بی حوصله تر از اونی بودم که خودم حتی فکرشو میکردم
توی دلم با خدا حرف میزدم و نم اشکهام و با گوشه بلوزم میگرفتم
برام مسیج اومد.
مرمر بود-دختر عمه م -از مکه...
هفته پیش با شوهرش و بچه هاش رفت
میدونست روزام چجوری میگذره،موقع رفتن هم ازم خداحافظی کرد
مسیجشو خوندم:
"من الان روبروی کعبه هستم.اگه بیداری زنگ بزن تلفنم رو بگیرم روبروی خونه خدا،باهاش حرف بزن .آروم شی"
.
.
تا شماره تلفتنش رو بگیرم و وصل شه،اشکهام مثل رود جاری بود
"نمیدونی اینجا چه دنیایی..نمیدونی ..."
هق هق گریه هام نمی زاشت تا صداشو خوب بشنوم..
چشمام و بستم
انگار روبروی خونه خدا ایستاده بودم و از ته دل می نالیدم
با دل شکسته باهاش حرف زدم
من هیچی نیستم ..هیچی ..
اما خدا خوب میدونه که این چند سال بر من چی گذشته.خوب میدونه که من قدر خیلی چیزها رو چقدر خوب میدونم.چیزهای که دیگران با بیتفاوتی از کنارش رد میشن و نمیبیننش..
آرامش بزرگترین داشته هر انسانی توی زندگیشه.من یه کوچولوش رو داشتم اما نیمدونم چرا از دست رفت ؟
.
.
خدایا من به تو و قدرتت ایمان دارم
میخوام که ذره ایش رو بهم نشون بدی
میخوام که اعتقاداتم زیر سوال نره..حداقل توی دل کوچیک خودم.
میخوام بتونم با اطمینان و اعتمادمضاعف باز هم از تو برای کسای دیگه حرف بزنم و بگم خدا بنده هاش و فراموش نمیکنه و از همه دنیا مهربونتره و بزرگتره
خدایا..
این اشکها نه به خاطر دلتنگیه من که به خاطر درک عظمت و بزرگی توئه و تمنای آرامشی که از دستم رفته و از تو میخوام
من مطمئنم که تو می بینی من و ..
مطمئنم که نمیزاری این بی قراری ابدی باشه
مطمئنم که نمیزاری ایمان و اعتقادم به تو متزلزل بشه..
خدایا..
هیچ چیزی ندارم که پیشکش مهربونی و بزرگیت بکنم جز همین اشکهایی که بی اختیار می یاد و ...
من و همه بدیهام ببخش و نزار به خاطر اشتباهات کوچیک و بزرگی که توی سه دهه زندگیم انجام دادم افسوسی ابدی به دلم بمونه و آرامش از زندگیم پر بکشه.
نگاهم کن و دستم و بگیر.
پ.ن:من سر قولم می مونم
واسه نفس کشیدن
واسه زنده موندن!
خدا
می شنوی؟؟؟
می خوام نفس بکشم..
می زاری؟
تو به من قول دادی ..
یادت رفته؟
من آرزوهام و از تو می خوام
می فهمی؟
من
همین جا
همین الان
همین شکلی
دارم فریاد میزنم که این حق من نیست !!!!
میدونی ؟ نیست...
قرارمون این نبود...
خیلی بی انصاف شدی..
تو همیشه درد و که می دادی صبوری و تحملش و هم می دادی ..
پس چی شده این بار دردی به این بزرگی دادی و اینجوری بی تابم ؟
پس کو اون راه چاره؟
من تو رو قسم دادم..اون شب یادته؟
گفتم فقط همین و می خوام ازت ..یادته؟؟
تو که یادت نرفته؟؟؟من مطئمنم .
پس یه کم بجنب..یالله!
پ.ن:می ترسم دیر بشه..می ترسم
در حقیقت زندگیم فلج شده
یعنی خارش های مداوم و تکه های ورم کرده و دردناک این کهیر لعنتی روی صورت و بدنم دیگه بدجوری سرویسم کرده..................
فعلا صورتم کمی بهتر شده و کف دستهام زده و روانیم کرده.
هر روز هم قرص و امپول میزنم و ...
دکتر گفت عصبیه و باید دوره ش رو طی کنی
این باید نبایدهای لعنتی ......
باید تحمل کنی
باید صبور باشی
باید سپری شه
باید ...
باید ..
اه ..
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
من می خوام کمی نفس بکشم .
اجازه میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای واروونه ..
پ.ن:یه اف لاین بود ..خوشم اومد ازش:
لا لا لا لا بخواب دنيا خسيسه.. واسه کمتر کسي خوب مي نويسه..يکي لب هاش هميشه غرق خنده ست.. يکي پلکاش تو خوابم حتی خيسه .
دکمه play رو ميزنم
گوگوش مي خونه:
به دادم برس اي اشک
دلم خيلي گرفته
نگو از دوري کي
نپرس از چي گرفته
..
يه پرده اشک جلوي چشمام و ميگيره..
تو اين تنهاييه تلخ
من و يک عالمه ياد
نشسته روبرويم
کسي که رفته بر باد
کسي که عاشقانه به عشقش پشت پا زد
براي بودن من به خود رنگ فنا زد
..
حواس پرت و گيج توي کيفم دنبال سيگار و فندکم هستم
چراغ قرمز ميشه
ترمز ميکنم و سيگاري اتش ميزنم
پسري گل مي فروشد
مي ياد دم پنجره
"گل بدم"
سر تکون ميدم
عينک زدم اشکامو نميبينه اما انگار حس ميکنه
چون خيلي مغموم و البته با تعجب نگاهم ميکنه و ميره(روز بارونی و عینک آفتابی) ...........................
هنوز گوگوش مي خونه :
به اتش تن زد و رفت
تا من تنها نسوزم
با رفتنش نرفته
تو خونه مِ هنوزم
هنوز سالار خونه ست
پناه من دستاش
سرم رو شونه هاشه
رو گونه مِ نفس هاش....
چراغ سبز ميشه
يک..دو ..سه ........................
*این پست روز بارانی تهران نوشته شد.اما پست نشد.نمیدونم چرا...
کشیدیگی تاندون های پا و البته التهاب ماهیچه های کف پا دیگه چه صیغه ای هست نمیدونم .فقط میدونم که دیشب از شدت درد اشکهام سرازیر بود و از این بیمارستان به اون بیمارستان میرفتیم.علت؟؟؟ الله و اعلم! حالا حتی نمیتونم برم پیاده روی یا رانندگی توی تنهایی...
قربونت برم خدا .
پ.ن۱:سر به سرم نزاريد(اگر فقط يک ارزن انسانيت توي وجودتون هست،اگر هم نيست که به جهنم٬گور پدر مردم آزارتون)
پ.ن۲:می بینمش توی روزهای اشفته و شلوغ کاری .تگاه میکنیم در سکوت ..انگشت دست چپم می سوزد
پس نوشت:خب به این خوشبختی ها باید علائم آلرژی رو که از امروز عصر گریبانگیرم شده اضافه کنم !زدن کهیر دریعضی نقاط بدنم دیگه آخرین چیزی بود که می تونستم تحمل کنم٫لب پایینم از گوشه ش ورم کرده شبیه این کسایی شدم که پروتز کردند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خداجونم اینجوری ذوق مرگ میشم ها ...هیچ فکر کردی من و اینهمه خوشبختی محااااااااااااااله ! دمت گرم.بتازوووووون!!
10سال از بهترین سالهای زندگیم سپری شد و ........
و من هر روز فکر کردم "فردا روز دیگریست"
..
بله فردا روز دیگریست اما تجربه نشون داده که فردا روز بدتریست نه بهتر.
خواسته خدا همیشه مقدم هست به همه آرزوها و آمال ما.به همه کاش و ای کاش های ما..
وقتی خدا یه چیزی رو می خواد من و تو کجای داستان ایستادیم که بخواهیم اعتراض کنیم و خودمون و به در و دیوار بکوبیم.
نمیدونم الان چه شرایطی دارم
اینقدر همه چی گنگ و مبهم و پیچیده ست که واقعا سر در گمم.
بلاتکلیفی و ندونستن و تن دادن به چیزی که معین شده...
..
قبلنا یه اس ام اس اومده بود برام:
وقتی توی شرایطی گیر کردی که هیچ راهی نداشتی و داشت بهت تجاوز میشد تنها کاری که می تونی بکنی اینه که خودت و شل کنی و حداقل اروم باشی و لذت ببری !!!!!!!!!
این مسیج مفهوم جالبی برام نداره اما تا حدی یه جورایی شبیه شرایط فعلیمه
وقتی هر راهی رو امتحان کردم و شرایط همین مدلی باقی مونده و قرارا نیست که اتفاق متفاوتی بیافته.
وقتی خدا دلش نمیخواد اون چیزی که من می خوام پیش بیاد
خب بهتره دست از این مدل جنگیدن بردارم.
سکوت کنم و بی صدا گریه کنم ٬تا خدا هم عصبانی نشه.
کاری ازم بر می آد که انجام نداده باشم ؟
کی می تونه بگه من کوتاهی کردم؟
نه..
من تا اخرین کالری انرژی م مبارزه کردم صبوری کردم مهربانی کردم و .........
خدایا
نمی خوااااااااااااااااااااااااای !!!
خب باشه ،من GIVE UP
پ.ن:نمیگم بدترین شرایط زندگیم اما یکی از دوره های سخت و بد زندگیم و دارم سپری میکنم....(بدترین هایی دیدم که ..)
و من فقط ضروری ترین کلمات روزمره را به زبان اورده م
و دیگر هیچ کلامی ....
.
.
.
هیچ حرفی نشنیدم
هیچ کلامی ....................
.
.
.
اشک پرده ای بود روی مردمک چشمانم تا منظره روبرویم را تار کند و من با قدرت بیشتری پا روی پدال گاز بگذارم و ......
.
.
گیجم
گنگم
هنوز هیچ نمیدانم
.................................
تو به من قول دادی
تو به من اطمینان داده بودی
من به امید تو اینهمه سال را سپری کردم
من به تو اعتماد کردم
با توام ..خدا ....................
مگه تو خدای من نیستی؟
دل ما اونقده پاره ست
مردنش مرگ دوباره ست
اسمون سینه ما
خیلی وقته بی ستاره ست
همینی که باقی مونده
واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هام و بردن
اخرینشم تو بکن............
...
...
بزن و برو عزیزم
مثه هر کس که زد و برد
طفلی این دل که همیشه
به گناه دیگرون مرد ...............
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.
.
.
.
بود که قرعه دولت به نام ما افتد؟
و تا روزی که دوباره..........................................
نخواهم نوشت
اگه خدای من هستی که میدونم هستی صدام و می شنوی
پ.ن:آرزوی من تو هستی.توی که هنوز صورتت، بیهوش روی تخت بیمارستان در ذهنم باقیست که ارام دستم را فشار دادی و اشکهایم سرازیر شد....
گفتم بی آرزو موندم..ارزوی تازه می خواهم..کاری کرد که ارزومند بشم..اما خدایا این انصاف نیست،من تلخ تر از اون چیزی هستم که فکرشو بکنی
ارزوی من تویی..دیدن تو..لبخند تو..گرمای بودن تو ..عطر تو..عاشقی های تو..مهربانی های تو ..سلامتی تو ..گرفتن دستهای تو ..در اغوش گرفتن تو..داااااااااااااشتن تو!
حالا که برای اولین بار توی زندگیم آرزو میکنم براورده میشه؟؟؟؟؟؟؟
تو خدای منی...
ميدانم که نميداني .
بين ما جز يک سکوت غليظ و فشرده و خفقان آور چيز ديگري نيست .
پ.ن:اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش...(کوه دردم.. دارم طاقت می یارم..مردونه..)
خیلی کوتاه
کوتاه تر از یک چرت عصرگاهی
و برای من
کوتاه و کوتاه تر از همیشه.............
طوفان همیشه نشانه هایش ثابت نیست
حتی در یک روز آفتابی.
چرا زندگی من مثل هوای بهار شده؟
لحظه ای آفتابی و ساعتها ابری و بارانی؟
می ترسم.
همین ترس مثل خوره روحم را می فرساید
چرا اینجوری شد؟
پ.ن1:دیسکوپتی کمر و روزهای متمادی تحمل درد،بی لحظه ای پلک بر هم گذاشتن
پ.ن2: درد اصلی جای دیگه ست...قلبم درد میکنه،روحم خدشه دار شده..چشمهایم خیس اشک هستند.....
من قرار بود که با 2تا پست تاخير در مورد آروزهام بنويسم....
آرزو ........
آرزو.................
ارزو..........................
سخته
اونم امروز که مخم حسابي قاطيه و مي خواستم يه چرت و پرت هاي ديگه اي بنويسم .اما ..
بي خيال.
مي نويسم اما بدون ترتيب...
آرزوي اول:
.......................
آرزوي دوم:
......................
آرزوي سوم:
......................
آرزوي چهارم:
......................
آرزوي پنجم:
.....................
خدايا..
بي آرزو موندم..آرزوي تازه مي خواهم
چرا آرزو ندارم؟
چرا هر چي به مخم فشار مي يارم چيزي نمي خوام که شکل آرزو باشه؟
نميدونم..
شايد بزرگترين چيزي که مي خوام "آرامش" باشه و دلِ خوش..
اين يه دعاست يا يه آرزو ؟
چه مي دونم.
شايد چون هميشه فکر ميکردم ارزو بايد يه خواسته بزرگ و دست نيافتي باشه و چيزهايي که من مي خوام همه شون دست يافتني هستن.
نميدونم
.
.
.
يه چيزي ديگه مي خوام که اونم شايد آرزو باشه شايدم نه..
نمي خوام ادمها بعد از اينکه رفتن و مدتي دور شدن يادشون بيفته که :دلشون تنگ شده،من واسه شون مهم بودم،تا آخر عمرشون من و يادشون نميره ..ال و بل ...
نمي خوام ادمها بعد از اين مدت بيان و اعصايم و اين شکلي به هم بريزن......وقتي هستن باشن و اينقدر اذيت نکنن و روحم و خراش ندن!
اما اين آرزو نيست..شايد يه درد و دله.
**
يه مِستر بود...يه اسم خوبي داشت(اطلس يادشه،فرزانه ميدونه،سما حواسش هست)
به توافق رسيديم که نباشيم.
چرا؟نميدونم.
من حمايت مي خواستم و اون نبود
من احساس مي خواستم و اون محافظه کار بود
من حضورش و مي خواستم و اون هميشه برنامه ريزي داشت و هميشه براي من وقت نداشت.
خب دوستانه تمام شد.
مدتها پيش.
و حالا سر و کله ش پيدا شده
کار خاصي نداره
حرف خاصي نداره
اصلا شايد هدف خاصي هم نداره
اما با اين مسيج ها، با اين عذر خواهي و ابراز پشيماني هاي مسلسل وار ،با اين مهرباني هاي غير منتظره،با اين شعر هاي آنچناني روي مخمه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فرزانه ..باورت ميشه؟؟؟
اون روزها يادته.
روز اخري يادته؟
اون ملاقات تلخ.........
خب حالا اومده چي ميگه؟
که اشتباه کرده؟که تا اخر عمرش به خودش فحش ميده؟که دلش ميخواد من و ببينه؟که از من چيزهاي زيادي ياد گرفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//
نميدونم
نميدوووووووووووووووووووووونم.......
بدم مي ياد از اين اشکها
بدم مي ياد از اين قبرستون مرده شکافتن
بدم مي ياد از ياد اوردن خاطره هاي تلخ گذشته
الان ديگه تلخ نيست
من همه چيز و فراموش کردم
من هم از اون روزها چيزهاي زيادي ياد گرفتم
من توي لحظه لحظه سال هاي زندگيم تجربه به دست آوردم..
ازش دلخور نيستم
از زندگي اما چرا..........
از دنيا چرا ..
خيلي.
دلم گرفته امروز..
.....LIFE is a Tragedy in close-up and a Comedy in long-shot.....
بايد دوستهامو دعوت کنم به اين بازي....
اما فکر کنم تا حالا همه ارزوهاشون رو نوشتن..
اطلس..فرزانه..سپيده..ژاله..هانيه..خانوم خونه..
این که میگم مجبور شدم یعنی به معنای واقعی کلمه مجبووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووور
چرا؟
چون عموما نمیدونم چه دلیلی داره کسانی رو که در طول 365 روز سال نمی بینی و یه تلفن به هم نمیزنی حالا باید روبوسی کنی و قربون صدقه شون بری و از کارهای انجام داده و نداده ت بگی و البته مهمتر از همه توضیح بدی که شغلت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا؟ چون از پارسال تا امسال یادشون رفته که تو گرافیک خوندی یا حسابداری یا مثلا الان تور لیدر آژانس مسافرتی هستی یا منشی مطب دکتر منگل میرزا !!!
خب من چی بگم؟
هیچی...
لبخند میزنم و سعی میکنم در دو سه جمله به خانوم های پا به سن گذشته فامیل پدری توضیح بدم که شغل کوفتی م چیه ! چیزی که توضیحش واسه هم نسل های خودم هم با کلی تفسیر و تفضیل قابل درکه..و در نهایت باز هم این خانوم های شیرتان شورتانی ترجیح میدن موقع رفتن از ته دل ارزو کنن که ایشالله امسال سال شوهر کردنت باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشه!
الان 2-3ساله با پررویی تمام ارزوشون رو به طاق میکوبم و با شوخی و خنده میگم: کجا برم بهتر از خونه مامانم که هم واسه م غذا می پزه،هم لباسام و اتاقم و مرتب میکنه هم مجبور نیستم واسه هر چیزی بهش حساب پس بدم..
ابروی بالا انداخته و لب و لوچه اویزون هم عکس العملی که می بینم(حالا توی دلشون چی میگن و چجوری بد و براه نثار منِ ور پریدهء چشم سفید میکنن بماند.....)
دیروز در منزل عمه جان هم کلی مستفیض شدم (چون که سال گذشته سفر بودم و نتونستم برم خونه شون ) به همین دلیل حسابی متلک ها رو نوش جون کردم و لبخند زدم و البته با این سن و سال دست رد به اسکناس های نوی عیدی عمه جان نزدم!
خب این بخشش دیگه حقم بود..نبود؟اینهمه تحمل و صبوری به خرج دادم تازه به نظرم کم هم بود ( جاست کیدینگ)..
امروز هم در منزل میزبان اهل و عیال و فوامیل چسان فسانی خاندان ابوی محترم بودم، و کلی به نطق ها و سخن سرایی های این اهالی در باب ِ شجره نامه شان بودم و هر از گاهی هم شوخی شوخی منلکی هم میگفتم،اما زاید نتونستم مانور بدم چون مامانم روبروم نشسته بود و هی لبش و گاز میگرفت و رنگ به رنگ میشد(دلم سوخت منم دیگه بی خیال شدم)
آخه یکی نیست بگه بابا جان گیرک پدر تو بود فااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااضل... حالا به بقیه چه که 4نسل اون ور تر شما به کی میرسه و چه کاره بوده،الان چی هستیم و چی داریم......؟؟؟
اما مامانم و تهدید کردم که دیگه هیچ جا نمی یام و از بابت نیومدنم عذر و بهانه ای بتراشه...اما خیلی جدی گفت که بی برو برگرد باید برای مهمونی باغ کرج که همه فامیل خودش جمع هستند برم و از قبل قولِ اومدنم و داده ..(مامانم حق نداااااااااااااااااااااااااااااااااااااشت این کار رو بکنه ،چون من حوصله این مهمونی شلوغ و..نداشتم و می خواستم بمونم تهران)
فامیل مامان ..فامیل بابا ....
پس من چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
365 روزِافتضاح و پر دردسر داشتم ،بدون چند روز سفر و حالا باید این داستان ها رو داشته باشم....
انصاف نیست.
**
روز اول عید بخیه های پسرک و کشیدیم و در مقایسه با روزهای قبل امروز حالش بهتر بود.واسه همین ظهر قبل از اومدن مهمونها رفتم دنبالش،رفتیم سینما!!!
"مجنون لیلی".................
فیلم بدی هم نبود البته در مقایسه با اسم قاسم جعفری ! با اون فیلم های چرندی که ساخته ،البته وفور ستاره هم توی فیلم نقش به سزایی داشت...رضا گلزار..حامد بهداد..نیما شاهرخ شاهی..الی شاکر دوست و........
در واقع حامد و نیما خیلی خوب بازی کردن
بعد از فیلم برای هر دوشون مسیج فرستادم و تبریک گفتم،کلی هم گپ و گفت و ...از نمایشگاه پسرک به این ور دیگه ندیدمشون و ...
تنها نکته مثبت امروز همین بیرون رفتن و دیدن پسرکم بود..
**
کتاب می خونم،فیلم میبینم و به شدت دنبال راهی هستم تا چند روزی برم سفر...........
**راستی یادم بندازید که پست بعدی من باید "ارزوها "باشه..لاغر مردنی دعوتم کرده ۲دفعه ست یادم می ره !!
یه چیزی که بمونه یادگاری...برای خودم برای دلم برای روزهای اینده...
اما نمیدونم چرا نا خود اگاه نوشته پارسال و باز کردم........
کلیک کردم روی لینکش و خوندمش..خط به خط:
"یا محول الحول والااحوال...
خدایا حال مارا متحول گردان..
اولین باری که با همه وجودم معنای این جمله رو حس میکنم...
دگرگونی حال ..متحول شدن حال..
کاش بشه..
خدایا یعنی میشه؟"
و خب شد ...اره این اتفاق افتاد
حالم متحول شد
حال و احوال زندگی م
و این معجزه ای بودکه من تجربه ش کردم
"امسال سال بزرگی برام بود..
شاید خیلی تلخ بود، خیلی ی ی ی ی ی ی ی...بیش از حد تصور هر کسی..
اما سال بزرگی بود
سالی که توش یاد گرفتم بیش از هر وقت دیگه ای صبور باشم..روی پای خودم باشم و به خدا و خودم تکیه کنم...
احساس میکنم بالغ شدم،احساس بالندگی میکنم
انگار بزرگتر شدم..
"خام بدم..پخته شدم..سوختم.."
و حالا از خاکستر سوخته های من ققنوسی دارم متولد میشه که امیدوارم بتونه پرواز کنه ..تا اون بالا بالاهاااااااااااااااااااااااااا
لحظه به لحظه خدا رو توی زندگیم اخساس کردم..و اینکه می تونست رهام کنه ،اما نکرد..می تونست بزاره بلاهای خیلی بیشتری سرم بیاد،اما نکرد..
همیشه تو لحظه ای که فکر میکردم دیگه اینجا تمومم..بهم نشون داد که نه تموم نیستم..که هنوز پشتم هست.که هنوز براش مهمم..
چه شبها گریه مردم تا صبح..چه روزها از درد و رنج تو خودم مچاله شدم..چه ساعتهایی که از زمین و زمان و ادما می نالیدم..چه شبهایی که باهاش دعوا کردم..قهر کردم..نق زدم..با کریه خوابم برد..
و باز هم تو همون لحظه طلایی خدا اومد کنارم و گفت : هستم..نگران نباش.."
چه روزهایی بود........
و امسال چقدر بزرگ شدم
چقدر از این تجربه ها برای زندگیم استفاده کردم
باورم نمیشه..365 روز و شب چه سریع گذشت.
"مژده..یادته ..چیزایی که بهم میگفتی؟؟ دارم بهش عمل میکنم..آره؟راهم درسته؟میدونی چقدر سعی کردم!!میدونی چقدر تمرین کردم..تو بهم بگو..تو که امسال برام مژده رحمت بودی و میدونی چقدر حرفهات برام ارامش بخشه،تو بگو یعنی راهم درسته؟یعنی میشه که ..."
راست می گفت
چقدر همه چیز متفاوت شد..حتی برای مژده که حالا یه پسر کوچولوی خوردنی و دوست داشتنی داره
چقدر دنیا بامزه می چرخه.
****
سال گذشته این موقع چیزهایی می خواستم که هنوزم نمیدونم به صلاحم بوده یا نه..اما نتیجه یکیش رو دیدم..اطلس یادته؟سما یادته؟؟حالا وقتی با تعجب اس ام اسی که اومده می خونم گیج و مات نگاه میکنم..این همون ادمه؟؟؟چقدر زود دیر شد و چقدر دیر فهمید ..
سال گذشته این موقع هرگز فکر نمیکردم پسرک بیاد و بشه ستون زندگیم..هرگز فکر نمی کردم این پسرک شیطون و شلوغِ دوربین به دست که هر روز توی دفتر می بینمش یه روز میره اون ته ته های دلم جا خوش میکنه....
سال گذشته این موقع........دو سال پیش این موقع..سه سال پیش این موقع من روزهای تلخی داشتم ،سخت و پر التهاب..
وقتی به عقب نگاه میکنم می بینم چه زود پیر شدم..چه زود روزها و شبها گذشت و حالا من موندم و خاطره هاش.خاطره هایی که خیلی هاش شیرین نیست اما مملو از تجربه ست و ..
سال 86 سال خوبی بود در عین حال سال خیلی بدی هم بود.....
تقابل همیشگی خوشبختی و بدبختی توی زندگی من ..نمیتونم بگم بدِ مطلق و اصلا نمیتونم بگم خوبِ خوب............
اما گذشت..بالاخره گذشت.
خوشحالم که چند ساعتی بیشتر به رفتنش نمونده.سال 86 رو میگم!
و چقدر دل بسته ام به سال جدید و امیدهای جدید................
**هیچوقت از روی عمد نه کسی رو اذیت کرده م و نه بدِ کسی رو خواسته م.تمام تلاشم این بوده که دل کسی رو نشکونم و حق کسی رو ضایع نکنم.اما ادمیزاد جایز الخطاست و من هم مستثنی نیستم.امیدوارم کسایی که از من دلخور هستن یا من به نحوی باعث دلخوریشون شدم من و ببخشن.**
اما آرزوهای امسالم:
خدایا..
مرسی که بهم یاد دادی اینجوری زندگی کنم و آدمها رو دوست داشته باشم..
خدایا مرسی که بهم صبوری دادی که ب تونم یاد بگیرم به ارامش برسم..که البته هنوز راه زیادی مونده اما میدونم اگه کمکم کنی بهش می رسم
..
خدایا تو این سال جدید ازت سلامتی می خوام..برای خودم..پدر و مادرم و خواهرم....برای دوستایی که میدونم بیماری دارن و ..برای پسرک عزیزم که بیشتر از هر وقت دیگه ای به سلامتی نیاز داره..
خدایا تو این سال جدید ازت آرامش میخوم...برای خودم..برای پدر و ماردم و خواهرم..برای دوستایی که میدونم نگران و بی قراران..کسایی که تو دلاشون اضطراب هست..
خدایا تو این سال جدید ازت دل خوش می خوام...برای همه کسایی که می شناسم..اسم نمیبرم چون ممکنه اسمی رو از یادم بره و ..همه دوستام..
خدایا توی سال جدید یه چیز مهمه دیگه هم ازت می خوام:اینکه کمکم کنی تا بتونم کوله بارم رو برای روزی که قراره بیام پیشت پربار کنم..تا دست خالی نباشم.اینکه من و یه لحظه به حال خودم رها نکنی که از ترس دق میکنم..
در اخرین ساعت های سال 1386 برای همه اروزی سلامت و دلِ خوش دارم و امیدوارم به همه ارزوهاتون برسید
سال نو مبارک

