تبليغاتX
زن سی ساله - من خوبم.باور کنید!
نه عاشقانه..نه تلخ..نه جدی ..هم عاشقانه..هم تلخ..هم جدی!

من حالم خوبه...

الان احساس این و دارم که خوبم...

دیشب خواب دیدم توی زندان هستم..نمیدونم به چه جرمی اما زندان بودم و منتظر اینکه دادگاهم تشکیل بشه و بگن که چه مدتی باید توی زندان بمونم.توی اون زندان که البته جای بزرگی هم بود حال بدی داشتم.مرتب به این فکر میکردم که این مدت که نیستم بقیه چی میگن و ابروم میره که زندان بودم...

نمیدونم تعبیرش چیه..اگه کسی می دونه بهم بگه.........اما تا اونجایی که یادم  می یاد یه جاهایی اواخر خوابم انگار اومده بودم بیرون و می دویدم..نمیدونم خوب یادم نمونده!(دارم پیر میشم و حافظه ام یاری نمیکنه...)

برف رو هم دوست دارم هم دوست ندارم

این برف سپید وقتی می باره..همه جارو رنگ خودش میکنه....همه چیز رو می پوشونه..

اون یه دستیه برف رو دوست دارم اما وقتی اب و شل میشه.وقتی سیاه و کثیف میشه..وقت یخ میزنه و سر میشه..دیگه دلم نمی خوادش...سرمای زیادی هم که بعد از یخ زدن برف هست هم دوست ندارم....

از همه بدتر اینکه وقتی برف می یاد دلشوره های مامان نمیزاره که ماشین بیارم با خودم و مجبور میشم توی برف و یخبندان دنبال اژانس و تاکسی باشم و این خیلی اذیتم میکنه....

امروز تعطیلی بود

اما من رفتم سرکار..هیچ کار خاصی هم انجام ندادم؛ نمیدونم چرا رفتم..

من استاد تغییر قالب هستم.این دیگه جزیی از من شده؛ممکنه ابتدای هر بحرانی کمی هنگ کنم؛اما خیلی سریع خودم رو با شرایط وفق میدهم

من ماه ها پیش مجبور کردم خودم را تا با شرایط تطبیق پیدا کنم اما این اخرین ضربه بود...نمی تونستم تصور کنم یا حتی پیش بینی که پایانش اینجوری باشه.....

سن و سالم از این داستانها گذشته که بخوام تمام-احساسی با مسایل دور و برم برحورد کنم و همین شد که همین چندین ماه رابطه دوستانه مون رو حفظ کردیم و حتی با هم کار میکردیم اما ..........

توقع نداشتم این داستان ..این یک دهه اینجوری به لجن کشیده شه؛اونم از طرف اون..دلم می خواست همیشه گوشه ذهنم باشه که اگر عشقی به سرانجام رایج اینجا یا همه دنیا نرسید به گند هم کشیده نشد...و من تونستم مثه همیشه متفاوت باشم..این تفاوت ریشه در چه چیزی داره خودم هم نمیدونم؛همینقدر میدونم که هیچ زنی حاضر نمیشه حتی با وجود اینکه خودش در کنار کسی که دوسش داره نیست اما باز این خودش باشه که یک زن دیگه رو می زاره کنار اون ادم ...اونم نه یه غریبه..دوست عزیز خودش رو .......................

من این کار و کردم چون عقل و منطق و درکم از وضعیت میگفت که نمیشه...من کاغذ بودم و اون پارچه یا بالعکس... و کاغذ و پارچه هم هیچوقت به هم نمیشه دوخت و اگه به زور هم بدوزیش یه روزی پاره میشه.......

نمیدونم چرا..اما من راهم و جدا کردم چون باید این کار و میکردم

"پسرکی" که الان در کنارمه خیلی شبیهه ش است..خیلی.......اما !!!

نمیدونم..

ترجیح میدم دیگه حرفی نزنم

همه چیز رو به گند کشید و این حق من نبود.می  تونست همه چیز رو یه جور دیگه ببره جلو ....من مانع هیچ چیزی نبودم....

ما نون و نمک همدیگه رو خورده بودیم..ما حتی همین چند ماه گذشته بارها و بارها برای غم هم اشک ریختیم..من بارها از تعطیلات و استراحت خودم زدم تا کارهاشو انجام بدم...ما باهم بزرگ شدیم..با هم کار کردیم..با هم پروژه های زیادی رو به سرانجام رسوندیم...ما ............................

رفیق نیمه راه هم نشدی که ای کاش نیمه راهی بود.....

نمک خوردی و نمک دان رو توی سرم کوبیدی

وقتی دلم به رفاقتت خوش بود و نه به عشقت؛ به تنم خنجر زدی...حقم نبود!

اما دیگه گذشته..

تو رو سپردم به دست باد...

تو رو سپردم به پنهانی ترین زوایای ذهنم زیر لایه های خاطرات دوران اولیه جوانی ام..روزهاییکه هیچی نبودیم..نه ماشین داشتیم و نه موبایل......هنوز بچه مدرسه ای بودیم و پر از هیجانات بلوغ..روزهایی که نه تو اینقدر معروف بودی و نه من اینقدر پرکار..روزهایی که .................

بی خیال...

بزار اون روزها توی خاطرم بمونه نه امروزها...کاش این روزها یادم بره..تو هم یادم بری...

چون باید زندگی مو عوض کنم؛راهی رو که شروع کردم تموم کنم و .......................

حالا باید به پسرک نشون بدم که ......

پس بی خیال..

یه چیزی شبیه این می یاد توی ذهنم:

من گذشتم و گذشت آن چه تو با ما کردی

تو بمان با دگران؛وای به حال دگران ...

*****

پس دیگه بسه..

ترمه خانوم جون..پاشو دی سی شو ..برو زنگ بزن به پسرک و شب بخیرشو بگو بزار بخوابه..بعدش هم بشین سر پروژه ای که دستته؛فردا باید تحویل بدی؛  هنوز مونده کلی!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 0:42 | لینک  |