تبليغاتX
زن سی ساله
نه عاشقانه..نه تلخ..نه جدی ..هم عاشقانه..هم تلخ..هم جدی!

من تقریبا حالم خوبه
فقط مثه احمق ها سکــــــــــــوت کرده ام
**
بماند چه چیزهایی می بینم
چه چیزهایی می شنوم
بماند چقدر به ماه نگاه کرده م و با بغض با خدا حرف زده م
**
روزهای شلوغ و پرکار
به همراه روح خسته من
کاش این مسافرت جور بشه
هوای این شهر من و داره خفه میکنه
**

میشه یه کسی یه من بگه چجوری باید نذر حضرت علی کرد؟
تا حالا این کار و نکردم
(همیشه متوسل به امام رضا بودم)

پ.ن:دوست دارم بیام بخوونمتون..اما واقعا شرایط اصلا مناسب نیست.دلتنگ نوشته های همه تونم.

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 1:58 | لینک  | 

فریم اول:
(جمعه)
رفتم مهمونی
بد نبود
سعی کردم خوشگل باشم و خوش لباس و سرحال
اوضاع هم ظاهرا خوب بود
زودتر از انچه فکر میکردم :رفت"
چرا؟
نمیدونیم!!!

فریم دوم:
(شنبه)
از صبح حال ندار بودم
سرفه و گلو درد
عصر تب و استخوان درد هم به ان اضافه شد
تا شب لرز و دل پیچه و تهوع و ا.س.ه.ا.ل هم بهش اضافه شد
اینجوری شد که تا صبح به خودم می پیچیدم

فریم سوم:
(یکشنبه)
از جام هم نمی تونستم بلند شم
در نتیجه موندم خونه، سرکار هم نرفتم و فقط حال بد و درد و بی حالی ...

فریم چهارم:
(دوشنبه)
با همون دل پیچه و درد و اینا اومدم سرکار
و به این نتیجه رسیدم که اون شب توی مهمونی چشم خوردم !!!!!!!!!!!!!!!!
:)

پ.ن:وقتی جلوی اونهمه آدم می ایی هنر نمایی کنی و اسپانیایی می رقصی و چشم در می یاری همینه..حقته !!!!!!

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 14:18 | لینک  | 

فردا شب یه مهمونی دعوتیم خونه ....
که پسرک هم هست
اول نمی خواستم برم
اما دوستایی که اونجا هستن  و صاحب خونه اصـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرار که باید بیایی!
هول هولی یه لباس خریدم امروز و اصلا از استرس دارم دق میکنم
دیشب خوب نخوابیدم
امشبم می ترسم بخوابم و اون خواب های لعنتی رو ببینم
دیشب خواب دیدم:
اون دختره که شوهر داره و ...طلاق گرفته و پسرک صیغه ش کرده
اینقدر تو خواب دعوا و گریه که صبح با تلفن همکارم پریدم از خواب . زار زار گریه میکردم
اینقدر عصبی شدم  توی خواب ....


پ.ن:سما...اینا کیه ن که اینجوری ....من چرا اینجوری؟ دیروز که دیدی .........من دیوونه شدم یا اینا؟!چی می خوان ؟؟؟
پ.ن2:می خوام فردا همون کفش سبزای mangoرو بپوشم که ولنتاین واسه م خرید...مدتهاست نپوشیدمش.فردا شب..فردا شب..فردا شب....................... :(

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 2:15 | لینک  | 

حس و حال نوشتنم نیست

یه جوری ام

شاید از بس این چند روزه نوشته ام

شایدم از بس فشار کارم این روزها زیاده

شاید م از علائم پیریه!!!!!!!!!
نمیدونم

هر چی هست

خسته م

میدونی حالم چجوریه؟

کرختم...

کرخت شده م

بی حس

بیش از هر وقت دیگه ای ساکتم

حتی زخم هایی که می خورم هم باعث نمیشه ریاکشن نشون بدم

دارم به یه بی حســـــــــــــــــــــــی عجیب میریم که تا حالا تو زندگیم تجربه نکرده م

یه جورایی دلم هیچی نمی خواد

اما ...

چه میدونم

سرم خیلی شلوغــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

وحشتناک

تقریبا سه شبانه روز درست نخوابیدم

جوری که امروز دیگه ماشین هم نیاوردم چون جون رانندگی نداشتم و همه ش توی آژانس چرت می زدم

بازیهای یورو هم شروع شده و ....

کارهای مجله هم قاطی پاطیه

 

خوابم می یاد

دلم باز هم مستی می خواد

حال خوشی بود اون یکی دو روز

 

 

 

پ.ن: ناخن به سینه میکشم از روی ناچاری ولی... گویی در این ظلمتکده احساس تلخیست زندگی

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 22:0 | لینک  | 

مدتها بود این جور مســـــــــــــــــــــــــــــــــــتی رو تجربه نکرده بودم
شاید 2سال ..
نمیدونم
اما دیشب..
تا نوک موهام الکل می چکید و من روی ابرا بودم.خوب و سرحاااال
اینقدر مست بودم که نمی تونستم حتی رو پام وایسم
با اینحال می رقصیدم
می چرخیدم
چرخ..چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرخ.......
هیچ رقصی رو به اندازه اسپانیش دوست ندارم
مثل یک پروانه میشی و می چرخی
اروم و سبک ..رهاااااااااااااا
مهم نبود مهونی کی بود
مهم نبود چند جا رفتم
مهم این نبود که چند نفر می خواستن به هر شکلی که شده مثلا مخم و بزنن و من چجوری کوبیدمشون به طــــــــــــــــــاق
مهم این بود که من مست بودم
و همه چیز برام اهمیتش و از دست داده بود
اینقدر که وقتی تو اتوبان رانندگی میکردم نمی تونستم درک کنم کاپوت ماشین لب به لب با صندوق عقب ماشین جلوییه..
و هیچ درکی از حرفهایی که راننده ش پشت چراغ قرمز بهم گفت نداشتم و الانم یادم نمی یاد

مهم نیست چی بهم میگین
مهم نیست چقدر توی کامنتها می خواید فحشم بدین
به درک
مهم اینه که همین چند ساعت به زندگی کوفتی ای که دارم فکر نمیکردم
و اون اشکهایی که سرتاسر راه صورتم و خیس کرده بود نمیدونم از کدوم جهنمی اومدن..
.
..

اینم از تعطیلات!
قربونت برم خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

 

پ.ن:الاغ..گاو ..شتر..بی شعور ..من عــــــــــــــــاشقتم
بفهم.مرده شور تو ببرن که اینجوری گند زدی به زندگیمون.

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 16:38 | لینک  | 

این تعطیلات هم خوبه هم بد
مجبور شدیم همه بمونیم تهران
همه؟
اره بچه های مجله.
چون همه کارها عقبه
و 2شنبه باید سی دی بره چاپخونه!!!!!!!!!!
پس نکته اول این که ما موندیم تهران و مشغول کااااااااااااااار
...
اما خوبیش اینه که تونستم بعد از مدتها کمی سر و شکل ظاهریم و درست کنم
ابرویی بر دارم..مویی کوتاه و رنگ کنم و یه کم ووفقط یه کم شبیه آدمی زاد بشم
فقط نمیدونم چرا موهام عوضِ بنفش بادمجونی  شد آلبالویی !!!!!!!!
البته این عکس این گوشه اینقدر تار و محوه که خوشبختانه کسی نمیتونه تشخیص بده چقدر این اواخر زشت شده م  و لاغر.(قبل از این تغییر تحولاته)
مامانم میگه:شبیه میت های قبرستون شدی!
حق هم داره.در عرضِ 3هفته 5کیلو لاغر شدم و فقط با آب ِ قند زنده م و "رانی"....
تشکر میکنم
از پسرک و همه عزیزانی که شبانه روز در امر خطیر تغییر چهره من کوشا بودن.خدا از دوستی و رفاقت کمشون نکنه!!!
بالاخره اینهمه "اوور زدن ها"..اضطراب ها ..گریه ها و غذا نخوردن ها از یه جا میزنه بیرون .

میخواستم از اتفاقات این چند روزه بنویسم
گفتم چرا بیخود با یاد اوریش هم خودم عذذذذذذذذذذذذاب بدم هم دوستام و ناراحت کنم!
فقط  اون شب سر ِ اذان مغرب با خودم و خدا گفتم: که هر گز نمی بخشمشون و امیدارم به هر دری میزنن "بسته" باشه
من توی زندگیم تمام تلاشم این بوده که خود خواسته به کسی بدی نکنم و حالا وقتی وقاحت و بی شرمی اینارو می بینم فقط چندشم میشه.
خدای من تو شاهدی....
و همین بس.

هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک


پ.ن:نارفیقان را ببین خنجر به دست..در کمین نشسته با نام رفاقت!

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 12:1 | لینک  | 

اینجانب نویسنده بلاگ با نام ترمه اعلام میکنم

از اول هفته یعنی دیروز تمام تلاش من این شده که به خودم بقبولونم پسرک مرده!

برای من مرده...

نمیدونم چقدر این تلاش می تونه واقعی باشه

یا حتی تاثیر گذار..

 

اما........

من دیگه منتظر هیچکسی نیستم تا بیاد

دل من از اسمون معجزه اصلا نمی خواد

 

30 سال از زندگیم گذشته و وقتی به پشت سرم نگاه همیشه چیزی شبیه یک آسانسور یا پله برقی بودم برای آدمهایی که به هر شکلی اومدن توی زندگیم

از کمک کردن از محبت کردن از مهربونی کردن به آدمها هنوز هم پشیمون نیستم

اما به قیمت از دست دادن سلامت جسم و پریشونی حال و احوالم؟

چرا باید ادمها همیشه بیان و یه چیزی بکنن  و برن؟

و به تنها چیزی که فکر کنن خودشون باشن.....؟

چرا ؟

.

..

اشکهام می اومد ..

بی وقفه

بدون اینکه خودم اختیاری داشته باشم

تنها چیزی که یه لحظه احساس کردم این بود "قلبم از درد داشت وایمیستاد"

اگه این اتفاق می افتاد شاید خیلی چیزها برام اسون تر و ارامش بخش تر میشد

اما ..

اگر بشه اسمش و گذاشت محتویات معده- که به نظر من همه احساس و روح و روانم بود که شبیه مایع زرد رنگی به نام صفرا بیرون می اومد – دیگه چیزی باقی نمونده بود که بخواد ............

سرم تیر میکشید

دستهام می لرزید

احساس میکردم تمام رگ هام و دارن از بدنم میکشن بیرون

اما نمردم..

چرا؟

غرورم شکست

دلم شکست

خودم شکست

باورهام شکست

 

پ.ن:تو حق نداشتی با من این کار رو بکنی.اگر هم حق داشتی انصاف نبود و نیست.به وجدانت چی میگی؟

 

پ.ن:بر قبر تو نشسته و سر می زنم به سنگ...اینجا تمام اینه ها هم شکسته است...(از دل نوشته هایم)

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 14:7 | لینک  | 

کاش همین الان قلبم وایمیستاد

دیگه نه..

دیگه نمیتونم.

باورم نمیشه

کاش اینقدر صدای دادم بلند بود که عرش کبریایی ت میلرزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

کاااااااااااااااااااااااااااااش نگاهم میکردی تا بپرسم چرا؟ به کدوم گناه داری اینجوری می سوزونیم؟

...

هیچی ازم نمونده جز یه سایه...

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 21:20 | لینک  | 

هیچ چیزی را در زندگی ام اسان به دست نیاورده م
اما همه چیز را به سادگی از دست داده م
احساس میکنم در برابر اتفاقات زندگی ام مثل یه تماشاچی فقط مجبورم نظاره گر باشم
چرا؟؟؟؟
دیگه به هیچ چیزی  نمیتونم اعتماد کنم
به همه چیز با شک و تردید نگاه میکنم
نمیتونم خیلی چیزها رو هضم کنم
خدایا داری با من چه میکنی؟
این چزهایی که توی وجودم بوده ازم نگیر
خواهش میکنم
من 3دهه با این باورها بزرگ شدم
من 3دهه یاد گرفتم و تلاش کردم که انسان باشم.هر قدر نا موفق..اما تلاش کردم
من یاد گرفتم که قلب جای کینه نیست جای حسادت نیست
من یاد گرفتم صبوری کنم و سکوت
چی داره به سرم می یاد؟

ایا واقعا پایان شب سیه سپید است؟
به من انرژِی بده
من به نا توانی رسیده م
و تنهایی...

تنهایی..تنهایی..تنهایی...........
مثل اون روز ..بزرگراه حقانی..خروجی جردن..تنها و خسته..اون چیزی که اُوِر می زدم محتویات نداشته ء معده م نبود،اضطراب و دلزدگی و در موندگی م بود که مقدارش از حد گذشته بود و نمیتونستم درونم با خودم حمل کنم !

 


پ.ن1:تمام کامنتها رو تک تک میخونم.اما باور کنید عین منگ ها هستم.دلم می خواد بیام و برای همه تون تک تک بنویسم اما توانی ندارم....از من دلگیر نشید.دوستتون دارم
دریا ماهی عزیز و مسیج هاش.مهشید خوبم.گلی عزیز و همه اس ام اس هاش.ژاله..محبوبه..دختر اردیبهشتی..سپیده مهربان ،رویای خوب..هانیه و همه شماها ............ذهنم یاری نمیکنه برای اسامی.

پ.ن2:باز هم باید از سما تشکر کنم.که تحملم میکنه..میدونم غیر قابل تحملم...

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 12:29 | لینک  | 

جهنم حتما اون نیست که مثلا هیزم های شعله ور دور و برت باشه و نتونی خاموشش کنی...و بسوزی و بگن این سزای اعمالته

جهنم چیزیه که من دارم این روزها تجربه میکنم..توی همین دنیا.هیمن روزهای بهاری.با همین لباس های رنگی  و هزار تا چیز ظاهری دیگه..اما می سوزم.

عین یه مگس توی تار عنکبوتی گیر افتادم که راه پس و پیشم نیست.فقط می تونم زار بزنم..گریه هایی که هیچ فایده ای نداره.فقط تحلیلم میده.

از خودم خجالت میکشم که تمام این لحظه های رنج و فقط سما می بینه..که اینهمه اذیتش میکنم و هیچ کاری هم ازم بر نمی یاد

خدایا این انصاف نیست

من موقعیت کار فراهم کنم..من موقعیت مالی  اعتباری ..من سکوت کنم برای همه چیز و نمی خوام توی کار ادم بیشعوری باشم اما ......

این انصافه که ارامش و خوشی و موقعیت خوب برای تو ..در به دری و رسوب و داغونی و نابودی برای من ؟؟؟؟؟ این انصافه؟ مگه من دشمن تو بودم؟

حالا یه عده برای ازار دادن من برای عذاب دادن من و لذت بردن از این عذاب از حضور پسرک استفاده کنند..این انصافه؟؟؟ مه نه می تونم بگم اونها رو کات کن نه می تونم هیچ کار دیگه ای بکنم..اما به قرااااااااااان کم اوردم..دارم نابود میشم..ذره ذره..توی این جهنم.

خداوندا..نجاتم بده

سما.دعا کن بمیررررررررررررررررم خلاص شم.دیگه نمی تونم...نمی ی ی ی ی ی ی ی تونم :((

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 10:38 | لینک  | 

خسته ام از انتظار .......................

**
خباثت
کثافت
حسادت
اینا رو درک نمیکنم
نمی فهمم
اما می بینم
حس میکنم
میچشم
.
.
این روزها همه ش توی این یکی آفیس ،یاد اشپزخونه دربار امپراطور-یانگوم- می افتم
اون درگیریها..اون خرابکاریها..اون کینه ورزی ها ..........
اصلا چرا؟
اذان مغرب ....
اشکهام سرازیر بود
اما نه برای خودم..
برای اون انسانی دعا میکردم که یه روزی همین چند ماه پیش کنار من ایستاد و کمک کرد تا آبروی من و حفظ کنه و نزاره اون نقشه ها عملی شه................
حالا اسیر شده.اسیر این کینه ورزیها..حسادتها و کقافت کاریها .
خدایا ..

**
چهارشنبه عصر ساعت3
یه جلسه 4ساعته ء 5نفره.
نفسم گرفته شد
تمام انرژیم تحلیل رفت.
من آدمِ  این ماجراها نیستم
من نمی تونم اینهمه فشار و تحمل کنم
تمام جلسه رو نت بر می داشتم اما باز هم یادم نمی موند که باید چی بگم.
:(
این چه "تیم ورکیه" ؟
که تو نه با کسی که باهاش کار میکنی حرف میزنی،نه مبادله اطلاعات،نه حال و احوال و گپ !؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عمو تو گفتی صبور باش ..چشم
گفتی به من اعتماد کن..چشم
گفتی اروم باش ..چشم
اما عمو نکنه یه هو آخرش رو دست بخورم
نکنه بعد از اینکه همه این کار ها رو انجام داد و بزرگ شد و معروفتر و پولدارتر ..همه چی و بزاره و بره و من بمونم و افسوس همه اینها.؟
نکنه؟
عمو تو به من قول دادی.... :(

**
هرچی میگذره داره یه پرده هایی از جلو چشمم کنار میره که بفهمم اون یه ظاهر "آدمها" که داعیه دوستیه "تو رگی" داشتن با من چه گرگ هایی بودن در لباس دوست.
مرسی خدای من..مرسی از نشون دادن این واقعیتها به من.


پ.ن۱:حقوق بهمن و اسفند و فروردین و گرفتم ..همه با هم -بماند که این چند ماه چقدر بی پولی کشیدم-  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن۲:یه کیف و روسری زرد خریدم امروز !

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 22:55 | لینک  |