تبليغاتX
زن سی ساله
نه عاشقانه..نه تلخ..نه جدی ..هم عاشقانه..هم تلخ..هم جدی!

یه سوال کاملا خصوصی دارم از یه مخاطب کاملا خصوصی

که با اسم های مختلف می نویسه..مهم نیست!!!!

میشه خیلی دوستانه رک و واضح بگی که مشکلت چیه؟؟؟

..ترمه.اوریانا.توت فرنگی..لیلی..مستانه یا هرچی دیگه .....

مشکل ت چیه؟

یعنی با گفتن اینها می خوای چی بشنوی از من؟

می خوای به چه نتیجه ای برسی؟

به من بگو دوست داری چی برات بنویسم؟بهت چی بگم؟

چه احساسی داری؟احساس باحال بودن؟؟؟؟احساس مورد توجه قرار گرفتن یا قرار نگرفتن؟؟؟؟

من چون ادمهای مدل تو رو نمی فهمم و نمی شناسم واسه همین خیلی رک و محترمانه سوال کردم ..شاید اگر مشکلی داری بتونم حل کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

اصلا من هر کی هستم ..خب باشم..چرا باید برای تو اینقدر مهم باشه..؟؟اسمم هر چی هست ..باشه؟اصلا من پسر هستم ..باشه ..چرا یاید واسه تو اینقدر مهم باشم؟بد می نویسم ..باشه..خوب می نویسم ..باشه ...چه کاری به کار تو دارم؟چه سودی واسه تو یا چه ضرری واسه تو دارم؟؟؟؟؟

**

از خوانندکان بلاگم عذر خواهی میکنم که مجبور شدم یه پست خصوصی بزارم ...دلم می خواست بگم و بدونم مشکل این ادم چیه!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟

پ.ن:خوبم .همه چی خوبه و کلی آرامش.

 

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 15:7 | لینک  | 

ما از صفحه بندي اين شماره هم سر سلامت بيرون اومديم
و خستگي هاش هم يه كم در رفت
داستانيه براي خودش اين روزها وشبهاي صفحه بندي
..
موهام رو فر كردم حدودا" يه ماه و اندي پيش الان در حقيقت يه فر فري بامزه  برنزه هستم
ديگه نيازي نيست هي از حمام كه مي يام مو درست كنم و اينا
يه كم روغن نارگيل و  ‍‍ژل  كلا" جينگيل مستون ميشم
خودم كه خوشم مي ياد
بقيه هم مهم نيستنـــــــــــــــــــــد :)
فرزانه دوست نداره وقتي برنزه مي شم تابستونها
و حرص ميخوره
منم فقط مي خندم
واسه م عجيبه ادم بچه جنوب باشه بعد اينقدر سفيد و بور!!!!
بعد من دلم مي خواد برنزه باشم و مشكي هي به من گير ميده..
خب فرزانه نمي سازي با من !!!!!!!!!!!!
البته خودم نسبتآ" سبزه هستم و چشم و ابروي مشكي اما هر چي سبزه تر بهتـــــــــــــــــــــــــــــر
الهي قربونت برم فرزانه يه كم طاقت بياري باز پاييز زمستون همونجوري گندمي ميشم :)
..
كم كم بوي پاييز مي ياد
دوست دارم
فصل منه
درسته كه توي آخرين ماهش دنيا اومدم  و از همه هم بيشتر دوسش دارم اما پاييز يه جور خوبيه
رنگش و دوست دارم
همين كه خورشيد مستقيم فرق سر آدم نمي تابه و همچين يه هوا "متمايل" ميشه خودش كليه ها .. :)

..
ويني هم رفت
الان سه-چهار روزي ميشه
اونجا حسابي سرش شلوغه و كار داره  و همه ش با تلفن و اس ام اس..
خب دلم براش تنگ شده
براي رفع كمي دلتنگي و طبق عادت هميشگي كه يه كم قاطي ميكنم  ديشب رفتم سرخه خريد
يه كفش و يه شلوار خريدم و اعتراف ميكنم يه كم ميزون شدم
همچنان به سندروم "خريد هنگام حال بدي " مبتلام..
مامانم ديگه صداش در اومده چون معتقده ديگه اتاقم و كمد هام جاي نفس كشيدن از لباس ها و كيف و كفش هاي من نداره
:)

ديگه مي خوام برم خونه
گشنه م شده
يه سري ترجمه هم شروع كردم از "بيكل" دارم يواش يواش توي خونه انجام ميدم.بايد برم يه كم روش كار كنم ..


بي ربط: از مكافات عمل غافل نشو

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 19:32 | لینک  | 

صبح ها كه از خونه مي يام بيرون همينجور كه دارم رانندگي ميكنم و توي دلم با خودم حرف ميزنم هزار تا چيز مي ياد توي ذهنم كه ميگم يادم باشه خواستم بلاگم و اپديت كنم اينارم بنويسم توش
تازگي الزايمر هم اضافه شده به حسن هاي ديگه م...واسه همين يه چيزهاي كوچولو رو همون موقع پشت فرمون سريع توي موبايلم نت ميكنم و سيو ....
اما وقتي مثه الان مي يام بشينم پشت ميز كه يه  چيزي بنوسم محض دلخوشي خودم..مي بينم كه هيچي توي مخم نيست..
حرص مي خورم!!!
اتفاقاي جالبي افتاده اين يكي دو روزه...خداييش ديروز توي اوج كارم توي روزنامه كلي به اين داستان ها خنديدم
به اينكه دوستان عزيزم چقدر دارند تلاش ميكنند و هزينه و انر‍‍ژي كه يه جوري مثلا من حرص بخورم و بسوزم و ...
بعد همه نقشه هاشون به باد ميره
چون من مي خندم !!!!!!!!!!!

مهموني ميگيرند عكس مياندازن نيش هاشون و باز ميكنن تا بنا گوش و مي زارن توي 360..370..380 :) كه مثلا من ببينم و دق كنم ..
خب من چرا نمي سوزم؟؟؟؟؟؟
سواله ها ..
اخه از اين مهموني ها زياد ديدم..زياد گرفتم..زياد رفتم.از اين تولدها از اين داستانها زياد داشتم...عقده توجه كردن و عكس ندارم ...باورشون نميشه كه نميشه.
باز اگه 4تا كار مهم انجام مي دادن..جايگاه اجتماعي و فرهنگيشون  مهم و قابل اعتنا بود يه چيزي ..
چي بگم..
ميخندم و سكوت ميكنم و رد ميشم..
دلشون خوشه!
**
ويني فردا داره ميره..دلم تنگ شده خب براش
چند روزه كه مريضه..نميدونم توي اين سن و سال چرا بايد قلبش مشكل پيدا كنه و مويرگش بگيره :(
واسه همين اصلا نديدمش اين روزها..
امروزم كه حالش يه كم بهتر بود رفت دنبال كارهاي ماشينش كه گمركي كنه و برگردونه جنوب ..در نتيجه مي مونه فردا كه اگه ببينمش يا نبينمش ...
كلا اين دوريها سخته..
دوست ندارم
تو يه جا  اون يه جا ..
رو اعصاب ادمه!
اما خب گناه داره اگه من نق بزنم و گير بدم اونم هم حالش بدتر ميشه هم اونجا دووم نمي ياره و نميتونه خوب درس بخونه و با تمركز كار كنه..
در نتيجه ترمه باز هم سكوت ميكنه و هيچي نميگه..
مثل هميشه !

**
اينقدر اين دو روزه نوشتم تايپ كردم واسه روزنامه و مجله كه انگشت هام درد ميكنه..دو تا گقتگو نوشتم حدودا 80 صفحه دست نويس..سرويس شدم رسما" ...
هنوزم كلي ليد  و ريزه كاري هاي اين شماره ماهنامه مونده كه بايد انجام بدم.

پ.ن:روزها فكر من اين است و همه شب سخنم .. كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم ....بسيار مسافرت لازمم..بسيــــــــــــــــــــــــــار

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 19:6 | لینک  | 

ماه رمضان که شروع شد یاد پارسال افتادم
روزهای نیمه پاییزیه پارسال ..من و کلی دغدغه و نگرانی و یه حس شیرین دوست داشتن
دوست داشتن کسی که بهم انرژی می داد..انرژی برای جنگیدن برای بودن برای ماندن
روزهایی که با مانتویی که گل های ریز سفید داشت و کوله ای روی دوش با هم قدم می زدیم و دم نوش های 78 رو مزه مزه میکردیم...هنوز سیگار د کافه های ممنوع نشده بود و من به حلقه های دود نگاه میکردم که و کام میگرفتم و پیش خودم فکر میکردم چجوری باید بهش بفهمونم که زندگی چیزی بیشتر از پنهان کاری های مدام و دروغ گفتن های پیاپی برای داشتن چندین دوست دختر و هیجان های شبانه ست
تمام تلاشم این بود که نه با با دعوا و زور و اجبار بلکه با منطق و عقل  بهش بفهمونم  دنیا خیلی خیلی بزرگتر از اینه که محدود بشه به این چیزهای کوچیک...
ماه رمضان که اومد یاد همه تلاش هایی افتادم که بی وقفه کردم  و ............
نمیدونم بگم بی نتیجه؟بیهوده؟ نه ...نتیجه داشت..با هوده بود ..اما به همن اندازه من هم سقوط کردم به اندازه ای که به او اوج گرفتن رو یاد دادم خودم این پایین موندم و نگاه کردم که چجوری داره اوج میگیره..چه ابله بود و احمق که با چند متر اوج گرفتن فکر کرد پرواز بلده..نتیجه ش این شد که رفت روی لبه تراس همسایه ای نشست که هر روز تمرین کردن ما رو میدید و تشویق میکرد که باید اوج بگیره و می تونه!
همون همسایه براش دونه ریخت و اونم سرمست از پرواز دونه ها رو یکی یکی خورد تا افتاد توی قفس...نه قفسی از طلا  و نه...بلکه دنیای حتی بدتر از قبلی که من وجود نداشتم

(می خواستم باز هم بنویسم اما نمیدونم چرا یهو هنگ کردم..یهو یه کسی دکمه استاپ رو زد)


می خندم..
نه به خودم نه به اونها ..به زندگی..به دنیا..
حوصله ندارم داستان رو طولانی کنم
برام تمام شده
فقط غروب های افطار و اذان برام یه چیزهایی رو تداعی میکنه که دیگه حتی دردناک هم نیستند
خنثی شده م و خونسرد..
من سقوط کردم
اما دوباره ایستادم   و برگشتم سر جام
اگه گاهی افسوس می خورم برای اینکه چرا جایگاهم رو ترک کردم و چند پله اودم پایین تا کنارش وایسم تا احساس حقارت نکنه..اما در عوض نفهمید که ماجرا چیه....خب حق هم داشت.چیزهایی رو تجربه کرد که تا به حال توی زندگیش نه دیده بود و نه تصور تجربه ش رو هم داشت و این شد که نتونست همه چیز رو با هم هضم کنه..
احساس حقارت و داشتن این عقده همیشه میتونه یه ادم رو به خطرناک ترین موجود روی زمین تبدیل کنه
و حالا یه موجود ِ خطرناکه...یه موجود هار که اگرگاز بگیره بی شک هایری رو به بقیه هم منتقل میکنه.
دعا میکنم توی این روزهای عزیز که برای من خیلی محترمه خدا شر همه موجودات رو از زندگیم کم کنه
همه..
اینقدر خوب باشن اینقدر خوش باشن اینقدر مشغول باشن که اصلا من و یادشون نیاد
حتی اگه من و دیدن نشناسن .چه برسه به اینکه بخوان یه انرژی رو هم مصرف کنن که مثلا یه نیشی به من و زندگیم و ادمهای زندگیم بزنن
اینقدر خوشبخت باشن که نخوان خوشی شون رو با بدی کردن و بدی خواستن برای بقیه تامین کنن.
این تنها دعای منه توی ماه رمضان امسال..


پ.ن:خدایا من عاشقتم..به همه بند بند تنم.به همه سلول هام

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 15:2 | لینک  | 

می‌توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

می‌توان تنها به حل جدولی پرداخت
می‌توان تنها به کشف پاسخی بيهوده دل خوش ساخت
پاسخی بيهوده ، آری پنج يا شش حرف

می‌توان چون صفر در تفريق و جمع وضرب
حاصلي پيوسته يک‌سان داشت
...
ميتوان چون آب در گودال خود خشکيد
.
.
.
و مي‌توان ٬ معامله کرد :‌ يک هيچ با همه چيز ... و من هيچ ... و تو هيچ ... و تو همه چيز ...

من هيچ را بردم ... و همه‌چيز را گزاردم ... و هيچ نبردم ...

 

این متن هیچ چیز خاصی نیست فقط دوست داشتم بنویسم

مازوخیست شدیم ما .باور کن.باید بشینیم حرف بزنیم.من دیوونه م ..تو دیوونه ای ..جفتمون؟نمیدونم..فقط میدونم داریم خود ازاری میکنیم.بخش زیاددیشم تقصیر منه .خسته و بی انرژی.خسته م و کلافه ..خسته م و بی اعتماد و تو حساس تر از اون چیزی که فکر میکردم.لج بازی میکنیم .با خودمون با هم با دنیا با زندگی.....

بیا یه کم عاقل تر بشیم.بیا به جای رو به روی هم بودن کنار هم وایسیم..بعد میبینی که میشه ..شایدم نشه.اما حداقل از یه طرف داریم نگاه میکنیم.دو تایی با هم...

قلبم درد میکنه..مدتیه.شبها با تپش قلب و پراپانول و نفس تنگی میگذره..گریه هم چاشنی ش شده.چرا؟ میدونم متحیر میمونی و نمیدونی چرا..خودمم نمیدونم...پس لرزه ست شاید.تو به دل  نگیری حله..تو  لج نکنی حله.باور کن... 

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره.................هر شب میتونه شب اخر تپش های این قلب  خسته باشه

*****

پي نوشت:۱۱شهريور ؟؟؟؟..هنوز يادمه..تولدش بود..اون مهموني كذايي واشكهاي بي وقفه من توي اسانسور از طبقه ۱۲ تا هم كف..هيچكس نديد كه اون شب نگاه هاي پر گناه اون دخترك گستاخ با دوريبيني كه به دستش بود و ازش فيلم ميگرفت چقدر روحم و ازار داد و بعد از ديدن اونهمه چيزهاي مختلف بالاخره بهم ثابت شد كه .....خودش نفهميد و دير فهميد و براي هميشه من و از دست داد و حالا چندين ساله كه بي من تنهايي شو ميگذرونه و ترانه هاي عاشقانه شو فقط برام مي فرسته..اما چه فايده..

دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند    از گوشه بامي كه پريديم ..پريديم.. 

گاهي هنوز بعضي وقتها دلتنگش ميشم...دلتنگ ترانه هايي كه نيمه شب زنگ ميزد و برام مي خوند و روش ملودي مي ذاشت..دلتنگ روزهاي خوبي كه اينقدر بدي نديده بودم از ادمها..دلتنگ خودم..اون وقت مي رم و اون خرگوش بزرگ و صورتي و نرمالو رو گذاشتم توي جعبه ته كمدك در مي يارم و يواشكي يه كم بغلش ميكنم و بوش ميكنم...به ياد تنها ولنتايني كه با هم داشتيم و من چقدر خوشحال بودم 

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 12:32 | لینک  | 

کلی حرف بود واسه نوشتن
می یام روی نت یادم میره
ای بابا !!!!
با کامپیوتر قدیمی ام ان لاین شدم
کلی فایل و متن و شعر و عکس قدیمی توش پیدا کردم
ذوق دارم
هی میخونم..
یاد همه چیش بخیر
..
چشم روی هم زدیم شهریور هم به نصفه داره میرسه اصلا سال تمام شد!!!
..
ازعصری دائم با 3تا خط تلفن دارم میگیرمش
انت نمیده که نمیده
از شنیدن صدای این زدنیکه که هی میگه مشترک ورد نظر گم و گور است حالم به هم می خوره
اینم شد شهر که تو میری درس می خونی توش؟
:<
حالا با این خبری هم که ظهر دادی دیگه نور علی نوره شازده!
اما چی فکر کردی تا ببینم گم و گور شدی 3سوت بلیط هواپیما و یه راست می یام اونجا ورِ دلت...
..
بستنی سنتی دارم میخورم جای شام
طفلی مامانم امروز همه ش توی انباری مشغول تمیز کاری بوده و وقت نکرده غذا بپزه منم اصلا حس اشپزی ندارم
قدر کافی هفته پیش در نبود مامانش اینا غذا درست کردم کااااااااااافیه :)
خلاصه اینکه گشنمه...

..............
به خدا من می خواستم بیام اینجا چیزهای خوب بنویسم اما یادم رفت کلی هم ادم اومد روی نت پی ام داد دیگه کلا بی خیال شدم.
فقط اینکه:
بابا جان من اصلا از خوشی و خوشبختی شما ناراحت نیستم برین اینقدر خوش باشین که ....اصلا اینقدر حال کنید که من و اسمم یادتون بره..فقط یادتون بره که شرتون کم شه..بی خیال من بشید..من اصلا هم از حال شما و حول شما ناراحت نیستم  زمت نکشید خون خودتو رو کثیف نکنید ..مرسی !

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 0:31 | لینک  | 

دایره هه رو محدود کردم
خیلـــــــــــــــــــــــــــــــی
از این محدودیت دایره هه راضی ام
راحت شدم
آسوده نفس میکشم
...
برام جالبه
آدمها می یان و به هر شکلی  و هر عنوانی می خوان خودشون و به تو نزدیک کنن
هر کاری واسه خوشایندت انجام میدن حتی اگه بگی رو کف دست راه برو...
بعد که می بینن به هیچ جا نمیرسن و اصلا تو اِشِلی نیستن که تو دایره زندگیت باشن
تبدیل میشن به دشمن شمارهء یک
بعد هر کاری میکنن که بکوبنت به طاق
بابا آخه چرا؟
حق هر انسانیه ادمهای دور و برش و انتخاب کنه
نیست؟
چرا ما ادمها یاد نگرفتیم به حقوق بقیه احترام بزاریم
چرا اینقدر خودخواه و خود محوریم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا هرچیزی که خودمون خوشمون می یاد حقِ مسلم خودمون می دونیم؟؟؟
مگه آدمها کیف و کفش و گوشی موبایل و ماشین هستند که بریم توی مغازه بخریم یا توی مزایده رقم بالاتر پیشنهاد بدهیم!!!

متاسفم واسه این طرز تفکر
و خوشحالم که ادمهای اینجوری رو چه زن چه مرد از زندگیم حذف کردم
یاد بگیریم به خواسته های بقیه احترام بزاریم
چیزی که سالها باهاش زندگی کردم
خوشحالم کسایی که الان کنارم هستن اینقدر شعور دارن که این چیزها رو بفهمن
...
امیدوارم زندگی روی خط ارامش بیفته و ادامه پیدا کنه
و امیدوارم تو ادم خوبی باشه توی زندگیم
مهم نیست چند ماه و چند سال
دیگه یه تهش فکر نمیکنم
به الان و امروز فکر میکنم
برام مهم نیست که بقیه چی میگن
برام مهم نیست ..چون حسادت رو از چشم خیلیها که توی این دایره نیستند میبینم
اشکالی هم نداره
کنارت احساس خوبی دارم
احساس ارامش
الان..امروز ......نمی خوام واسه فردای نیومده اینقدر غصه بخورم و نگران باشم و با این نگرانی جوونی م رو هدر بدم ..
....
اگه کم مینویسم واسه این نیست که حالم بده
واسه اینکه در روی فضول ها و ادمهایی که دنبال سوژه هستن و میدونم چقدر براشون این زندگی من جذابیت داره که خوراک خاله زنک بازیشون  تکمیل شه ،ببندم!!!!!!!!
لب تاپم رو هم دادم "وینی" ویندوز و ایناش و عوض کنه.فعلا روی پی سی خونه حوصله ندارم ان لاین شم ..
روزهای کاری هم شلوغ و پر از کاره
می یام می خونمتون سر فرصت
:*

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 14:43 | لینک  |