تبليغاتX
زن سی ساله
نه عاشقانه..نه تلخ..نه جدی ..هم عاشقانه..هم تلخ..هم جدی!

دوسش دارم
به همین سادگی
تازه فهمیدم
چند روزه
نمیدونم شاید از همون روزی که جدی جدی جواب تلفن هام و نداد
شاید از همو روزی که گفت جواب اس ام اس هام و رو هم نمی تونه و نمی خواد بده
نمیدونم...........
شاید باید به خودم می اومدم
شاید اینقدر غرق مشکلاتم شده بودم که نمی دیدمش
و اونم به غرورش بر خورد
اخه اینقدر دوستم دارم که طاقت نداره ببینه من گرفتار چیز دیگه ای هستم
اگه حتی اون  چیز گند ترین مشکلات باشه و من درگیرش باشم
....
به همین سادگی!
چه روزها و شبهایی رو در کنار ماجراهای افتضاح خودم گذروندم..بماند د د د د د د د د د د  :(
دلم نمیخواد حتی بهش فکر کنم
یهو احساس کردم همه چیز دور و برم خالی شد و من موندم بین زمین و هوااااااااااااا
هم به خاطر اون و هم به خاطر فشار مشکلاتی که داره از پا درم می یاره
اما خب نمیدونم چه چیزی باعث شد که به خودمون یه فرصت دیگه بدیم
منهم قول دادم که سعی کنم خودم رو کنترل کنم و باهاش مهربون باشم..
تنها خواسته ای که از من داره همینه!
زیاده؟
نه به خدااااااااااااااااا
در مقایسه با خیلیا می بینم چقدر کم توقع از من..
لعنت به اتفاقات گند زندگی من که این مدت همه چیز رو به هم ریخته!
واسه اروم شدنم گهگاهی حافظ می خونم و تفالی میزنم..خیلی خوب جوابم و میده....اروم می شم...

***
امروز بالاخره حقوق دی ماه رو گرفتیم!!!!!!!
بللللللللللللللللللللللللللللللللله....ما خیلی شیکیم....همه جاها دو 3 روز دیگه عیدی و اینا و حقوق اسفند و اینا رو میدن..اونوقت ما ..چی بگم والله؟؟؟
اگرچه هدیه ولنتاین چیزی دریافت نکردم و همه ش توی گریه و استرس و اینا گذشت اما عوضش حسابی پیاده شدم..چون رفتم و کلی واسه ش خرید کردم..دل خودم خواست...
وقتی بعد از اونهمه مدت -حدودا" 10 روز - دیدمش هدیه شو بهش دادم...خیلی حس خوبی داشتم..اما اون طلسم همیشگی با منه که ولنتاین ها تنهام!
امسال تنها نبودم یعنی خونه نبودم اصلا ! واسه کارم مجبور شدم تا الاهه شب سر پا باشم و کارها رو راست و ریست کنم..اینم از ولنتاین من...

...
انگشتر جدیدم و دوست دارم..یه انگشتر با سنگ مشکی و طرح خیلی خوشگل که ساخت گوچی هست و احساس خوبی بهم میده.امیدوارم این حس پایدار  باشه

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 0:8 | لینک  | 

**برای من با اسامی مستعار و خصوصی نظر نزارید

دلم نمی خواد ذهنم و درگیر این بکنم که کی و با چه نیتی بلاگم رو می خونه که حاضر نیست اسم خودشو بگه و توی بخش عمومی پابلیش کنه.....

** من روزهای سختی رو گذروندم و از انجایی که عادت ندارم نا شکری کنم احساس میکنم حداقل امروز نسبت به روزهای قبل کمی حالم بهتره..یعنی در حقیقت شرایط یه ذررررررررررررره بهتر شده..همه چیز تموم شده بود..همه چیز در ایستگاه آخر بود..نمیدونم چی شد و چجوری شد و چرا؟ فقط میدونم خدا احتمالا دلش سوخته و نخواسته که همه چیز قوز بالا قوز بشه!!!!!!!!!!!!!!! چه میدونم..

 

 **نمیدونم چرا این روزها اینقدر دیوانه وار رانندگی میکنم و اصلا به این مساله فکر نمیکنم که ممکنه تصادف کنم و یا ۴تا آدم دیگه رو بدبخت.........اینم جزو دیووگی های منه دیگه..اما ..!!

**فصل حراج که میشه انگار من الرژی م عوود میکنه..اصلا نمیدونم چرا کرمِ خرید توی حراج اینجوری می افته بهم... و خداییش خیلی هم حاااااااااااااااااااال میده..عجیبه ها.من کلا فرقی برام نداره هر موقع بخوام خرید کنم از این کار شونه خالی نمیکنم اما این حراج بدجوری وسوسه کننده ست٬امسال به خاطر همه داستانیی که پیش اومده هنوز موفق به پاتک زدن به مرلکز خرید نشده ام..تنها چیزی که برچسی خرید حراج روشه و امروز خریدم یه جفت پوتین مشکیه٬که البته خیلی هم حراج نیست و قیمتش نسبتا بالا بود اما خب خریدم دیگه...مهم نیست! دلم می خواد بگم گور بابای همه چیز و برم یه عالمه شر و ور بخرم م م م م م م م...همیشه همینجوریم وقتی حالم زیاد میزون نیست باید خرید کنم..اینم یه جور فرا فکنیه لابد ....

**دارم تلاش میکنم چیزهای بد نیاد توی ذهنم...سخته..اما باید بتونم..دارم از نظر ذهنی نابود میشم  و نباید الان این اتفاق بیفته..هنوز کلی کااااااااار دارم..

**ولنتاین بود...طلسمش هیچوقت شکسته نمیشه و امسال هم..ارزوی یک سال ولنتاینِ پر هیجان بهدلم مونده همچنان!شایدم دیگه از سن و سال من گذشته!! 

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 20:56 | لینک  | 


هرکاري ميکنم نمي تونم تبديل بشم به يه وبلاگ نويس حرفه اي
شايدم قوانين وبلاگ نويسي رو بلد نيستم
شايدم اونقدر بلد نيستم جذاب بنويس به اندازه اي که بلدم خوب و جذاب حرف بزنم!!!اوه............................
چه اعتماد به نفسي!
اما خب "ور ور"  کردن از قابليت هاي بالقوه و بالفعل خاندان ماست و بالاخره بايد بلد باشم منم!!!
اومدم آفيس
خيلي خلوته؛در حقيقت هيچ کاري هم نداشتم
من توي اين جنگي که دارم ميجنگم فعلا کاري ندارم که انجام بدم،خيلي هم بد نيست چون تمرکز کار ندارم و اين مساله به کارم لطمه مي زنه
روزنامه خوندن،وبگردي،اس ام بازي،شطرنج و گيم با کامپيوتر و همين کارها سرم و گرم ميکنه
کلاسهام و فيلم ديدن و اين داستانها هم که ماله بيرون از افيسه
امسال به طور کلي دور جشنواره و سينما رفتن توي اين 10روزه رو خط کشيدم
حالم از ديدن آدمهاي احمقي که سال تا سال نمي بينيشون و مجبوري توي سالن سينما بهشون لبخند بزني وحال و احوال کني به هم مي خوره..
از اينکه مجبور باشي جلوي کارگردانايي که مي شناسي از فيلم هاي مزخرف و اب دوغ خياري شون تعريف تمجيد کني هم حالم به هم مي خوره..
براي همين هم ترجيه دادم انرژي اندک دروني ام را براي مبارزه اي که شروع کردم هزينه و حتي ذخيره کنم و هدر اين جشنواره مسخره نکنم.
مهم هم نيست که هرکي ميبينه بگه ا....پس چرا نيستي؟چرا جلسه منتقدها نيستي ؟چرا فلان جا نيستي؟چرا بهمان جا نيستي؟
خيلي خونسرد جواب ميدم: حوصله ديدن قيافه يه سري آدم ها رو ندارم..
ديدن چشمهاي گرد شده و  متعجب سوال کننده هم برام اهميتي نداره!
**
کلاسهام شروع شده و احساس متفاوتي دارم
مثه روزهاي  دانشگاه هستش و ياد اون روزها مي افتم،با يه فرق اساسي که اون موقع احساس ميکردم من هم از جنس اين دختر ها و پسرهاي شيرتان شورتاني هستم
اما الان انگاز وسط اونها يه چيز دست و پاگير و اضافي هستم.(اگرچه استاد که پسر جواني و شايد هم سن خودم بود با نيشي باز از حضورم و ملاقاتم در کلاس ابراز خوشحالي کرد.......)
ديروز بحث هاي جالبي سر کلاس بود وشايد واسه هر کدومش مي تونستم به اندازه 20صفحه بنويسم و حرف بزنم اما جز يکي دو تا جواب کوتاه و سرسري به سوالها ترجيح دادم
سکوت کنم و چيزي نگم و به مناظره دخترک کم سن و سال کلاس( که جذابيتهاي ظاهري ش باعث شده بود توجه بقيه پسرهاي بهش جلب بشه  ) با پسرکي که تمام مدت تلاش ميکرد دزدکي
و زير چشمي نگاهم بکنه (تا بفهمه کسي که اولين باره سرکلاس اومده و سکوت کرده کيه) نگاه کنم و شوخي هاي نه چندان بامزه سن و سال دار ترين مرد کلاس که مرتب سعي داشت با همون مدل عجيب و غريب لهجه ش حرفهاي مثلا بامزه بزنه و در عوض توجه دخترهاي  جمع رو به خودش جلب کنه بيشتر اين حس رو بهم داد که "اين وسط چه غلطي ميکنم؟؟"
و بدون جواب........
فقط بعد از پايان کلاس سعي کردم خيلي پراکنده و بي سر و ته به استادي که فقط اسم کوچکش را هنگام معرفي به من گفت و نميدانستم بايد چي خطابش کنم بگم که کي هستم و چرا جلسات پيش غايب بودم و ...

**
از پسرک خبري ندارم
فکر ميکنم ترجيح ميده خودش رو درگير اين جنگ نفسگير نکنه
و من فقط لبخند تلخي ميزنم و ميگذرم
از همه چيز........
همه چيزهايي که يه روز برام اهميت زيادي داشتند طي 1-2 سال اخير هم اهميتشون رو از دست دادن هم ارزششون رو !
من هميشه روي پاي خودم ايستاده م و با استقلال کامل فکري جلو رفتم..
چه اهميتي داره که حالا مثلا کسي مثل پسرک بخواد کنار من باشه يا تظاهر کنه هست و فقط با چند تا اس ام اس و اينا بخواد هم باشه هم نباشه يا اينکه اصلا نباشه!!!!!!!!
اصلا اگه من جاي اون بودم به جاي قايم موشک بازي رک و راست ميگفتم: ترمه جان،من نميخوام خودم قاطيه اين ماجراها بکنم و ترجيح ميدم دخالت نکنم..
هيچوقت توي زندگيم بزدل نبوده م.....
با دست پس نزدم و با پام پيش نکشيدم...
...
چرا آدمها ازت توقع دارن هميشه مطابق ميلشون رفتار کني هيچوقت هيچي نگي و اعتراض نکني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کي به مردم اين حق رو ميده؟ اگه اونها اين حق رو دارن چرا من ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟مرده شور این همه آداب داني و شعور بيخودي اجتماعي من و رو ببرن....

**به همین سادگی همه چیز تموم شد.........همین الان......همین الان که داشتم می نوشتم..به همین سادگی ............................

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 18:1 | لینک  | 

دارم می جنگم

با یه موج حشمگین و مخالف

با یه طوفان سهمگین که داره ریشه مو از جا در می یاره

با موجوداتی که واقعا نمی تونم اسم ادم روشون بزارم

چون هیچ بویی از ادم بودن انسان بودن و شعور و فهم داشتن نبرده اند

نمی یام بنویسم

چون می ترسم باد به گوششون برسونه حتی.............

نمی نویسم چون اصلا توان نوشتن ندارم

نمی نویسم چون تمام انرژی روزانه م داره صرف جنگیدن  میشه

جنگ واقعی

نمیدونم چقدر احتمال پیروزیم هست

نمیدونم چقدر می تونم دووم بیارم

نمیدونم چقدر قراره  این جنگ نفسگیر طول بکشه

شونه هام خسته ست از سنگینی این بار و قلبم تحمل این همه نامردی و بی وجدانی و بی شرفی رو نداره...............

من دارم می جنگم اما هنوز با وجدان میجنگم..

با شرف میجنگم

اگه باختم بگم شرافتمندانه باختم و اگه بردم  عذاب وجدان نداشته باشم.................

برام انرژی بفرستید

من نیاز دارم به انرژی کائنات و موجودات..

من باید بتونم

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 15:57 | لینک  | 

تنبلی م می یاد بنویسم

مهمترین دلیل و کامل ترین دلیلی که بالاخره پیدا کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلی اتفاق افتاده و من حال و حوصله ش رو ندارم بنویسم

اما برزگترین  هیجان انگیزترینش این بود که من دیشب فهمیدم اگه تو هر چی استعداد داشته باشم توی دروغ گفتن از بیخ  و بن عرب هستم!!

خلاصه کلام اینکه حتی نتونستم ۲ساعت ناقابل پیچ بخورم !

وقتی خوشحال و خندان پیچیدم توی خیابونمون و بعدش توی پارکینگ متوجه شدم که بللللللللللللله کاراگاه پوارو بودند که داخل ماشین خاموش و تاریک کشیک اومدن من و می کشیدند و همه داستان بی سر و تَهی که برای رفتن به خونه عمه م گفته بودم کلا بی مایه و اساس بوده و باورش نشده!!!!

"پسرک" اینقدر ها هم باهوش و زیرک به نظر نمی اومد پس قدر مسلم این من هستم که دروغ گفتن و ماست مالی کردن بلد نیستم!

یه پوکر ناقابل بازی کردن و البته پشت دست نشستن و سکوت کردن و توی سکوت خودت هزار تا فکر و خیال راجع به هزار تا چیز کردن اینهمه حرص خوردن داشت؟

نداشت به خدااااااااااااااااااااااااااااااا

اما این و یواشکی بگم که ژنرال واقعا عقلی کرد که به من گفت به عنوان پشت دستیش بشینم!!! خدا وکیلی اونهای دیگه اصلا چنگی به دل نمیزدن -این و من نمیگم خود ژنرال گفت-

*****

امروزم که این برف حسابی دست من گذاشت توی پوست گردو و مجبور شدم بمونم توی خونه و همه کارها رو از از این اینترنت گازوییلی انجام بدم..اونم که درست سر بزنگاه وقتی می خواستم کار ها رو میل کنم ده بار مرد و زنده شد و ارور داد و با ۲۰دقیقه تاخیر بالاخره میل شد!!!!!!!!!!!!!!!

منم که باز این ماهانه مزخرف اعصابم رو ریخته به هم و دیروز توی دفتر حسابی از خجالت خودم در اومدم و یه دل سیر گریه کردم تا خدای نکرده این ماه بدون اشک و آه و گریه نگذشته باشه !

 

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 22:16 | لینک  | 

میگه چرا نمی نویسی؟
یه جواب الکی میدم
شاید هم کلیشه ای...
"حوصله ندارم بنوسم..."

خب شاید هم همینه
اما واقعا چرا نمی نویسم
من که لا مصب اینهمه حرف و دلتنگی و واگویه دارم توی این دل صاحب مرده ام
چه مرگمه که نمی نویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم
دستم به نوشتن نمی یاد
همونطور که به گفتن
...
مدتهاست حرف هم نمی زنم
این  دیگه تقریبا همه فهمیدن.
گفته بودم  وارد این مرحله بشم اوضاع بد میشه..هیچکس قبول نکرد..
همه فکر کردن که مقطعیه..فکر کردن الکی میگم..فکر کردن جو زده ام !!
اما...
از مرحله خشم م وراجی گذشتم... و حالا توی دوران سکوتم..
**
مریض شدم
امروز حالم خیلی بد بود و زود هم برگشتم از آفیس..اصلا نفهمیدم چی کار کردم و چی کار نکردم..
گلو درد و درد مفاصل و بی حالی
دشمن درجه یک منه...
وضعیت کارم خیلی بهم ریخته ست و نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته
و همین دل نگرانی ها باعث شده اصلا شیها خواب راحت نداشته باشم و یکسره توی خواب اشفته و ....باشم
صبح ها با حال بد و خستگی از خواب پا میشم............

**
کلاس هام از هفته دیگه شروع میشه و امیدوارم حال و کمی بهتر کنه...........
سکوت همیشه مبنی بر وفق مراد بودن اوضاع نیست
باور کنید..
و داشتن مثلا یه بی-اف یا کسی که دوستت داشته باشه دلیل بر خوشبختی نیست....................

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 23:6 | لینک  | 

تقریبا یک هفته گذشته ومن در تما این روزها تلاش کردم تا به خودم برسم

ارتباطم با ادمها به حداقل رسوندم و دارم به کارهایی که خودم دوست دارم می پردازم

شاید بگین خیلی خودخواهم اما ای بهترین شیوه هست برای اینکه بتونم به بهبود درونی برسم

و واقعا هم به نظرم همه چیز خوبه..

چند ساعت کار..بعدش میرم ورزش ..کلاس زبان..کمی رانندگی..می یام خونه ..فیلم می بینم..کتاب می خونم..همه چیز کاملا حول محور خودم میگرده و این و دوست دارم!

اینکه به خاطر هیچکس مجبور نیستم برنامه مو عوض کنم یا کاری رو انجام بدم که دوسش ندارم....

پسرک هم برای خودش هست.........گفتم بهش زیاد به پر و پام نپیچه و سر به سرم نزاره چون ممکنه قاطی پاطی شم و ...........اونم ای بگی نگی قبول کرده و فغلا کاری به کارم نداره...

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج..رها رها ..رها من .............................

یه من هر انکه او دور ..چو دل به سینه نزدیک...

به من هر انکه نزدیک..از او جدا ..جدا من............................

بی نهایت این ترانه همایون شجریان رو دوست دارم و مرتب این روزها توی ماشین گوش میدم..سهیل نفیسی و "ریرا" هم که جز لاینفک زندگیم شده .....

قاصد روزان ابری داروگ..کی می رسد باران ؟...

 

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 12:59 | لینک  |