تبليغاتX
زن سی ساله - خودم را جا گذاشتم..
نه عاشقانه..نه تلخ..نه جدی ..هم عاشقانه..هم تلخ..هم جدی!

یه جایی جا موندم

یه جایی توی دالان زمان

از سال ۸۴...

گم شدم

و انگار من نیستم

نمیدونم خودم و کجا جا گذاشتم

اما می دونم که جا موندم

اونی که می خواست مردن من و ببینه نمیدونه که من از همون وقت مردم..

و من دیگه اون کسی که بودم نیستم..پس مرده ام..

از این نام و نشان هایی که دارم هیچ ..هیچ.. نیست

**

تصمیم دارم با خودم مهربان باشم

یعنی باید مهربان باشم٬مجبورم..وگرنه بیش از این "لیبل" دیوانگی می خورم روی پیشونیم..اما من دیوانه نیستم..باور کنید

اما مثه خیلیا نمیتونم این مدلی عاقل باشم

نمیتونم دورویی کنم..نمیتونم !

**

اشفته می نویسم .میدونم.ذهنم پره از چیزهای متعدد و حرفهای نگفته و دل دل های نگرانی.

پر از انرژی های تلف شده و افسوس های پیاپی..

**

فیلم می بینم،کتاب می خونم،دوباره می خوام برم باشگاه،کلاسهای زبانم و پیگیری کردم و .......اما ذهنم شلخته ست..

و این شلختگی ناشی از همه درگیری هاییه که توی این ۲-۳ساله داشتم٫اما یه چیزی رو مطمئنم

اونم اینکه این اشفتگی و در هم ریختگی،این حال بد و بی قراری برای هیچ عشق از دست رفته یا به دست آمده ای نیست....اینقدر سن ازم گذشته مه بتونم با این قبیل ماجراها خودم و تطبیق بدم...

و همین برام کافیه...........

**

پی.نوشت: وقتی همه ادمها جواب اعتمادی که بهشون کردی با بی معرفتی و نا مردی میدن....وقتی همه معادلات ذهنیت رو بهم می ریزن..وقتی تو می مونی و این منطق گندت که باید حرمت نان و نمک رو باز هم نگه داشت...........

ترمه.ببین .اینقدر خوش بین نباش..........چشمات رو باز کن پیلیززززززززززززززززز 

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 23:10 | لینک  |