تبليغاتX
زن سی ساله
نه عاشقانه..نه تلخ..نه جدی ..هم عاشقانه..هم تلخ..هم جدی!

دیروز یکی از-دقت کن- یکی از سخت ترین و پر استرس ترین روزهای زندگیم توی چندین ماه اخیر بود
اون جلسه کذایی ساعت 3
اونهمه فشار عصبی
وقتی صندلی کناریت نشسته
وقتی بوی عطرش و احساس میکنی
وقتی باید همه حواست به جلسه تون باشه
و من عین یه مجسمه یخی..
وقتی رییست از تو می خواد به عنوان مدیر اون قسمت باهاش همکاری کنی
و شرایط کار رو توضیح بدی..اونم توی یه جلسه جدا و 3نفره!!!!!
تو..اون و یه پسر دیگه..
همه اینا یعنی فشار روانی......

من نمیدونم قراره چی پیش بیاد.چجوری می تونم باهاش کار کنم و خونسرد باشم و سکوت کنم و لبخند بزنم؟مگه میشه؟


اما قسمت سخت تر و دیوانه کننده ش جلسه های بعدیش بود..
یه جای دیگه
با یه سری آدم دیگه
وقتی بی جهت محکوم شدی
وقتی نمیتونی از خودت دفاع کنی
وقتی چند نفر به 1001دلیل می خوان که نسخه تو بپیچن و ....
حرف حرف حرف........
واااااااااااااااااااااااااای خدا
ساعت 11 شب رسیدم خونه!
کی باورش میشه؟
از خستگی و فشار عصبی داشتم جون می دادم
میدونی یعنی چی؟
یعنی از درد نتونی بخوابی
دردِ کجا؟
خودمم نمی دونم..
درد ِمرموزی که همه جای بدنم و مغزم و گرفته بود و من همین الان در اوج فشار کاری توی آفیس و اون چیزی که بهش میگن تراکم کاری دارم اینارو می نویسم
اما هنوز درد دارم..خسته م و فقط دلم می خواد سرم و بزارم و بخوابم ..نه..بمیرم!


پ.ن1:سما.نگرانتم...خیلی.بیشتر از خودم.احساس میکنم توی باتلاقی.میشه مواظب باشی!؟لطفا"...


پ.ن2:عمو گفت به من اعتماد کن..گفت اگه من و قبول داری،به من اعتماد کن و بزار برسی به جایی که بدونی باید چه کار کنی...باشه عمویی..من اعتماد میکنم بهت.چون معتقدم خدا فرشته های نگهبانش و در قالب نماینده های زمینی ش برای محافظت از من می فرسته
    "امیدوارم جواب این اعتماد و به بهترین شکل ممکن بگیرم.یعنی میشه خدا جون؟؟ "

*امشب تلاش کردم به چند بلاگ سر بزنم و جواب محبت دوستام  بدم که با کامنتهاشون بهم انرژی میدن و دعام میکنن..اما تلاشم به نتیجه نرسید.اینترنت دایل-اپ و درد های عجیب پشت و ستون فقرات و ....خواستم اینجا از همه تشکر کنم و بگم :مرسی ..دوستتون دارم.همه کامنتها رو می خونم.یعضیهاش پابلیش میشه و برخیش خیلی خصوصیه...بی معرفت نیستم.بی حوصله م و گیج.اینجا تنها روزنه زنده موندن من واقعیه...جون همه جا نقاب دارم تا کسی ندونه درد درونم چیه..یهم حق بدین.ممنونم

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 15:48 | لینک  | 

فردا
دوشنبه
ساعت 3
روز مهمیه
ساعت مهمیه
می بینمش
یه جلسه کاریه
نتونستم از زیر حضور توی این جلسه مرگ آور در برم!
و مجبورم که ....
**
نمیدونم باید چکار کنم
چه برخوردی داشته باشم؟
نه میدونم باید چه برخوردی داشته باشم ..
اما عصبی ام
معده درد دارم
رفتار کاری،سرد و جدی اونم با آدمی که زندگیته،عشقته،مردته و ........................
خدای من .
.
.
.
این چه ماجراییه؟
امشب حالم بده
دلشوره دارم
اضطراب دارم


پ.ن:کسی را میشناسی که شیشه شکسته ء پنجره ای را بند بزند..پیش از آنکه بروی...پیش از آنکه بشکند؟ (کیکاووس یاکیده)

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 23:20 | لینک  | 

دیشب شب خاصی بود
بعد از مدتها
چرا؟
خب من سما و مهستی !!! پیش دوستی بودیم و کلی از حرفهاش استفاده کردیم
حرفهاش؟
اره
وقتی حرف میزنم سبک میشم اروم میشم
دلم می خواد سرم و بزارم توی بغلش و یه دل سیر گریه کنم
جایی که ما بودیم
خیلی بالا بود...
شاید چندین طبقه نزدیکتر به خدا
شاید واسه همین از اون بالا که به اسمون نگاه میکردم خدا رو واضح تر می دیدم
نمیدونم.
ما اونجا حرف های زیادی زدیم و شنیدیم
4تایی هر کدوم یه جورایی شبیه هم بودیم
مگه نه سما ؟
حرف زدیم
کیک خوردیم
کیک؟
یه تولد خیالی گرفتیم
واسه یه کسی که نمیدونیم کیه!
اصلا واقعا تولد کی بود؟
دیوونه شدم؟
شاید
عکس هم گرفتیم
دیگه حتما دیوونه شدم!
سیگار پشت سیگار دود می شد و  من توی هزار توی ذهنم دنبال تو میگشتم
دنبال تویی که انگار دیگه نمی شناسمت
دوری ....دور ِ دور
و من انگار هرگز نمیشناختمت
انگار همیشه یه اسم بودی
یه اسم خیالی ...
انگار من نبودم هیچوقت
اصلا انگار اینا همه ش توی یه کتاب بوده که اون دور دورا خوندم
 
...

اما اینا واقعیه
من سما مهستی و همه دلتنگی ها مون..


*امروز عاشق نیستم و فردا فارغ.اصلا ماجرا یه شکل دیگه ست.یه جوریه که توی همه این 30سال نبوده.تمام دیشب که با سما حرف میزدیم ..باورم شده که این بار ماجرا یه شکل دیگه ست.


پ.ن1:اگه حسودا بزارن...میبرمت یه جایی....که ندونن کجایی ..................... :(
پ.ن2:این کامنتهای تلخ و پر از نیش..این دل سوزوندن هاچه فایده داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه لذتی داره؟؟؟
پ.ن3:دلم یه دختر بچه می خواد...با موهای روی شونه ..یه سارافون سرخابی و جوراب صورتی و کفشهای سرخابی..شبها بعد از اینکه از پیاده روی اومدیم.شامش و که خورد کنارش دراز بکشم و براش قصه بگم.همه قصه هایی که دلم می خواد کوچولو بشم و مامانم برام بگه.
         چرا؟؟من دیوونه شدم؟ اسم دخترم رو می زارم "سیمیا"............

بعد نوشت:باورکنید هیچ اتفاق جدیدی نیافتاده! هیچ.....من هنوز سکوت کردم و صبوری .خواستگار پر وپاقرص و دوست پسر آن لاین برای دوستی هم هست اما فقط صبر و سکوت..شاید حتی این اتفاق چندین ماه طول بکشه اما چیزی به عنوان خوشی واقعی و شادی برام معنی نداره... ترجیح میدم به این زندگی آدم اهنی وار ادامه بدم..  :(

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 21:50 | لینک  | 

نوشتنم نمی یاد
دیگه مثه قدیم نیستم که پر از حرف باشم و ندونم از کجا بنویسم و همین سردرگمی گیجم کنه و ننویسم
نه..الان نمیدونم چی بنویسم؟اصلا حرفی واسه گفتن ندارم.
هر اتفاق هر داستانی که داره پیش می یاد قلبم روحم و جسمم و به درد می یاره و نای حرف زدنم هم نیست
تلاش مذبوحانه ای کردم و حدودا" 48ساعته که پیج360 رو لاگ این نکردم تا اون چیزهایی که نباید ببینم و نبینم.که هروقت میبینم یا ازش چیزی میشنوم تپش قلبم میره روی 4000 و تمام تنم گر میگیره و میلرزم..این لرزش و هیچکس نمیبینه حتی سما که این روزها هر روز کنارم میشینه و رانندگی های دیوونه کننده مو شاهده..
پام و که روی پدال گاز فشار میدم انگار تمام نفرتم و از دنیا و اتفاقایی که داره به زور برام می افته سرش خالی میکنم.
گاهی دلم می خواد با سرعت برم و بکوبم به گاردریلهای کنار بزرگراه......اما اینکه چرا این کار و نمیکنم شاید برمیگرده به امیدهایی که به خدا دارم و همین اعتقاده که نمیزاره.
نمیدونم چرا و چجوری؟اما میدونم که این اعتقاد قلبی و ذهنی که به خدا حمایتش و معجزه هاش دارم یه روزی یه جایی یه شکلی که نمیدونم کی کجا و چجوری توی روحم نفوذ کرده و تحت هیچ شرایطی با  هیچ توضیح و توجیه و بحث و ادله ای نمیتونم خودم ومجاب کنم که رهاش کنم یا تکذیبش..

تو باور میکنی اندوه ماه و ...
تو میفهمی سکوت بیشه هارو ..
هجوم تند رگبار تگرگی..
که می شناسی غرور شیشه هارو ..
تو معصومی مثه تنهاییه من
شریک قصه های شبنم و نور
تو تنهایی مثه معصومیه من
رفیق قله های پاک و مغرور
..
..
مثه شکستن من بی صدایی!

گنگم
گیجم
منگم
عین یه ادم اهنی
می یام روزها سرکار
یه سری کارهای اجباری رو انجام میدم و زودتر از انچه باید وسایلم و جمع میکنم و مییام بیرون اما به کجا و کدوم هدف؟خودمم نمیدونم
دوز سیگارم به شدت رفته بالا..آلپرازولام دیگه جواب نمیده با هزار دوز و کلک از داروخانه چند تا بسته کلونازپام گرفتم اما لامصب اونم فقط کمی کرختم میکنه..از خواب خبری نیست...خوابی که ببرتم و نفهمم...و صبح ها با دلشوره و اضطراب و تهوع اولین چیزی که میبینم سیاهیه عمق توالت فرنگی است و عق های پیاپی..
انگار دارم همه زندگی و تلخی ها و این جهنمی که توش دارم دست و پا میزنم و بالا می یارم....
انگار همه چیز یه خوابه
یه خوابه تلخ
یه خواب طولانی
و هر لحظه فکر میکنم که الان موبایلم با همون زنگ مخصوصش به صدا در می یاد..امین پشت خطه و با همون دیالوگ های همیشگی حال و احوالم و میپرسه و بهم میگه که چیکارا کرده و برنامه من چیه و .........
...
اما این کابوس واقعیه
حقیقته محضه
حجمش از اندازه تحمل من خارجه اما واقعیه
زندگی ادامه داره..چه من بتونم تحمل بکنم چه نتونم.چه اصلا باشم چه نباشم
اما ای کاش سهم من این نباشه
ای کاش اون خانوم فالگیر که تاروت هام رو کنار هم چیده بود و برام از اشک شادی میگفت راست گفته باشه..

*سما تا همین اندازه بودنم و مدیون مهربونیاتم و دوستت دارم تا همیشه.میدونم که می یای و می خونی ..میدونم که خودت پر از بغض و خشمی ..میدونم........
چی میتونم بگم؟هیچی...........................بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...

 

غبار پشت شیشه میگه رفتی ..ولی هنوز دلم باور نداره ..

حالا راهه تو دوره ..دل من چه صبوره..کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره................

خاطره مثل یک پیچک می پیچه رو تن خسته م

خاطره ها ....خاطره ها ....خاطره هاااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 13:35 | لینک  | 

 با پشت دستم تند تند اشکهام و که سر می خورده روی گونه پاک میکنم تا بقیه نبینند
اما تا کی میشه قایم کرد؟


-پای چشمات گود افتاده.نگاه کردی خودتو توی اینه؟
شدی عین میت.همین الان انگار از قبر درت اوردن...نه غذا می خوری نه هیچی و فقط داری عق می زنی و گریه و ارام بخش.....این شد زندگی..؟

-مامان نپرس..نمیدونم.چی بگم؟غذا از گلو پایین نمیره.اشکهام بند نمی یاد.دلم بهم می خوره از همه چی..

-چی دوست داری بگو همون و برات درست کنم بخوری.اخه اینجور ی که داری خودت و می کشی..

-یه چیزی درست کن که بخورم و بمیرم.اره...دارم میمیرم..اما دارند میکشتم.خودم نمی خوام.اما دیگه زور ندارم بجنگم.مامان اینا زورشون از من بیشتره.

-تلفنش و بده به من.باهاش حرف بزنم.اینجوری که نمیشه.باید بفهمی ماجرا چیه.

-نه اصلا.اون اصلا با کسی حرف نمیزنه.نمی خوام بهت بی احترامی کنه.من سکوت کردم و سکوت...یه روزی بر میگرده..یه روزی این ادما دستشون رو میشه...

-چقدر بهت گفتم اینقدر به این دوستات پر و بال نده.دوست همیشه باید یه فاصله ای داشته باشه با زندگی ادم.تو ساده ای.همه رو مثه خودت می بینی.وقتی با کسی دوستی می خوای جونتم براش بزاری و هر کاری می تونی واسه ش انجام بدی.
ادم ها حسودند.نمیتونن زندگی موفقیت و عشقت رو ببینن.از هر راهی تلاش میکنن بهت ضربه بزنن.اینم نتیجه ش....

-مامان .دست روی دلم نزار.انگار دارم روی اتیش راه می رم.دارم می سوزم.از همه جا انگاز اتیش می باره......نمیدونم چی به سر زندگیم اومده.نه با من حرف میزنه.نه با کسی دیگه..دیگه نمیدونم چه کار کنم. 

مامان میشه من کوچولو بشم برم توی شکمت...من دنیای این ادم بزرگها رو دوست ندارم.اینا ادم و اذیت میکنن.من نمیتونم مثه اینا باشم.تو رو خدا با خدا حرف بزن من و کوچولو کنه اندازه یه نقطه....برم توی دلت همون جا بمونم واسه همیشه.دختر کوچولوی تو دلیت باشم.
مامان...
مامان اینا دوستم ندارن
مامان اینا نمیزارن دوستشون داشته باشم
مامان اینا از گریه هام خوشحال میشن
مامان ....
مامان من می خوام برم پیش خدا..همون جا بمونم.من این دنیا رو با همه چیزهایی که داره نمی خوام.مامان تو با خدا حرف بزن..تو مامانی..خدا تو رو دوست داره.من بنده بدی بودم حتما که دوستم نداره و میزاره اینا اینهمه اذیتم کنن.
تو وساطت کن .بگو قول میده اونجا بدی نکنه..بگو من و ببره پیش خودش.قول میدم دختر خوبی باشم.حرف نزنم..
قول میدم یه گوشه ساکت و اروم سرم و بزارم بمیرم.
مامان فقط قول بده که بهش میگی...............
قول بده...


پ.ن:به خوبا سر میزنی ..مگه بدا دل ندارن ؟؟؟؟

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 1:21 | لینک  | 


از خدا فقط یک چیز می خوام
قدرت.
برای تحمل چیزهایی که می بینم
برای سکوت در برابر چیزهایی که می شنوم
برای هضم اتفاقاتی که هر لحظه باهاش مواجهم.

من می دونم که "خدا" هست و می بینه
و دلم به بودنش خوشه.
اما چزهایی که اتفاق می افته از عهده توانایی و تحمل من خارجه.
من از خدا می خوام بهم قدرت بده

فقط اون می دونه که چه زجری میکشم از دیدن چیزهایی که ...............................
نه ..
اینها یه مشت غریبه اند
اینها هرگز دوستان من نبوده اند
اینها هرگز سر سفره من نان و نمک نخورده اند
اینها هرگز ..........
نه.
اینهایی که میبینم..می خوانم..می شنوم..
نه اینها دوستان من نیستند
...
خدایا یه خداییت قسمت میدم
تقاص اینهمه اشک و اینهمه دلی که به در می یاد رو از هم شون بگیر
و نزار که این بازی  کثیف به قیمت زندگی احساس و عشق من تموم بشه.

 

*امروز تمام مدتی که رانندگی میکردم و سما کنارم نشسته بودی ...فقط از خدا همین و خواستم.ازش تشکر کردم که تو رو کنارم قرار داده تا رنج این فاجعه رو تحمل کنم.
یعنی میشه؟؟؟؟سما ..یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میشه این بغض ..؟؟؟ میشه؟
 
پ.ن:سکوت کرده م ..سکوت ..

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 22:13 | لینک  | 

"الف و نون"  ... "نون و دال"
اینها تنها چیزهایی که از هویت یه ادم میدونم
یه زن
یه موجود پست که ...........
نمیتونم اسم انسان بزارم روش .
کسی که حسادت و بخل  و کینه  نسبت  به من و زندگیم و عشقی که داشتم تمام وجودش و پر کرده  و این جوری زخم چرکینشو  داره تسکین میده..
کسی که با دیدن من و زندگیم و ظاهر و همه انچه که مثه خوره وجودش رو می خوره به این کثافت تن داده که اینجور آتیش بریزه توی زندگی دو نفر..
لعنت خدا به تو ای موجود پست و رذل که میدونم "نان و نمکم" را خوردی و باز هم ...

نمیدونم چرا؟
من که توی زندگیم کاری به کار کسی ندارم
و هیچوقت بد ِ هیچکس و نخواستم
چرا؟؟
این دشمنی و نخوت و حسادت چرا؟
چرا با لبخند دست ِ دوستی میدید و بعد اینجور .....

خدایا به همین اذان مغرب 5شنبه قسم می خورم که هرگز از من نخواه تا از گناه این "نا بنده ت" بگذرم که اینجور اشک به چشم من می یاره و بغض می نشونه توگلوم.نمیگذرم از این موجود که با اعصاب و روان من و عزیزترین عزیزم اینجوری بازی میکنه ..
نمیگذرم از این کسی که روزها و شبهام و سیاه کرده.......

شما هم دعا کنید که رسوا بشه این از خدا بی خبر
دعا کنید که از این  گرداب بی سلامت بیرون بیام
دعا کنید که حقیقت مثل روز روشن بشه
دعا کنید که روسیاهی به  صورت ِاین ذغال ِ کثیف بمونه
دعا کنید ...

 

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 20:25 | لینک  | 

و همه چیز  تمام شد
و من تمام شدم
و همه باورهایم تمام شد
.
.
و همه چیز تمام شد
و من تمام شدم
و همه عشقی که به آن ایمان داشتم
.
.
و همه چیز تمام شد
و من تمام شدم
و .........................

کجا هستند آنهایی که او و عشقش را نسبت به من و زندگیم بی انتها می دانستند و آه می کشیدند که "چقدر خوش شانسم" ؟؟
کجا هستند تا امروز اشکهایم را که بی امان می بارد ببینند؟

و همه چیز تمام شد
و من خوب می دانم که آرامش هرگز وجود ندارد..عشق هرگز وجود ندارد..امنیت  هرگز وجود ندرد..
و من خوب میدانم هرگز به هیچ کس اجازه نخواهم داد تا بارِ دیگر به همه این چیزهایی که وجود ندارد امیدوارم کند.


پ.ن1 :10 اردیبهشت 2سال پیش برایم شروع دوست داشتنی دوباره بود..و 10 اردیبهشت امسال بر گور آروزها و باورهایم اشک میریزم.

پ.ن2:دلداری ام ندهید.افق های طلایی برایم مثال نزنید و بگذارید تا ذره ذره این درد رسوب کند ته نشین شود.


خدای من.. من جز فرود آوردن سر ِ تسلیم در برابر ِ خواستهء تو هیچ کاری نمی توانم انجام بدهم..اشکهایم را ببخش.بی قراری هایم را ببخش.گناهانم را ببخش.

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 21:38 | لینک  | 

توصیف شدنی نیست
اینکه این 24 ساعت بر من چجوری گذشته بی نهایت سخته..
بنویسم شاید ..شاید هم نه...

اگر خدا ضمانت امانم هشتمش رو قبول کنه و اگه امام رضا ضماننت ِ من ِ پر از گناه را...
دیروز معنای واقعی غریبی را درک  کردم
تنهای تنها توی شهری که کلا پیش از این 3بار دیدیش.
یک بار وقتی 3ساله ت بوده.
یک بار با مامانت و خواهرت توی 17سالگی
و یک بار با پسرک که در تمام مدت دستش و بگیری و اصلا ندونی کجا می ری و ..

برام دیوانه کننده  بود که رواق به رواق و صحب به صحن رفتم جلو و یهو یه ضریح جلوی روم دیدیم و ده ها دستی که به سمتش دراز بود و ....
نمیدونم شاید انتظار دارم معجره بشه
شایدم ..
هر چی هست می دونم با دلِ شکسته جلوش اشکام سرازیر شد
اصلا نمیدونم میون اونهمه ادم که هر کدوم هزاران هزار ارزو و خواسته دارند نوبتی برای من هم هست  یا نه..نمیدونم شاید اصلا محق نباشم.
اما این خدا خدای من هم هست .نیست؟؟
:(

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 13:37 | لینک  | 

اینکه چرا تصمیم گرفتم سکوت کنم
چرا نیمتونم حرف بزنم
چرا  لال مونی گرفتم
خودمم نمیدونم..
فرار میکنم؟
شاید
اما میگریزم از حرف زدن راجع به این فاجعه
و از ادمهایی که می خواهند راجع بهش باهام حرف بزنن
شاید نوشتن در موردش هم می ترسوندم
نمیدونم
طنین صداش توی گوشمه
وفتی داد می زد ...
و من نمی دونستم چرا....
وقتی حتی نمی ذاشت حرف بزنیم و شاید..
نه ...
بیشتر از اینکه عصبانی باشه کلافه و عصبی بود..نمی دیدمش اما حس میکنم مستاصل بود.
این کلافگی و استیصال رو ندیده بودم تا به حال ...
..
و حالا دلیل این سکوت خودم رو هم نمی دونم چیه.
نمی فهمم
اشک هست
بغض هست
نگرانی هست
واگویه با خدا هست
اما صدام در نمی یاد
عین مسخ شده ها شدم
عین مجسمه..
فقط زمانی می فهمم که خیلی بهم فشار اومده که مثل دیشب دوباره خارش های تنم عود میکنه و به کشل پراکنده تکه های کهیر را می بینم توی تنم که قرمز شده و حرارت داره.
دکتر میکفت اینها حرارت درونی بدنمه که منشا عصبی داره و به این شکل بروز میکنه...دارم کاملا حسش میکنم.حتی همین الان.
و لیوان های خاک شیر و عرق کاسنی و قرص های رنگارنگ هم انگار تاثیری نداره..
میشناسم خودم رو.
بدیم همینه.زیادی میریزم توی خودم.دست خودم هم نیست.عادت کردم همیشه ظاهرم رو حفظ کنم تا چارچوبهای اجتماعی م خدشه دار شه.ای بر پدر هرچی پوزیشن اجتماعیه لعنت .
ای توی روح اون شرایط اجتماعی که نمیزاره برای خودم 2ساعت زاااااااااار بزنم...و اینقدر نریزم تو ی خودم که  اینجوری جسمم و به *** نده..
مثل همه جمعه های دیگه امروزم رفتم سرِ کار..عین مرده های متحرک.نمیدونم اصلا واسه چی میرم.هنوز شهامت این و پیدا نکردم که بگم :خداحافظ کار !
شاید به همین زودی ها ...اما هنوز که میرم و ..
مسیج سما بدترین چیزی بود که می تونست اتفاق بیفته..یکشنبه نمیتونیم بریم مشهد .
ای بر پدر هرچی هادت ما*هیانه لعنت..ای توی روح هر چی شانس من لعنت .
فردا باید برم بلیط هار و کنسل کنم و ...
چقدر دل بسته بودم به این زیارت.نطلبید ...به همین سادگی.خدا هم پسم زد.. :((
آخه چرا؟ مگه جز دردِ دل کاری دیگه می خواستیم بکنیم؟یک روز می خواستیم اونجا باشیم ...
دلم گرفته.
بغض دارم.
بابت اینهمه تلخی های روزگار
بابت اینهمه اتفاق هایی که توی این مدت افتاه و من مجبورم به تحمل.به شنیدن دلداری های همیشگی که خودم همه شو از حفظم.واسه هزار تا امید و ارزویی که دیگران میدن و فقط مجبوری لبخند اجباری بزنی و هیچی نگی..
شاید واسه همینه سکوت کردم
اینجوری بقیه فکر میکنن یادت رفته..
لابد !
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش......

......
اما خدای من می دونی که این سکوت ِ من نه از فراموشی و تحمل که از بی چارگیه...چاره ای ندارم و دل به کرم و مهربونی و عدالت تو بستم و لعنت میفرستم بر شیطانی که بخواد من رو نا امید کنه....

******

بعد نوشت:

دیشب یه خوابی دیدم...نمیدونم الان بگم یا نه..نمیگم.

بلیطم و کنسل نکردم.تنها می رم.

بغض دل شکستگی دارم

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 21:0 | لینک  | 

قصه ها  شروع می شن

قصه ها گفته می شن

قصه ها تموم می شن

مثه قصه من و تو..

چرا تموم شد؟

چه تلخ تموم شد

 

نمی دونم چی باید بنویسم..

اینقدر حجم این اندوه زیاده که قلبم توانایی تحملش و نداره

دنیا با همه سختی و بی رحمیش رو قلبم سنگینی میکنه

 

دیوارای اتاقم داره از هر طرف بهم فشار می یاره

همه چی مثه یه فیلم فریم به فریم از جلو چشمم داره میگذره..

شکستم...

شکسته های دلم و کجا ببرم...

ماه پیشونی چه شکلی بود؟

چرا ماه پیشونی نبودم؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟

 

من همیشه محکومم به از دست دادن..به صبوری برای چیزی که حتی نمیدونی چی میشه ....

طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد..مرد..مرد...مرد ... :(

 

درست اون لحظه ای که فکر میکنی همه چی داره اروم میشه و خورشید داره از پشت ابرها می یاد بیرون یهو طوفان سیاه شیطان همه جا رو به گند میکشه :((

 

آخ که چقدر نفس کشیدن سخته

آخ که چقدر ادای آدمهای بالغ و فهمیده رو در آوردن سخته

آخ که چقدر سخته دیدن نگاه ادمهایی که می بینن پشت رل داری زار میزنی و اصلا اشکاتم پاک  نمیکنی

آخ که چقدر سخته ببینی یهو همه زندگی و اینده و عشق ت به باد رفته و .....................

آخ خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

پ.ن:یکشنبه می یام پیشت آقا..تو غریب بودی ...منم غریبم.. ضامن آهو شدی ..شاید ضامن منم بشی..

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 15:27 | لینک  | 

اگه از افسانه دورم
اگه ماه پیشونی نیستم
اگه با زمین غریبه
اگه اسمونی نیستم
.
.
.
.
ماه پیشونی تو قصه خورشید هفت اسمون نیست ...
از خواب قصه بلند شو
اسب چوبیتو رها کن ...
.
.
ماه پیشونی مال قصه ست ..
.

سرم گیچ میره
تاثیر بیشتر کردن تعداد ارام بخش هاست..

 

پ.ن:هیچ..هیچ .. و باز هم هیچ

بی ربط:نفس هام به خِر خِر افتاده.....

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 18:26 | لینک  | 


متاسفانه هنوز زنده م
نفس میکشم
به سختی...
هوایی نیست برای بلعیدنم
"سما"...
.
.
چی باید بگم؟
در برابر نگرانی های شما باید چی بگم؟
هیچی ندارم بگم.
چون خودم هم هیچی نمیدونم
و همه درها بسته ست
بستهء بسته

اون بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد؟؟
ای خدا.
میبینی
اشکهام و میبینی..
حرفهام و می شنوی..
میدونم.
کاش بهم میگفتی راه چاره م چیه..
کاش نزاری که دوباره اسیر این زمان رنج آور و شکنجهء بی پایان بشم
من آدم سال های....83...85 نیستم
تو هم میدونی..خودمم میدونم
حنای این دنیا واسه م رنگ نداره...

من با جنون فقط یه تار مو فاصله دارم
عدالت خداییت قبول میکنه بعد از اینهمه سال بی قراری و تلاطم باز هم ..
؟؟؟؟؟
من صبور ی میکنم
میخوام که صبوری کنم
اما نمیشه
این مغز نمی کشه
میدونی؟
اره میدونی..
میدونی که اگه این ارام بخش های رنگارنگ نبود دریغ از 1ساعت خواب ...

این حدس و گمانها
این فرضیه ها
این اما و اگرها
اینا داره منو میکشه
نخواه که این رنج ادامه دار باشه
بر شیطونی لعنت که این حدس و گمانها رو توی دلم میزاره که میتونه واقعیت داشته باشه!
 که ای کاش دروغ باشه توهم باشه خیال کج باشه و .............


می دونم یه روز میفهمی
روزی که دنیا رو گشتی
من چجوری تو رو خواستم
تو چه جور ازم گذشتی..............

من از این اشکهای بی وقفه متنفرم
متنفر...

 

پ.ن:به من بگید چجوری میشه این ثانیه های کشنده رو سپری کرد ،تمرکز واسه کار داشت،درست رانندگی کرد،به همه لبخند زد،دختر خوب خانواده بود،لباسای شیک و مرتب پوشید،ابروهای برداشته و موهای مرتب؟؟؟چجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من به خدا کم آوردم..این چهارچوب ها..این حفظ ظاهرها..
       دهنم و سرویس شده..خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا..بس نیست؟؟؟

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 19:23 | لینک  |