چی؟
دست و پنجه نرم کردن من با آلرژی و کهیر و امپول و قرص های حساسیت شده 4 ماه!
دیروز حدودا" 18تا آزمایش دادم و ظاهرا" جوابش 7-8 روز دیگه آماده ست تا جنابان دکترها تشخیص بدهند که مثلا" بدن من به چی حساسیت داره!!!!یعنی در حقیقت به چی حساسیت نداره ه ه ه !
این چند روز که اصلا حالم خوب نبود و بیشتر خونه موندم..
اگرچه شما میگه همینجوری با همین کهیرها هم خوشگلم !!!!!!!!!!!!!!!!!! (سوسک و دست و پای بلوری و ..... اینا)
البته دکتر میگه بخشی از این آلرژی به شرایط اب و هواییِ کثافت تهران و بخشی ش به اعصاب و فشارهای عصبی بر میگرده!
ماشاالله که من هم اصلا و ابدا در این شرایط نیستم!!!!!!
قربون هوای تهران و شرایط اجتماعی و سیاسی هم برم که دیگه همه چیز نور علی نوره!!!!!!!!!!!!!
...
همه این ماجراها یه طرف..جمع کردن این کتاب ها و سی دی ها و فیلم ها و ارشیو مجله ها و روزنامه های یه طرف..
خدا وکیلی حاضرم در ماه 3 سری صفحه بندی شبانه داشته باشم اما مجبور به اثاث کشی نشم!!!
بیچاره مامانم.از پسِ همین یه اتاق 15متری بر نمی یام..چه برسه به اون بیچاره که مجبوره کلّ این خونه رو جابه جا کنه!
...
میدونین..حوصله جا به جا شدن توی همین وبلاگ رو هم ندارم .یعنی وقتی می بینم حتی اینجا نمی تونم راحت بنویسم و وقتی هرچی می نویسم،
یه جور دیگه برداشت میشه و هی ادمهای منتظر فرصت می یان که عقده های درونیشون رو به نمایش عمومی میزارن،حتی دیگه حال ندارم فکر کنم برم جای دیگه بنویسم!
این علاف های بیکار اینقدر میگردند که اون بلاگ رو هم پیدا کنند!
چه میدونم...
هرچی حال کنم می نویسم..هرچی هم نشد که نمی نویسم و نگه می دارم واسه خودم و سما!..............
...
پ.ن:اینه دنیا!
چیزهایی که نمی تونم به کسی بگم..
اما اینجا هم نمیشه.
کاش می شد..
دیروز 22 تیر بود
تولد کسی بود که به خاطرش خیلی از موقعیت های زندگیم رو نابود کردم
و بعد از اینکه رابطه مون "بِرِک اپ" شد هم هنوز هم دوسش دارم
اینقدر که نمی تونم کلمه به کلمه توضیح بدم
...
روحیه آلمانی ش اجازه نداد خیلی از حرفها رو بهش بزنم
اما هنوز هم بیشتر از هر کسِ دیگه ای دوسش دارم ..
و نمی تونم به شکل واقعی و عمقی کسی رو جایگزینش کنم
اتفاق های سطحی و مقطعی این چند سال یه طرف...و حسّ درونی من یه طرف...
.........
اصلا حوصله نوشتن ندارم
توی این برهه ای که حال هم بده و اوضاع سیاسی و اجتماعی اینجوریه
حال من بدتر از همیشه شده
می دونم که فشار همه چیز باعث شده یهو بپُکم...
اما ........
فقط اشکهام سرازیره دیگه..
اشکهایی که همه این یکی دو ماه توی خودم نگه داشتم
بابت خیلی چیزها که مهم ترینش بر باد رفتن تمام باورهای سیاسی و اجتماعی م بود..
.....
آنکه می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندُه گین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
سخته بخواهم بنویسم...از لحظه هایی که جز با دیدن نمیشه هیچ جور دیکه ای درکشون کرد..از تلخی هایی که جز با چشدین نمیشه مزه شون رو حس کرد..از اشک هایی که بدون اجازه می یاد ٬نه..نمیشه نوشت !! من حتی از اون لحظه ای که صربات باتوم را بالای سرم می دیدم هم نمی تونم بنویسم...
روزهای تلخیه..ساده میگویم حال من ظاهــــــرا" خوب است ...اما تو هرگــــــز باور نکن!
وقتی با گلوله و باتوم به استقبال مردمی میروند که تنها سلاحشان مچ بندهایی ســــبز و پلاکاردهای اعتراض آمیز است٬چه چیزی میشه نوشت؟؟؟؟
اصلا بنویسم که چه بشود؟؟مگر نمیبینیم؟؟؟؟مگر نمیبینیم شنیع ترین دروغ ها و کثیف ترین شان را به خورد ملت می دهند و از ما توقع شعور کودکانی چند ساله دارند که برایشان برنامه کودک بسازند؟مگر نمیبینیم که شبکه های تلویزیونی مان چه تهوع آور حرف می زنند و برای تحمیق مردم سریال ها و فیلم های آرشیوی را بیرون میکشند؟مگر نمیبینیم جلوی چشممان ندا دختر ۲۶ ساله را به خاک و خون میکشند و گناهش را به گردن خبرنگار بی.بی.سی!!! می اندازند که ...؟؟مگر ندیدیم که نوشتیم:موسوی،کروبی،رضایی و خواندند:احمدی نژاد؟؟؟؟ و حالا با زور گلوله و باتوم می خواهند از "قــــــــــــانون" تمکین کنیم !!!!!!!!!!!
از کدام قانون؟؟ از قانونی که برای خودشان نوشته اند و به نفع خودشان؟؟از قانونی که اجازه می دهد لباس شخصی هاشان ٬ بسیجشان،ضد شورش و گارد ویژه شان ،روی مرد و زن،آتش بگشایند و برچسب ارذل و اوباش روی دانشجو،خبرنگار،هنرمند،فرهنگی و سیاسیون ایران بزنند!!!!!!!!!!!!!
نه این٬ آن قانونی نیست که من نه به عنوان یک فعال..روزنامه نگار.. و .......بلکه به عنوان یک انسان با اندک عقل و شعور بتوانم از آن تمکین کنم !
منُ ببخشید که تند نوشتم و کمی تلخ،ببخشید که در این روزها نتوانستم چیزی بنویسم..که همه در خیابانها بودیم و در کنار هم و من در بهت شُک بزرگتری که هنوز هم هضمش برایم سخت است.منُ ببخشید که این روها بَدم٬چهره ندا جلوی چشممه و اشکهام بند نمی یاد..منُ ببخشید که نیم بیشتری از دوستانم در زندان هستند و من و بقیه فقط نگران..نگرانِ اینکه با انواع و اقسام شکنجه ها چه میکنند و به چه گناهی؟؟؟؟
منُ ببخشید ..

