينبار ديگر از گذشته هيچ چيزي نمي گوييم؟
مي داني،
داشتم فکر مي کردم نکند بزرگ شده ايم؟
نکند زمانش رسيده است ، که فصل آخر افسانه ء مان را بنويسيم؟
داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است.
يک افسانه قشنگ ، پايان قشنگي دارد؛ يا ندارد؟ يادم نيست.
زمان ، حافظه اش خوب است ؛ مطمئنم مي داند.
برايش صبر مي کنم ، تا افسانه ء قشنگمان را به پايان برساند.
مي داني،
من مي دانم- هر چه که پيش آيد -
هر کسي هر روز هر جايي داستان من و تو را بخواند ،
به خودش خواهد گفت :
داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است.
..........
پایان قشنگی نداشت
اما اون برام مهم نیست
الان به خاطر اعتمادی که به ادمها میکنم غمگینم
هر روز یک تنگ بلور از اعتمادم میشکنه..یکی پس از دیگری..چرا؟؟؟هنوز یکی ترمیم نشده یکی دیگه..انگار مسابقه گذاشتن برای گند زدن به اعتماد و اطمینان من به دنیا٬ ادمهاش و ......
***
سیگار دلم می خواد..خیلی..............................................
من اگه خدا بودم..
اما وقتی کانکت میشم به نت و می خوام بنویسم همه ش یادم میره..کلی دیروز واسه خودم حرف توی ذهنم ردیف مردم که بیم و اینجا بگم و بنویسم اما الان اصلا مخم هنگ هستش!
**
یه سری کارهام و دارم سر و سامان میدم توی منشور زنان..دو سه روز پیش هم جلسه داشتیم و حرف زدیم..واقعا یک سوال؟اگه قرار باشه مثلا از طرف زنان ایرانی یه کسی مثل "عشرت شایق" بره توی مجلس بهتر نیست اصلا ما نماینده زن نداشته باشیم؟؟؟ این زن واقعا بویی از زن بودن برده؟ والله ۱۰۰تا مرد شرف دارن به این آدم !!!!!!!!!!!!!!
این روزها هنوز موعد اجرای حکم "مکرمه" نیومده من عصبیم..نمی تونم بفهمم چرا نمیشه جلوی حکم سنگسارش و گرفت و چجوری میشه که این زن این شکلی قراره سنگسار بشه :(
ذهنم اشفته ست..هزار تا چیز توش چرخ می خوره و سامان نداره!برای همین پراکنده می نویسم..
**
برف و سرما و این اوضاع هوا شوخی بردار نیست و من از اونجایی که حسابی سرمایی هستم باید یه فکری اساسی درمورد لباس و کفشم بکنم..البته دیگه نمیدونم چی بپوشم که سردم نشه اما با این کفشهای کتانی و پارچه ای و نبوک نمیشه سر کرد....
خدایااااااااااااا سرما بسه ه ه ه ه ه ه ه ..
**
با پسرک به شدت مشغول برنامه ریزی کاریش هستیم..و من باید بتونم کمکش کنم تا پول در بیاره.به همین سادگی و چون به کارش اطمینان دارم می دونم از پس پروژ های عکاسی و طراحی به بهترین شکل ممکن بر می یاد......فقط این روزها گیجم و نمیدونم باید از کجا شروع کنم...
**
دلم می خواد چشمام و ببندم و باز کنم زمستان تمام شده باشه...
اون از اون هفته شنبه؛اینم از این هفته شنبه!
من امروزم خونه موندم
اصلا حوصله نداشتم برم سرکار و قیافه مزخرف یه سری ادم رو ببینم که چیزی جز استرس برام ندارن!!!!!!
پس موندم خونه!این بهترین راهه...
کلا همه ش توی تختخواب بودم و یا امدم توی اینترنت و سایتها رو چک کردم
حالا خوبه این نت بوک هست وگرنه لابد تا پای میز کامپیوتر هم زورم می امد بیام؛ برف و سرما باعث بی حالی کلافگی م می شه.نمیدونم هم چرا؟!
دیشب توی برف و سرمای شدیدی که یهویی شد کلی مجبور شدیم با پسرک برای انجام کارهای آفیس بریم اینور و اونور و من مطمئن بودم آخرش از سرما می میریم! البته نمردیم؛چون من کلی دعا کردم :)
من هنوز مسخم؟؟؟
شاید .نمیدونم...امروز به یکی از دوستام گفتم.شوک بزرگی بهم وارد شده و اضافه بر اون با همه داستان هایی که تا امروز وجود داشته همه محاسبات ذهنی من و در مورد ارتباطم با ادما دچار یه "گپ" بزرگ کرده ..که نمیدونم واقعا باید چیکار کنم؟گیجم...شایدم باید بزارم زمان بیشتر بگذره.
اما خب مشکل اینه که نمیتونم "تراست" کنم به کسی..و همه ش دارم پاچه ملت و میگیرم!
هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییس!
خب؟لطفا خفه شو و دیگه اینقدر زر نزن!
*****
معلوم نیست وقتی هیچی ندارم واسه نوشتن واسه چی می یام اپ کنم..
شایدم دارم و حال ندارم بهش فکر کنم؟چه می دونم..
فقط می دونم که دارم این "پسرک" بیچاره رو سرویس میکنم.حق دارم یانه؟ نمیدونم.....اما بهانه گیر شده م..شدید!
یاد پارسال این روزها افتادم امروز...
همین توی خونه بودن ها و خوابیدن ها و ارام بخش خوردن ها و کافه شینی ها.....
هنوزم نفهمیدم سرکار نرفتن بهتر است یا رفتن... مسئله این است!
**
پ.ن: گاهی از مدل کامنتهایی که می زارن برام احساس میکنم ادمها می یان اینجا تا داستان زندگی بخونن یا ماجراهای هیجان انگیز عاشقانه!!!!!!چرا؟؟؟ اما من خاطره نویسی بلد نیستم! باور کنید
شایدم "هیت" سایتهایی که اینجوریه بالاتره و بقیه بیشتر خوششون می یاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
برف..سرما..یخبندان ...
این سرما واقعا مغز من و مختل کرده و تمرکز ندارم به هیچ وجه...
توی همه این روزهای تق و لقی کاری ما اومدیم سرکار و کار کردیم اما بی دلیل!
معلق بودن وضعیت یکی از آفیس هایی که کار میکنم باعث شده حسابی بهم بریزم اما چاره ای جز تحمل نیست
بالاخره امروز ماشین اوردم و اگرچه مثلا اینهمه لباس پوشیدم اما همین الان موقع نوشتن انگشتهام یخ زده و و پاهام توی چکمه منجمد هست!
واقعا اگه من مردم بدونید از سرما بوده نه هیچ چیز دیگه.......
**
این داستان گشت ارشاد هم که تمومی نداره
الان دو ماهه می خوام برم یک جفت چکمه چرم بخرم که وقتی اینجوری سرما و برفیه به جای چکمه های نبوک و جیر بپوشم اما نمیشه ..دم در همه مراکز خرید و پاساژها عین گرگ کمین کرده اند..
منم قید خرید و زدم...حوصله ندارم یه بار دیگه برم اون دخمه لعنتی ...
**
برنامه سفر دوبی هم هنوز پیگیری نکردم
قرار بود بعد از دهه اول محرم برم اما هنوز که هیچی..........
حالا شاید به جای دوبی برم ترکیه..اگرچه این دوست مارکوپولویم میگه بریم مالزی......
حالا پیدا کنید پرتغال فروش رو .....
هنوز ماجرای ارمنستان رفتن یادمه! و می خندیم بهش....
**
وامی که از بانک قرار بود بگیرم حاضر شده اما نیاز به کسی دارم که از بانک ملی حقوق بگیره و ضامن بشه.اما هیچکس نیست.
لعنتی
همه چی قاطی پاتیه!!!
سردمه..خیلی................
اینقدر که اصلا مخم کار نمیکنه بنویسم!
من حالم خوبه...
الان احساس این و دارم که خوبم...
دیشب خواب دیدم توی زندان هستم..نمیدونم به چه جرمی اما زندان بودم و منتظر اینکه دادگاهم تشکیل بشه و بگن که چه مدتی باید توی زندان بمونم.توی اون زندان که البته جای بزرگی هم بود حال بدی داشتم.مرتب به این فکر میکردم که این مدت که نیستم بقیه چی میگن و ابروم میره که زندان بودم...
نمیدونم تعبیرش چیه..اگه کسی می دونه بهم بگه.........اما تا اونجایی که یادم می یاد یه جاهایی اواخر خوابم انگار اومده بودم بیرون و می دویدم..نمیدونم خوب یادم نمونده!(دارم پیر میشم و حافظه ام یاری نمیکنه...)
برف رو هم دوست دارم هم دوست ندارم
این برف سپید وقتی می باره..همه جارو رنگ خودش میکنه....همه چیز رو می پوشونه..
اون یه دستیه برف رو دوست دارم اما وقتی اب و شل میشه.وقتی سیاه و کثیف میشه..وقت یخ میزنه و سر میشه..دیگه دلم نمی خوادش...سرمای زیادی هم که بعد از یخ زدن برف هست هم دوست ندارم....
از همه بدتر اینکه وقتی برف می یاد دلشوره های مامان نمیزاره که ماشین بیارم با خودم و مجبور میشم توی برف و یخبندان دنبال اژانس و تاکسی باشم و این خیلی اذیتم میکنه....
امروز تعطیلی بود
اما من رفتم سرکار..هیچ کار خاصی هم انجام ندادم؛ نمیدونم چرا رفتم..
من استاد تغییر قالب هستم.این دیگه جزیی از من شده؛ممکنه ابتدای هر بحرانی کمی هنگ کنم؛اما خیلی سریع خودم رو با شرایط وفق میدهم
من ماه ها پیش مجبور کردم خودم را تا با شرایط تطبیق پیدا کنم اما این اخرین ضربه بود...نمی تونستم تصور کنم یا حتی پیش بینی که پایانش اینجوری باشه.....
سن و سالم از این داستانها گذشته که بخوام تمام-احساسی با مسایل دور و برم برحورد کنم و همین شد که همین چندین ماه رابطه دوستانه مون رو حفظ کردیم و حتی با هم کار میکردیم اما ..........
توقع نداشتم این داستان ..این یک دهه اینجوری به لجن کشیده شه؛اونم از طرف اون..دلم می خواست همیشه گوشه ذهنم باشه که اگر عشقی به سرانجام رایج اینجا یا همه دنیا نرسید به گند هم کشیده نشد...و من تونستم مثه همیشه متفاوت باشم..این تفاوت ریشه در چه چیزی داره خودم هم نمیدونم؛همینقدر میدونم که هیچ زنی حاضر نمیشه حتی با وجود اینکه خودش در کنار کسی که دوسش داره نیست اما باز این خودش باشه که یک زن دیگه رو می زاره کنار اون ادم ...اونم نه یه غریبه..دوست عزیز خودش رو .......................
من این کار و کردم چون عقل و منطق و درکم از وضعیت میگفت که نمیشه...من کاغذ بودم و اون پارچه یا بالعکس... و کاغذ و پارچه هم هیچوقت به هم نمیشه دوخت و اگه به زور هم بدوزیش یه روزی پاره میشه.......
نمیدونم چرا..اما من راهم و جدا کردم چون باید این کار و میکردم
"پسرکی" که الان در کنارمه خیلی شبیهه ش است..خیلی.......اما !!!
نمیدونم..
ترجیح میدم دیگه حرفی نزنم
همه چیز رو به گند کشید و این حق من نبود.می تونست همه چیز رو یه جور دیگه ببره جلو ....من مانع هیچ چیزی نبودم....
ما نون و نمک همدیگه رو خورده بودیم..ما حتی همین چند ماه گذشته بارها و بارها برای غم هم اشک ریختیم..من بارها از تعطیلات و استراحت خودم زدم تا کارهاشو انجام بدم...ما باهم بزرگ شدیم..با هم کار کردیم..با هم پروژه های زیادی رو به سرانجام رسوندیم...ما ............................
رفیق نیمه راه هم نشدی که ای کاش نیمه راهی بود.....
نمک خوردی و نمک دان رو توی سرم کوبیدی
وقتی دلم به رفاقتت خوش بود و نه به عشقت؛ به تنم خنجر زدی...حقم نبود!
اما دیگه گذشته..
تو رو سپردم به دست باد...
تو رو سپردم به پنهانی ترین زوایای ذهنم زیر لایه های خاطرات دوران اولیه جوانی ام..روزهاییکه هیچی نبودیم..نه ماشین داشتیم و نه موبایل......هنوز بچه مدرسه ای بودیم و پر از هیجانات بلوغ..روزهایی که نه تو اینقدر معروف بودی و نه من اینقدر پرکار..روزهایی که .................
بی خیال...
بزار اون روزها توی خاطرم بمونه نه امروزها...کاش این روزها یادم بره..تو هم یادم بری...
چون باید زندگی مو عوض کنم؛راهی رو که شروع کردم تموم کنم و .......................
حالا باید به پسرک نشون بدم که ......
پس بی خیال..
یه چیزی شبیه این می یاد توی ذهنم:
من گذشتم و گذشت آن چه تو با ما کردی
تو بمان با دگران؛وای به حال دگران ...
*****
پس دیگه بسه..
ترمه خانوم جون..پاشو دی سی شو ..برو زنگ بزن به پسرک و شب بخیرشو بگو بزار بخوابه..بعدش هم بشین سر پروژه ای که دستته؛فردا باید تحویل بدی؛ هنوز مونده کلی!!!!!!!!!
اینکه ادم اول هفته رو اینجوری شروع کنه و توی خونه بمونه حتما نوید بخش خوبیه واسه تا اخر هفته!
یه روز ابری و یه دل گرفته
الان دیگه دل گرفتگیم از این نیست که عشقی 10ساله رو از دست دادم
الان غمگینم که چرا بعد از 10 سال باید اینجوری جوابم رو بده
و چرا "بهترین دوستم" حالا بشه دشمنم!؟
و این حرفها.ان مسیج ها ..این تهمت ها
من که از همه خواسته خودم گذشتم تا این دو تا کنار هم باشند
من که سکوت کردم..من که صبوری کردم
من که راه زندگیم رو جدا کردم و رفتم تا به درک..
من و بعد از 10سال نشناخته بود؟
نمی دونست که من هیچوقت براش تهدیدی نیستم؟
نفهمیده بود که من همیشه در پس سکوت نگاه میکنم به همه چیز؟!
خدای من باورم نمیشه
اتفاقات این 2-3روزه رو نمیتونم هضم کنم
شنیدن حرفهایی که"بهترین دوستم" در وصف دروغگویی و ..من می زنه اونم تحت تلقینات کسی که 10 ساااااااااااااااااااال با من بوده اسون نیست
نمیتونم بگم..:" اوه بی خیال..گور باباشون.."
حیوونی "پسرک" این روزها چقدر سعی میکنه که ارومم کنه و نزاره این داستان عذابم بده..
و چقدر خوشحالم که پسرک این روزها کنارمه و تحملم میکنه.
اما واقعا نون ونمک اینقدر بی حرمت شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
****
شرایط کاری هم بهم ریخته شدیدا"..افتادند به زیر اب زنی از من.اما هیچ دلیل قانع کننده ای وجود نداره.کیه که بتونه از کارم ایراد بگیره؟اونم منی که از هیچ تلاشی واسه کارم کم نمی زارم
این ماجراها فقط داره روحم و عذاب میده....
خدایا شکرت اما بس نیست؟؟؟؟
می خوام بیام اینجا از خوبی ها و خوشی ها و چیز های رنگی بنویسم..نمیخوام دیگه همه چیز اینقدر خاکستری باشه..
نمی خوام اینقدر شبها کابوس ببینم..نمی خوام ارامبخش بخورم
می خوام زندگی کنم
پ.ن:پارسال این روزها.........
معده درد دارم می میرم
به سری اونجا..یه سری خونه اوور زدم اما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از تو مخم باید بالا بیاد...
۱۰ ساااااااااااااااااااااال....
"بهترین دوستم" رو هم از دست دادم...
اومدم صواب(ثواب) کنم کباب شدم! نه سوووووووووووختم..
نون و نمک ..حرمتش...معرفت..وجدان..انسانیت.. همه چی دود شده رفته هوا؟؟؟ اگه نیست پس چرا من بهش پایبندم؟چرا نمی تونم خودم و از شرش خلاص کنم؟!
به چه جرمی؟؟؟؟
من که از خودم هم گذشتم٬ من که........
فقط دلم می خواد الان بخوابم.
نمیتونم هیچی بنویسم
خدایا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این یه بار حق دارم بپرسم ؟!
همه کارهام توی هم گره می خوره و از سرما کرخت مبشم و دلم نمی خواد اصلا از خونه بیرون بیام..اما مجبورم.
مثه دیروز...اخه توی این برف و ترافیک و سرما کی می یاد از خونه بیرون که من مجبور شدم برم ..اونم بدون ماشین! طبق معمول نگرانی های مامان و دلشوره هاش که تمومی نداره باعث شد کلی توی خیابون منتظر تاکسی بمونم چون اژانس هم نبود !!!!!!!!!!!!!!
برای یه مهمونی هم کلی تو دردسر افتادم و چون از طرف میزبان تهدید شدم که باید لباس خانمانه بپوشم رفتم و یه بلوز دامن و کفش خریدم تا مثلا خانم بشم م و مثه پسرها لباس نپوشم!!! توی این برف دیروز هم مجبور شدم برای پیدا کردن یه جوراب شلواری هم رنگ این لباس کلی بگردم! و هی به خودم و این دختر لجباز فحش بدم..............................
این اولین پست بلاگمه که دلم نمی خواد توش از پسر اعتماد به نفس و دلتنگی هام بنویسم."بهترین دوستم" رو امروز می بینم بعد از مدتها...خودم خواستم که بیاد! عجیبه؟؟؟؟ نه ..دوسش دارم..نمی خوام ناراجت ببینمش.داستان من تموم شده و ترجیح می دم به سکوت و صبوری...
حامی داره می خونه...
بزار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه
می خوام ایینه خونه با چشمات همنشین باشه......
..
دلم گرفت ای هم نفس..پرم شکست تو این قفس..تو این غبار تو این سکوت..چه بی صدا ..نفس..نفس..
خدایا شکرت..
شاید یه روز ..یه جایی..یه وقتی ..نمیدونم!
دو هفته سخت رو پشت سر گذاشتم
و خوشحالم كه سپري شد
مي دونستم كه مي تونم
ميدونستم كه ميشه
خب اين ذات منه
نه از كسي كمك مي خوام
نه به كسي لم ميدم
هميشه دردناكترين شرايط روحي و جسميم رو خودم "كاور" كردم و اونقدر استقلال فكري و مالي داشتم كه بتونم اين كارو انجام بدم
نه الان كه 3دهه رو گذروندم..نه!
از همون 18-19سالگي كه رفتم سركار و شروع كردم به مستقل شدن
هنوز هم با پدر و مادرم زندگي ميكنم
و معتقدم به شدت كه مستقل بودن فقط به جدا و تنها زندگي كردن نيست
تا حرف استقلال ميشه فوري دخترها و پسرها مي خوان خونه شون رو جدا كنند؛اما استقلال بايد تو فكر ورفتار و ذهن ادم باشه
اينكه بتوني مستقل تصميم بگيري و مستقل نتيجه هر كارت رو قبول كني
..
بگذريم مادربزرگ شدم باز....!!!
**
جمعه با دوستام و پسرك رفتيم يه باغ توي يه شهري نزديك تهران
سرماي وحشتنااااااااااااااكي بود
و برفهاي توي جاده و حتي توي باغ از شدت سرما دوباره يخ زده بود!
پسرك اين برنامه رو جور كرده بود كه من حالم بهتر و اين گريه هام تموم شه
و از دوستهاي خودم و خودش خواست كه بيان همراهمون!
خوب بود همه چيز..
جز اينكه سرد بود و از سرما حتي روي فرش نميشد نشست..
نزديكهاي 8تهران بوديم و به اصرار يكي از دوستامون همگي با هم رفتيم يه مهموني !!!!!!!!!!!!!!
فكر كنيد با اون خستگي و سرما ...
خلاصه رفتيم و واقعا بيشتر انگار رفتيم سيررررررك
يا من خيلي پير شدم يا اينها واقعا ديوونه بودند
لامصب ها هي هم مشروب تعارف ميكردند اما مزه هاشون رو نمي اوردن..منم مجبور بودم همونجوري بخورم و چون يه كم گرسنه م بود زود سردرد گرفتم؛و از پسرك خواستم تا برگرديم
از ساعت 12 كه خوابيدم تا امروز 11 خواب بودم...........
"بهترين دوستم" چند بار زنگ زد اما نميتونستم جوابشو بدم
چي ميگفتم؟
مي خواست بدونه چرا به اون و اقاي اعتماد به نفس گفتم "باي"!!!!!!!!!!!!!!
لابد مي خواست بحث كنه و به من بگه كه اشتباه ميكنم
اما اون چي ميدونه
هيچي...........
وقتي 5شنبه پروژه سفارشي " اعتماد به نفس" رو براش فرستادم حتي يه زنگ نزد يا اس ام اس كه تشكر كنه..دلم گرفت ؛اما خب خودم اينجوري قرارا گذاشته وبدم كه ديگه جز مساله كاري هيچ تماسي با هم نداشته باشيم..
اونم از خدا خواسته قبول كرد؛اخه من خوب ميشناسمش..زود مچش واسه من باز ميشه نمي تونه براي من لايي بكشه!اگه ارتباط داشته باشم نمي زارم واسه "بهترين دوستم" هم لايي بازي كنه و يا اذيتش كنه!
چه ميدونم.......
فعلا نسبت به دوهفته پيش حالم خيلي بهتره و بهتر تونستم ماجرا رو هضم كنم..
پسرك هم كمي بيشتر هوام و داره و اين خيلي خوبه
**
اوضاع كاري كمي بهم ريخته شده
بايد جمع و جورش كنم
رشته كار از دستم در رفته و اين بده..خيلي!
پي.نوشت1:آيدين نيكخواه بهرامي روز جمعه حين رانندگي در جاده چالوس دچار سانحه شد و درگذشت!
متاسفم.پسر خوبي بود .چند باري ديده بودمش و به نظرم واقعا حيف شد....
پي.نوشت2:چه مست ميشم با "قلندر وار" عليرضا افتخاري ...................
مهم: اين پست قرار بود روز شنبه اپديت شه.اما بلاگفا ايراد داشت و متاسفانه امكان پست جديد نبود
(توی اين دو روزه اتفاق جديدي نيفتاده .جز دل نگراني هاي مورچه سياه واسه تولد عينكي...و من هم سهيم در اين دلشوره ها.........سرماي هوا هم بدجوري روي مخمه..........اين ماهانه لعنتي هم تمام اعصاب و تمركز من رو مي ريزه به هم..هنوز نيامده بد اخلاقي هايم شروع شده .....و كارهاي گره خورده دفتر و هر انچه كه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بگذريم...)
HAPPY NEW YEAR 2008
Hope all ur dreams come true
![]()
چه فايده بنويسم و ....
خيلي خلاصه بگم ..
مي خوام تلاش كنم فراموشش كنم
مي خوام تلاش كنم بچسبم به همين زندگي كه دارم
و جدا از همه موانع و سختي هاش با كمك پسرک كه حداقل تا حد زيادي ثابت كرده پشتم ايستاده بسازم زندگي رو..
حالا چقدر مي تونم نميدونم ؟..
براي اون و بهترين دوستم هم يه اس ام اس خداحافظي زدم
چه فايده من كنارشون باشم و اينهمه زجر بكشم
جز خود ازاري هيچي نيست..
به خدا نيست!
گاهي بايد رها كرد............................................
از هر چه عشق و دلبستگيه بايد كند
و من كندم
بغض توي دلمو رهام نميكنه اما من بايد بكنم..
باید بتونم ثابت کنم مثل همیشه این منم که برنده می شم و این اونه که می بازه..به معرفت من..به خوبی من..به خانومی و شخصیت من ..به شعور ذاتی من!
مي خواستم برم سفر كه نشد..يعني پسرك نذاشت
خواست كه به جبران اينهمه تلخي و نبودنم اين چند روز كنارش باشم
قبول كردم..
حداقل اينكه دلم رو نسوزونده..
به هر اس ام اس من 10تا جواب ميده ..نه اينكه جواب نده يا دلم و بسوزونه
براي هر لبخند من گل از گلش ميشكفه
**
تمام امروز خونه بودم و مشغول انجام دادن كارهاي عقب مونده ...
شب هم قرارا داشتيم شام بريم بيرون همگي با دوستان
تنديس مثل هميشه شلوغ و پر همهمه و هواي سرد..
واي كه من ديوونه مي شم توي سرما
تمام مدت مي لرزيدم
كلي گپ و گفتمان و اينجور ماجراها
و امشب اینجوری گذشت
بعد از مدتها يه كم اروم بودم
يه كم .........
**
من به اميد بازگشتش نيستم..اما مي دونم يه روزي ميشه كه اين اين آقاي اعتماد به نفس دلزده ب رميگرده و ابراز پشيماني ميكنه...
تجربه ثابت كرده ..
10 سال مدت زمان زيادي بوده كه من بشناسمش.من اما ديگه رفتم...همونطور كه 6ماه پيش رفتم و اگه الان مويه ميكنم گاهي به خاطر اينه كه داره دلم و مي سوزونه..
پ.ن:بي نظير بوتو در يك حمله تروريستي كشته شد ......متاسفم!
يعني تنهايي حاضر شم
تنهايي سوار ماشين شم
تنهايي راه بيفتم برم
تنهايي برگردم
اما امشب رفتم..
خيلي اتفاقي يه دوست يه همكار دعوتم كرد به يه پوكر پارتي جمع و جور دوستانه
تا برم و "پشت دستيش"* باشم
رفتم نشستم
حرف زدم
لبي تر كردم
اما دوازدهمين ضربه ساعت نيمه شب كه نواخته شد رسيدم خونه!
براي همين نه ماشينم تبديل به كدو حلوايي شد
نه لباسام كهنه و مندرس..
حتي لنگه كفشم رو جا نگذاشتم تا كسي به دنبالم بياد و پيدام كنه .........
**
تمام طول راه توي ترافيك احمقانه اتوبان فكر ميكردم
فكر..فكر..فكر..
تمام اس ام اسهاي امروز مرور كردم
و حرفهاي دوست عزيز و كوچكم را ...
چقدر شبيه بوديم ما.
يك سال پيش من هم همه اين هيجان ها رو تجربه ميكردم
و حال نوبت اونه
چقدر تلخ بودم
چقدر دلم به درد اومد
چقدر سخت سكوت كردم
"بزار خيال كنم تو دلتنگيات غروب كه ميشه ياد من مي افتي
تويي كه قصه طلوع عشق و گفتي و دوستت دارم و نگفتي ...گفتي و دوستت دارم و نگفتي..."
گفت ..دوستت دارم و گفت ..اما همه چيز يه جور ديگه شد!
"بزار خيال كنم منم اوني كه بودنش بسه ............."
نه ديگه بودن من بس نيست
من يه كارت اكسپاير شده ام!
شايد.....
جواب اون اس ام اس ها رو چي مي دادم؟!!
چيزي نداشتم بگم
سكوت كردم
اما اين به معنيه اين نيست كه حرفي ندارم بزنم ...
ديگه هيچي فايده اي نداره.
**
امشب شب كريسمسه..
4دي..25 دسامبر..
شب تولد مسيح
يعني ميشه مسيح براي مني كه "محمد" پيغمبرمه شفا بخش باشه؟
يا عيسي بن مريم
از اين آشفتگي خلاصم كن
يا رومي روم ..يا زندگي زنگ..........نمي خوام رومي زنگ باشم!
*پي نوشت:پشت دستي اصطلاحي در بازي پوكره.چون پوكر خيلي مردونه ست و زنها نميتونند باز ي كنند؛مردا هميشه يه يار زن همراهشون مي برند كه با هم مشاوره كننددر انتهاي بازي هر كس هر قدر ببره با "پشت دستيش" 50-50 سهيم هست!
با ارميتا دوستم اينتقدر حرف زديم و ..يعني من حرف زدم و اون گريه كرد كه به هق هق افتاديم جفتمون...
ارميتا باورش نميشد ايهمه مدت اين داستان و توي دلم نگه داشتم و به هيچكس نگفتم و بعدش هم كلي شماتتم كرد؛كلي فحشم داد كه چرا بدون مشورت با اونها اين حماقت كردم و ...
نميدونم
خودمم كه حالم بد ..چي بايد مي گفتم !؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا چرا من دست كسي رو كه اينقدر عاشقانه دوسش داشتم گذاشتم تو دست يكي از بهترين دوستهام كه البته خيلي هم سنش كمه و...
واقعا پنهان كردن اين عشق و ظاهر سازي من به هدف خوشبختي جفتشون ارزش داشت اينجوري خودم سرويس شم؟؟؟؟؟چه حكمتي داشت اين داستان؟كي مي تونه گه من قدر نبودم خوشبختي رو لمس كنم؟كي ميتونه بگه اين رابطه اي كه حالا تحت الشعاع عشق قديمي م قرار گرفته ايده ال زندگيه من هست يا نه نيست؟!!!
چه ميدونم..
**
امروزم زود زدم بيرون از دفتر
موهايي كه دو هفته پيش كوتاه و رنگ كرده بودم بدجوري رو اعصابم بود..نميتونستم اين چتري هاي كوتاهو روي پيشونيم تحمل كنم..رفتم ارايشگاه گفتم همه رو برام ببافه كه بچسبه كف سرم..وقتي از سالن اومدم بيرون انگار ازاد بودم..راحت شدم!!!!!!
چه ترافيك مزخرفي و اين اتوبان لعنتي كيپ تا كيپ ماشين توش بود.يك ساعت و نيم طول كشيد تا برسم خونه.
توي ترافيك كه بودم داشتم به حال و احوالم اين روزها فكر ميكردم..همه ماجراها يه طرف..از اون طرف دلم به حال مادرم خيلي سوخت.اون چه گناهعي داره هر روز وشب من و با اين حال ببينه و هر وقت بپرسه حالت چطوره ؟بگم سياهم..
يه جعبه شيريني مورد علاقه ش رو خريدم و تمام تلاشم و كردم وقتي وارد خونه ميشم لبخند بزنم كه البته نتيجه ش تعريفي نداشت!
**
چند روزه نميتونم بهش زنگ بزنم ..يا بگم بياد ببينمش..يا حتي يه مسيج كوتاه بفرستم
من با اين اعصاب درب و داغون در استانه افسردگي ...اونم قاطي و بي حوصله..اونهمه هم شر و ور بار من كرد..سر لج نيستم اما واقعا حوصله بحث و كل كل ندارم.واسه همينم نه زنگ ميزنم؛نه پيغامي نه هيچي..
تقصير هيچكس نيست
تقصير اون نيست
تقصير منم نيست
تقصير خدا هم نيست
من الان دلم تنهايي مي خواد ..ارامش مي خواد
شايد اگه 1ماه پيش بود خيلي چيزاي ديگه دلم مي خواست
اما الان نه..
بايد به يه سفر كوچولو فكر كنم..حتي اگه دو سه روز باشه
بايد از مامان بپرسم اوضاع خونه اي كه شمال داره چجوريه..اصلا مي تونم توي اين سرما اونجا برم يا ...
نميدونم!
پی.نوشت:چقدر خوبه كه كلا با 20هزار تومان تونستم سر و شكل و صورتم و جوري تغيير بدم كه ديگه كسي ازم سوال نكنه چي شده؟حالت بده؟مشكل داري؟گريه كردي .....!!!
حداقل همه فكر ميكنند اوكي هستم و سر به سرم نمي زارن!
استاد نمايش بازي كردن شدم اين سالها...
بايد بخوابم..
خيلي خسته م!
حالامي بينم راست ميگه..
وقتي نگاه ميكنم به اتفاقات مثلا 10-11 سال اخير مي بينم كه چقدر ماجرا و چقدر داستان و چقدر پشت سر هم ماجراهاي جور واجور و گاهي هم ناجور..
يعني بيشتر وقتها ناجور.....
به اين نتيجه رسيدم كه اصلا نميتونم يه رابطه عاطفي درست داشته باشم
چون از اول تا آخر رابطه مسووليت همه چيز رو مي خوام به دوش بكشم
غصه همه چيز رو تنهايي بخورم
بعد از يه مدت بهم فشار مي ياد
از پا مي افتم
دپرس ميشم و غمگين..
بعد اون ادمه از اونجايي كه خيلي هوا برش داشته كه خبريه و اون بالا بالاهاست پيچ مي خوره و من هم از اون جايي كه ته اوپن مايندي هستم؛زماني مي فهمم كه كااااااار از كار گذشته..
باز حالا خوبه اين 6-7سال اخير يه كم تيزتر شدم و تو داستان دوستي مي فهمم ..اون دوتاي اولي رو كه اينقدر شيك و خنگ بودم وقتي زن گرفتند فهميدم!!!!!!!!! يعني زنشون اومد پيشم و اعلام موجوديت كرد..
و من يه مدت مريض احوال و دپرس ...
اه..گفتنش چه فايده اي داره
**
امروز حالم خيلي بد بود
از صبح موقه رفتن سر كار همينجوري اشك ريختم تا رسيدم دفتر
موقع انجام دادن كارام هم يه خط در ميون مي رفتم سيگار ميكشيدم و "عر" مي زدم
خيلي هم زود زدم بيرون و همينجوري تو خيابونها سرگردون..
باك بنزينم هم خالي ..اما اصلا حوصله بنزين زدن و تو صف پمپ بنزين وايسادن نداشتم
اما يهو ديوونه شدم
راستش قيافه مو تو اينه ديدم لجم گرفت؛چشمها گريون..ابروها در اومده و شلخته بدون حتي يه رژ ناقابل موهاي كثيف ...
اصلا انگار نه انگار من همون ادمي هستم كه اينهمه دوستام قربون صدقه م مي رفتند و مردايي كه تو مهوني و اين ور اونور مي ديدم نگاهشون دنبالم كشيده ميشد
نه....
اين من نبودم
چي به سرم اومده بود..؟؟؟؟؟؟؟؟
دوباره دارم خراب و داغون مي شم...
زنگ زدم به ارايشگرم رفتم پيشش؛ابروهام و مرتب كردم بعدشم سر راهم رفتم از مركز خريد ونك يك كيف و يه شال براي خودم خريدم..دلخوشي..
هميهش همينم..
وقتي حالم خيلي بده و عصبيم و گريان بايد خريد كنم..يه جور فرافكني...
نميدونم..
اما تمام راه تا خونه لبم و مي جويدم و به اتفاقات اين چند وقت اخير فكر ميكردم!
يكي دو بار هم از بس گيج بودم نزديك بود تصادف كنم ..
چرا بايد اينجوري ميشد..؟؟؟؟؟؟؟؟
خودم هم نميدونم..
امشب اصلا رو مودش نيستم بنويسم
يعني ترجيح ميدم به اين ماجراها فكر نكنم..
شايد فردا يا بعدا نوشتم
برام دعا كنيد
خيلي ذهنم اشفته ست
به يه دوش اب گرم طولاني احتياج دارم الان ...
*خدايا شكرت ..به داده و نداده ت شكر..همين كه زنده م سالم و مي تونم روي پاهام راه برم..همين كه مامان و بابام زنده و سالمند ...شكرت.

