تبليغاتX
زن سی ساله
نه عاشقانه..نه تلخ..نه جدی ..هم عاشقانه..هم تلخ..هم جدی!

اینکه ادمها ذره بین بردارند و هی سرک یکشند توی زندگی بقیه نمیدونم چه لذتی داره؟؟؟؟؟؟؟
هرگز نه فضول بودم و نه به کار بقیه کار داشتم
واقعا نمیفهمم.
دیگه راحت نیستم اینجا بنویسم
چرا؟
چون امثال خیلی ها پا را فراتر گذاشته اند و یه خیلی چیزهای دیگه زندگی من هم داخل شده اند و با سرچ های یواشکی مثلا ذوق کرده اند که فلان مساله رو راجع به من فهمیده اند
باریکلا!!!!!!!!!
هورا..
حالا این "حق"رو که نمیتونم ازشون بگیرم ..اینترنت و آزادی! هرکاری دلشون بخواد میتونن بکنن
اما میتونم نوشتن خودم و محدود بکنم ..
اینکه دیگه حقِ خودمه.
نیست؟
نکنه امثال این کاسه های داغ تر از اش این اجازه رو به من نمیدن
"اقای فرهاد" برام مهم نیست که این ادم شما هم هستید یا نه...میتونید جزء این دسته باشید میتونید نباشید من کلی میگم!!!!!!!!!!!!!!!!1
متاسفم برای دوستهای خوبم که ممکنه یا کمتر اینجا رو آپ کنم یا کلا دیگه ننویسم
قول میدم بیام بخوونمتون
براتون کامنت بزارم و حال همه گی رو بپرسم
**
امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشین همه گی.
دلم براتون تنگ میشه

 

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 13:56 | لینک  | 

معذرت که نمی یام اینجا بنویسم
سرم شلوغه
همه ش کار و این ور و اونور
..
مرسی از کامنتها
میخونم.
حالم خوبه
وقتی دندون خراب نداشته باشی توی دهنت درد نداری و سرحالی
منم همینجوریم الان و خدا رو شکر
..
سمای عزیزم مثل همیشه کنارمه و مثه یه فرشته بهم انرژی میده
فقط این چند روزه کمی مریض بودم و هستم
عفونت کلیه و این داستانها و درد و ....
خوب میشم
فقط درد بدیه!
این برق ها هم میره و کلی اعصاب میزنه
..
هوس خرید دارم بازم :)
امروز واس خودم یه عطر "دیور"2008 خریدم ..یه کم گرون بود اما حال کردم
رفتم "هایلند" اونجا هم کلی خرت و پرت.اما دلم لباس و کفش می خواد
میدونم الان اطی من و میکشه
اما خب چیه مگه !!!!!!!؟
:)
خوابم می یاد الان
دوستتون دارم
..
..
پ.ن:خدا همیشه لبخند می زنه..همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیشه :*
نوشته شده توسط ترمه در ساعت 0:11 | لینک  | 

سلام
خوبم.
یه جورایی اروم و راحت
یه جورایی سرخوش
چرا؟
خب اینقدر اتفاقای خوب  و مثبت داره می افته که واسه خودم هم باورش سخته
اینقدر از مجموع روند این اتفاقات راضی ام که اندازه نداره
کیه که بتونه کتمان کنه چقدر همه چیز به نفعم پیش رفته و خودم خبر نداشتم
و خدا باز هم منو شرمنده خودش کرد
مثل همیشه
**
سپاسگذارم
از خدایی که کنارمه و می بینه من و تنهام نمی زاره
حالا خوب میفهمم که هرچیزی حتی اگه ظاهرش تلخ باشه می تونه فایده های زیادی داشته باشه
و من این تجربه رو دوست دارم .همین الان همین جا توی همین لحظه..
خدا حتی بدترین و کثیفترین موجوداتش رو هم برای خیر و صلاح من به کار بست تا از چهره خیلی چیزها رونمایی بشه و من اینده و زندگیم و تباه نکنم
**
الان که به کل داستان نگاه میکنم می بینم که چیزی از دست ندادم
تمام اون روزها برام خوب و خوش گذشت و اصلا بیشتر از اون نیازی نبوده که اون ادم و مشکلات و داستان هاش توی زندگیم باشه.مثه کسی که ماموریتش تمام میشه  و بر میگرده شهر خودش.
وظیفه ش این بوده که بیاد و یه مدت من از یه سری فضاها دور بشم و بیفتم روی غلتک زندگی نرمالم..و چون جایگاهش اینجا نبود خودشم نتونست دووم بیاره.و رفت تا هم سطح و هم جایگاه خودش رو پیدا کنه
این یه حقیقته
نمیتونی به اصرار و پا فشاری به یه نفر اعتماد به نفس خوب و سطح بالا زندگی کردن و یاد بدی.خیلیا از جمله پسرک داستان ما به همون داشته های قبلی و چیزهایی در همون سطح راضی اند!
**
تا به حال اینقدر احساس ارامش نکرده بودم توی این 1سال اخیر.
خدا جونم مرسی
دوستت دارم
بابت همه داده ها و نداده هات..همه مهربونی هات

پ.ن:عزیزم اینقدر زور نزن.حرصت و برو یه جای دیگه خالی کن.من مثه امثال تو پوچ و تو خالی و مرد محور نیستم..اگر هم کسی هست به واسطه وجود من هست میشه..کسی واسه من شاخ بشه شاخش میشکنه.یه کم با دقت به اطراف نگاه کنی می بینی...نگاه به سکوت و صبوریه من نکن.

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 1:6 | لینک  | 

خوبی که از حد بگذرد ابله خیال بد کند..
کم کم به مفهوم عمقی این جمله دارم میرسم...
.
نمیشه به زور قد آدمها رو کشید و بلند کرد
بعضی از ادمها دوست دارن همونقدر کوتاه بمونن
نمیتونی بگیری بکِشیشون
منم نتونستم
به زور نمیشه به ادمها فهموند که بزرگ بشن و عمیق..
شاید توی سطح بودن اسونتره و زحمتش کمتره
خب ایا من اینقدر توانایی دارم که بتونم تغییر بدم
نه!!!
اما تا همون حدی هم که تاثیر گذار بودم باعث شد که زندگیش خیلی از این رو به اون رو بشه
این و من نمیگم
شواهد و قرائن میگه
ادمهایی که میدونن هم دیگه من چی دارم بگم..خودشون دیدن و میدونن
**
احساس سبکی میکنم
چرا؟
چون شسکته شد
همه اون بتی که توی ذهنم بود شکستم
و از شسکتنش ناراحت نیستم
رسیدم به اصل و ماهیت خودم
اینکه جایگاهم کجا بوده
و چجوری  به خاطر اون مرتب خودم و نادیده میگرفتم و میکشیدم پایین تا هم سطح بشیم.
جواب خیلی از "چراها" رو گرفتم
و اسوده م...
مهم نیست هرکی هرچی می خواد بگه.
من اصلا چیزی رو نباختم که فکرکنم "وای چه حیف" ..................
**
تبر شدم شکستمت ...


پ.ن:سبو بشکست و ماستی بریخت و جهان به کام کاسه لیسان شد :)
****************************************

یه توضیح کوچولو:

این دوست عزیزی که اینقدر هیجان داره و کانت میزاره و اندر حمایت سایر دخترکان ابراز وجود میکنه بهتره بدونه من کسی و از کسی ندزدیدم!
لزومی هم نداشته این کار و بکنم
زمانی که این شازده وارد زندگی من شده کسی کنارش نبود و شواهدی که میان و این بلاگ و می خونن و منم از بیرون می شناسن میدونن که چه ها کرد تا من دل به دلش دادم
دوست عزیز ِ کاسه داغتر از آش....من اینقدر شعور و شخصیت و مناعت طبع داشته و دارم که احتیاجی به بُر زدن عشق بقیه نیست واسه م...
من اگر نیکم و گر بد ..تو برو خود را باش

 

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 14:19 | لینک  | 

دندون لق و دیدی؟
میکنن می اندازن دور
..
دندونه لق بود
کندم انداختم دور
چرا؟
چون من دندون لق به دردم نمی خوره
..
کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
گور پدر هر کی که می خواد هرچی پشتم بگه...
3ماه و نیمه که جون به لب سکوت کردم
فکر کردم ادم میشه
نشد
فکر میکردم شعورش میرسه
نرسید
..
حالا بره با فرشته زندگیش پرواز کنه
فقط امیدوارم با کله نره تو چاه بدبختی
چون اون موقع میشینم و می خندم
می خنــــــــــــــــــــــــــــدم از ته دل
..
همین الانم می خندم
به کوچکی همه شان
یه بدبختی و سطحی بودن همه شان
...
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش به منه


پ.ن: لیاقت تزریقی نیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــست.باور کن

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 14:25 | لینک  | 

حجم اتفاقاتی که افتاده اینقدر سنگین و بزرگ و دردناک بوده و هست که دستم به نوشتن نمی رفت
می دونی چیه؟
لال مونی گرفتم
چی بگم؟
اصلا وقتی اینجوری میشه چی میشه گفت؟
هنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ کردم
..
..
باورم نمیشه که یه ادم..یه زن میتونه اینقدر وقیح دریده و عوضی باشه
شوهر داشته باشه و باز هم ..
اونم کی؟
کسی که تو بهش اعتماد کردی
فکر کردی انسانه!!!!!!!!
بعد ببینی که همه ش نقشه بوده واسه نزدیک شدن به ادم زندگیت و ..........
زیرِ پام خالی شد و گیج و مبهوت فقط نگاه میکنم
...
دیالوگها حالم و بهم میزنه
چجوری میشه اثنقدر پست و کثیف و چندش بود که با داشتن شوهر به یه پسری که از خودش کوچیکتره  که نامزد داشته نزدیک شد و زندگیش و بهم ریخت و پسر رو جوری مسخ کرد که حالا بگه "هی..این خانوم فرشتـــــــــــــه زندگیه منه"
..
چجوری میتونی اینجوری با وقاحت به یه مرد دیگه ابراز عشق کنی..اونم اینقدر وقیحانه و چندش آور..
نمیدونم ...
آدم بدهء داستان منم فعلا" ....

سکوت کرده م ...
و در سکوت با خدا حرف میزنم ...
کاری ازم بر نمی یاد...

پ.ن:نمیدونم دخیل دلخوشیم و به چشمای کدوم آیینه بستم

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 13:56 | لینک  | 

اینکه چرا خدا دوست دارم اونم اینجوری به این خاطرِ که من و همونجوری که هستم دوست داره
و من دوست داشتنشو می بینم
مثه بعضی ها من و با چادر چاقچور مومن و معتقد نمیبینه
و مثه خیلیا وقتی می بینه تسبیح دستمه و واسه دل خودم ذکر میگم مسخره م نمیکنه که وا ...............
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش به منه
چون میدونه چه مدلی باهاش حرف میزنم
چه مدلی دوسش دارم
و چه مدلی زندگی میکنم
*
خوبیش اینه که توی دلِ ادمه
الکی حرف نمیزنه
الکی فتوا نمیده
الکی نسخه نمی پیچه
واسه شناسونده خودم بهش نیازی نیست کلی حرف بزنم و توضیح بدم
لازم نیست اصلا هیچی بگم تا بفهمه غمگینم یا دل شکسته یا تنها....................
اصلا واسه دل شکستنم نیازی نیست آه بکشم
خودش خوب ِ خوب میدونه چه خبره
*
واسه همینم هست که جز خدا واسه هیشکی این روزها حرف نمیزنم
چه تو مستی و به قول این مومن های مسجد ندیده وقتی واسه دل خودم حتی میرقصم
چه وقتی دیگه نمی خوام ماسک بزنم و توی تنهایی خودم گریه هم میکنم
اون که هست چه حاجت به بنده هاش؟!


پ.ن:دوستی کامنت گذاشته بودن و افاضه کلام فرموده بودند که من پز کار کردن توی مجله های زرد و اشنایی با 4تا هنر پیشه رو میدم و از این جور حرفها ...
والله هیچی فکر کردم یادم نیومد کی "پزش" و دادم؟!!!!!!!!!اصلا کلا مگه مهمه؟؟؟اما جدا" من کی رفتم توی مجله های زرد ، خودم خبر نداشتم؟؟؟؟جل الخالق که شما بیشتر خبر دارین بقیه کجان و چی کار میکنن؟نمیدونستم روزنامه اول سیاسی مملکت هم زرده !!!!!!!!!!!!! چی بگم دیگه !؟
از این طرف یادم نیومد من کی اصلا واسه م مهم بوده که کی رو میشناسم و کی رو نه؟
چه جالب !!!!!!!!!!!
اونهایی که من و می شناسن و میدونن کجاها کار میکنم خوب میدونن و اونایی هم که نمیشناسن و نمیدونن خب.ه فرقی داره واسه شون که من مثلا منشی باشم یا مهندس یا شاعر یا بیکار و توی خونه؟
مگه می خوان بیان خواستگاری :)  ؟؟؟؟؟
بقیه هم بی خیال !!!!!!!!!!

پ.ن:سما جونم تولدش بود امروز(رفتیم بیرون و از این حرفها ..)بیا بوست کنم عزیزم.دوستت دارم

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 0:34 | لینک  |