کار و کار وکار ..
مجله
روزنامه
کارهای بولتن جشنواره..
یه سری اتفاقا توی دوستام
داستان های خودم
حالم بد نیست
اگه گفتم یر این دیگ نشستم این به معنی این نیست که حالم بده
فقط یه سری کارها هست که دارم انجام میدم...
اما توی سکوت....
اتفاق ها همه به نفعم داره می افته
برام جالبه
یه جورایی توپ توی زمین منه...
و این یعنی همه چی بر وفق مراده
اگرچه هر چیزی سختی خودش رو داره و این اتفاقا اسون به دست نیومده
اما راضی ام و خوشحالم که وقتی جوجه رو آخر پاییز شمردن سبدم پر بود.....
..
يه چهار پايه گذاشتم نشستم سرِ ديگ..
ديگ زندگيم
هي دارم با ملاقه هم مي زنم
هم مي زنم كه ببينم چي از توش د رمي ياد
مرور ميكنم زير و رو ميكنم بالا پايين ميكنم
همه اتفاق هاي زندگيم رو .
توي همه اين 10 سال اخير
ادمها رو پيدا ميكنم
باهاشون حرف ميزنم
بحث ميكنيم
نميدونم چه م شده
اما دنبال اينم كه از توي همه اين حرفها و بحث ها به جواب يه چيزهايي برسم
چيزهايي كه همه ش شده علامت سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه اون چيزايي كه يه روز رها كردم و تلاش كردم فراموش كنم و بگذرم،حالا مثه خوره افتادن به جونم..
عجيبه واسه م كه چرا..
میخوانم ٬ زندگی شاید ٬ حس غریبیاست که یک مرغ مهاجر دارد ! این یک شعر بود که من خواندم ! خواندم ٬ صرف فعل خواندن است که من همیشه دوست میداشتم ٬ ولی ... به زمان ماضی ساده !! گذشته ای که به سادگی گذشت .
...
گذشته گذشته است اما من نميدونم چرا افتادم به جونش
من مسووليت همه چيز رو به گردن ميگيرم
اما چرا خيلي از ادمها شهامت گردن گرفتن خيلي چيزها رو ندارند
من عادت دارم ادمها رو توجيه كنم..خودشون..كارهاشون و ......اما گاهي از حجم خارجه..منم ديگه از پسش بر نمي يام
زير و رو كردن همه اين چيزها كه من اسمش و گذاشتم دايركتوري زندگيم باعث شده بيشتر و بيشتر سكوت كنم و دلم نخواد خيلي چيزها رو بنويسم و با بقيه شير-share كنم ،چه فايده؟
ادمهاي جديد رو نميتونم تحمل كنم..علاقه اي به شناختنشون ندارم،دوست هم ندارم اونها هم من و بشناسند.شايد احمقانه باشه اما سكيوريتي ندارم .انگار بايد گارد داشته باشم تا نتونن بهم ضربه بزنند يا نفوذ كنند...مرد و زن هم نداره....
براي چندمين بار ديشب نشستم فيلم "باراكا" رو ديدم ..با موسيقي بي نظير "ديد كن دنس"...نميدونم چرا اين فيلم اينقدر ارامش بخشه و دوست داشتني ...
مثه يه ذره توي يه كهكشان ................
***
بدون اينكه به كسي چيزي حرفي بزنم كارهام و انجام مي دم...از روزنامه به مجله ..از خونه به دنبال كارهاي ديگه..صفحه ها رو چك ميكنم..قرار هاي كاري بچه ها رو اوكي ميكنم،سوژه در مي يارم..سرچ ميكنم..مي نويسم..نميدونم زمان چجوري سپري ميشه
يه وقتايي به خودم مي يام كه دارم رانندگي ميكنم توي اتوبانها و چشمام خيسه...از چي؟هيچي...واسه كي؟هيچكي...ذهنم توي دورهاي دور ميگرده..توي زمان حال نيستم.ادمهاي الان رو نمي فهمم.شايد اونها هم من و نمي فهمند.........
كه من دلتنگ پروازم قفس افتاده بر جانم....
تنها كسي كه توي جمعيت ذكور ميتونم تحمل كنم نيماست.مثه هميشه اروم و معقول و جنتلمن..تنها كسي كه از ديدن اسمش روي گوشي موبايلم عصبي نميشم و ميسد كال نميشه..
مسخ شده م..بدون اينكه هيچ چيز بدي اتفاق افتاده باشه سرد و بي حالم.
و واقعا" دلم هيچي نمي خواد
باز هم میخوانم ... شعرهایم نیز آغشتهاند ٬ همهچیز مبهم است ٬ همه چیز دی هم فرو رفته ٬ هوا اینجا مه گرفته است ... چرک زمین نیز دیگر یادم نیست ... شعرهایی که میخواندم ... همه در هم فرو رفته اند ...
با خودمم: بايد تو رو پيدا كنم...بايد پيدات كنم..ببينم كي هستي چي هستي چه دردي داري..حتي اگه 100سال پاي اين ديگ بشينم بايد تورو پيدا كنم و بفهمم چرا اين سالها اينجوري گذشته...اره تو رو ميگم..خود ِ خرت و ...تو كه روزها رو توي اين سكوت ميگذروني و ادمهايي كه مي شناسنت رو متعجب كردي كه چه ت شده كه ديگه حتي نق هم نمي زني ......
***
بی ربط: قصه بامزه ای که همه این ده ماه اخیر نشستم و نگاه کردم توی سکوت٬داره به صفحه های آخرش نزدیک میشه..خوبه..زمستون تموم نشد که رو سیاهیش به ذغال موند و کلاغها٬یه چیزی که جالبه برام اینه که چجوری می خوان اینهمه گندی که زدن ماست مالی کنن ؟!اگرچه چیزی که اندازه نداره وقاحت اونهاییه که گردانندگان اصلیه این نمایش کمدی بودند... این دوست های بی تا و بی همتاااااااااااااااااااااااااا چه زود تقّشون دراومد ..
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش به منه (چون نگذاشت که من داخل همه این ماجراها بشم٬و وقت و انرژی م رو بیشتر از این هدر بدم٬وجدان آسوده م بیشتر از همه اینها برام ارزش داره)
*این دختر کوچولوی من مهربونه ..خیلی و دوست داشتنیه.خوشحالم که عدو سبب خیر شد تا من بشناسمش و بفهمم چه دل پاک و بزرگی داره و همه اون حرفها در موردش دروغ های بزرگ این ادمهای زشت طینت بوده
نمیدونم مرور اینها بده یا خوب..فقط بازهم توی همون سکوت واسه خودم روزهام و میگذرونم..
« ... به چشمان خيس از خطور خاطره ها نيز،
اعتمادی نيست
فاصله ٬ تقدير مقدری ست
که با آن زاده شديم
به دست نمی آييم..
يا از دست می رويم. »
این جمله یه که زیاد با خودم تکرار میکنم
زمستون شد
زمستونی که فرق های زیادی با سال گذشته داره و هرگز فکر نمیکردم این شکلی باشه.میدونم که خوب تر از قبله و همین بارم کافیه.تجربه هر چیزی بهت این فرصت رو میده که چیزهای زیادی یاد بگیری و توی شرایط مشابه حداقل اشتباه نکنی.
روزهای خاکستری زمستون هم مثل برق و باد می یاد و میره ...مثه بقیه این ۲۷۰ روز و اندی که گذشت
درست مثل هر سال
راس ساعت۰۰:۰۰
به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش
به بوی گل نفسی همدم صبا میباش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا میباش
گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی
بیا و همدم جام جهان نما میباش
چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا میباش
وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنوی
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا میباش
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
ولی معاشر رندان پارسا میباش
پ.ن:خب .همیشه بهم راست میگه..همیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه..
شادی های به بلندای یلدا برای همه دوستانم ارزومندم![]()


