حالم بد نیست
اصلا
فقط نمی یاد نوشتنم..
یه هفته گذشته وحشتناک بود
برای کارهای مجله و صفحه بندی ها زودتر از 3-4صبح نمی اومدم خونه و صبح باز می رفتم افیس..
رسما"نابود شدم...
اما با اینکه کلی اتفاق افتاده و کای داستان و همه چیز ..
من باز هم نوشتنم نمی یاد..
برف اومد.
اولین برف امسال
دوسش داشتم با اینکه نزدیک بود 2-3باری تصادف کنم
با اینکه سرده و من خیلی سرمایی ام...
ولی باز هم نوشتنم نمی یاد :)
نمیدونم چه مرگش شده
مخم رو میگم
شایدم حسم! یه بلایی سرش اومده
اما نه..بلایی سر حسم نیومده
فقط سکوت کردم و نگاه میکنم
..
شب یلدا نزدیکه
دلم تنگه
کاش اینجا نبودم
کاش زودتر برم......
.....
همونقدر که حرف زدن
اتفاق خاصی نیفتاده
همه چیز روی روال عادیه خودش پیش میره و هیچ مشکل خاصی نیست ..فقط من خیلی علاقه ای به حرف زدن و نوشتن ندارم...تقریبا" بیشتر کارهام رو توی سکوت پیگیری میکنم و خیلی دیگه بخوام حرف بزنم با اس ام اس ....نمیدونم چرا؟
چیز بدیه این مساله؟
نمیدونم..چی بگم..
بیشتر نظاره گر اتفاقاتی هستم که رو و برم می افته..ادمهها..کارهاشون..و خیلی چیزهای دیگه!
سرگرم کارهام هستم.چیزهایی که دوست دارم.شاید دوباره بخوام نقاشی کردن رو شروع کنم.اره..شاید باید دوباره با مداد رنگیهام ..با قلم موهام حرف بزنم ...
*هنوز عاشق عشق دل سادهء لیــــــــــلی..بمیرم واسه لیلی که بی طاقت خیلی
امروز روز خوبی می باشد!
امروز حال من خوش می باشد!
امروز جای هیچکس در زندگی من خالی نمی باشد!
امروز احوالات من سرحال می باشد!
..
خلاصه اینکه اینهمه روز مال بقیه یه روز هم مال من ..چی میشه؟
:)
..
از دیروز سیل اس ام اس ها..تلفن ها..کامنتها..ای میل ها و ...من و حسابی شوکه کرده
مرسی از همـــــــــــــــــــــــــــــــــه!
..
سر فرصت می یام می نویسم
دیشب دو رهم جمع بودیم و خب یه کم تولد بازی کردیم
امروز هم سرکار برام تولد بازی گرفتند
امشب هم قراره یه جای دیگه باز بزنیم توی سر و کله خودمونیم :))
...
یه کم فرصت درست حسابی پیدا کنم می یام شرح ماوقع می نویسم
اما نمیدونم چجوری.
همین ندونستن اذیتم میکنه
واسه همین گیجم
یاباید همه ش وبنویسم یا اصلا نباید بنویسم
نه می تونم همه ش و بنویسم نه می تونم هیچیش و ننویسم
.....
هر عشقی می میرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو
دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
....
یه جور خود ازاری میکنم
مازوخیسم
یه جور عذاب دادن خودم
اما عذابی شیرین
دوست داشتنی
..
من دنبال هیچی نیستم
خودم میدونم نیستم
اما نمی دونم چرا اینجوری میکنم با خودم
..
همه چیز خیلی خوب بود
خیلی اروم و دوستانه و مرتب و منظم
هیچ اتفاق بدی هم نیفتاد
همه چیز محترمانه بود
به شدت
کلاسیک و محترمانه
..
..
باید تو رو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدیر بی تقصیر نیست
..
این اجبار نهفته در زندگی ما
این ناگزیر بودن ها
این ندانستن ها و خود را به مسیر رود زندگی سپردن
..
نمیدونم
شاید اومدم نوشتم
فردا یا فرداها
پ.ن:خدایا شکرت


