تبليغاتX
زن سی ساله
نه عاشقانه..نه تلخ..نه جدی ..هم عاشقانه..هم تلخ..هم جدی!

دوست ندارم بنویسم

به هیچ دلیلی

به 1001 دلیل

دلم می خواد همه این قصه هایی که دارم واسه خودم بمونه

..

از این نوشتن های پراکنده توی این بلاگهای نامطمئن که نمیدونم کی می خونه و کی نمیخونه، کی می فهمه و کی نمیفهمه خوشم نمی یاد

دلم می خواد همه حرفهام توی دلم بمونه و به کسی نگم

چه خوب چه بد!!

فقط هر روز با خدا حرف می زنم

همین واسه م کافیه

دوستم داره و دوسش دارم

روزی 1000بار هم شکرش میکنم

که اینقدر دوسم داره

حتی اگه همه دنیا نخوان وقتی اون می خواد کافیه!

حتی اگه همه دنیا از حسودی چشماشون گرد بشه مهم نیست....

چون من خدای بزرگی دارم که دوستم داره

و من عاشقشم.

..

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 20:41 | لینک  | 

1-سلام

2-هنوز خیلی شلوغم.مثه همه زمستونها..دم عید کارها زیاده و قاطی پاتی

3-جشنواره تمام شد و کارهای جشنواره هم به سرانجام رسید.
"درباره الی" بی نظیر بود..حیف که معلوم نیست اکران عمومی بگیره

4-یه مهمونی خوب و دوست داشتنی به مناسبت شب ولنتاین خیلی از خستگی هام رو برطرف کرد و دوستام نشون دادن که چقدر مهربون و دوست داشتنی اند
5-گرفتار ویژه نامه مجله و سالنامه روزنامه و ... هستم و زیاد وقت نمیکنم بیام نت..معذرت !

6-اینقدر داستانهای جالب اتفاق افتاده که 100صفحه میشه  اگه بخوام بنویسم!!
خلاصه ش این که پسرک داستان این بلاگ به 365روز نرسیده همه چیزش رو از دست داد.و عشق بوی نا گرفته ش با فرشته دروغینش به لجن کشیده شد،دشمنان به ظاهر دوست من هم به سرنوشت بدتری دچار شدند و تاوان کارهایی که کردند پس دادند.پسرک نه تنها آتلیه ش رو از دست داد بلکه اعتماد و دوستی آدمها و البته کارش رو توی مجله...
من فقط نظاره گر بودم که ببینم این نمایش تا کجا پیش میره و عدالت خدا و روزگار چه بر سر این ادمها می یاره.... و از این سکوت 10ماهه راضی ام ..حالا بیشتر از گذشته مطمئنم که خدا خیلی دوستم داره که همه این ادمها رو از زندگیم دور کرده.

7-ولنتاین روز دوستن داشتنه..روز عشق..و من عاشق دوستانی هستم که از پیچ و خم های سخت همه این روزها سربلند بیرون اومدند..عشق واقعی داشتن اونهاست

8-تنها هدیه ولنتاینی که عاشقانه خریدم برای مادرم بود که دعاش همیشه پشت سرمه.

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 14:56 | لینک  | 

نوشتنی و گفتنی زیاده
اینقدر زیاد که باید 2هفته ای مرخصی بگیرم و فقط بنویسم و پست کنم ..
به قول بچه ها کی میشه این کتاب ماجراجویانه یه فصل یکنواخت باشه کسی نمی دونه !!!!!!!!!!!!!!!!!11
واسه همه جالب شده..واسه خودم دیگه خسته کننده..از اینکه شده پر ماجرا !
اگه زمانی بود و حوصله ای می یام می نویسم که چه اتفاقات بامزه ای افتاده

....
به شکل فشره و نان-استاپ کار میکنیم ...
جشنواره و کارهاش و نشریه روزانه و روزنامه ....
شاید فرصتی بشه که در شبانه روز فقط 1-2ساعت بخوابم ..
و باز یه روز دیگه و باز هم دویدن های بی امان از نشریه به روزنامه به هتل به بازار فیلم به سینما به ............................
تازه هنوز جشنواره داخلی شروع نشده و اینه اوضاع ما ...
دیشب مهمونی گود-بای یکی از دوستام بود ..ما 3 تا ساعت 1.5 شب تازه رسیدیم اونجا ..خسته و خواب آلود و با کلی شامورتی بازی که بتونیم بپیچونیم بریم اونجا ..
نتیجه اینکه 1ساعت بعد از تنرس اینکه تو راه چپ و چوله نشم برگشتم خونه.... دلم سوخت برای میزبان که اینقدر ذوق اومدن ما رو داشت !!!
...
بی ربط اما لازم به ذکر:لطفا" با اسامی مزخرف تابلو و آشنا واسه من کامنت های ا.ر.و.ت.ی.ک و پ.و.رن.و نزارید.چون نه خوشحال میشم نه ناراحت..روی صحبتم با اون موجود ابلهیه که فکر میکنه
با آوردن اسم های اشنای دور و بر میخواد ابراز وجود کنه.خوش به حالت که اینقدر از منم می دونی .علتش اینه که من آدم مهمی هستم.شاخم و همین شاخ بودنم چشم تو و امثال تو رو داره در می یاره
همین یعنی که من بردم!

پ.ن1:این صدای چوب زمانه است ..چوب خدا صدا ندارد .....چیزی که اتفاق افتاده بی نظیرترین نوع عدالت روزگار می تونه باشه ....
پ.ن2:"سمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا" ..اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم .......
پ.ن3:خدا هست..همه چیز خوبه ...

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 12:18 | لینک  | 


دلم یه خواب عمیق می خواد
یه خواب طولانی
یه خوابی که وقتی بیدار شدم خیلی از ادمهایی که الان هستند اون موقع نباشند
مرده باشند
تمام شده باشند
یه خواب
مثل خواب اصحاب کهف
..
نمیدونم چرا
اما احساس میکنم
به این خواب احتیاج دارم
..
من یه این خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــواب محتاجم
چون دلم می خواد دور باشم
توی خواب دورم
از همه
کاش می تونستم برم قطب..
دیوونه م؟
شاید
..
اما خوابم می یاد

پ.ن:باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست....

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 2:11 | لینک  |