تبليغاتX
زن سی ساله - آشفته م
نه عاشقانه..نه تلخ..نه جدی ..هم عاشقانه..هم تلخ..هم جدی!

يه دوستي داشتم كه هميشه مي گفت : تو اگه داستان زندگيت رو بنويسي..پرفروش ترين كتاب سال ميشه و مثلا پوز "بامداد خمار "و ميزنه و ...
حالامي بينم راست ميگه..
وقتي نگاه ميكنم به اتفاقات مثلا 10-11 سال اخير مي بينم كه چقدر ماجرا و چقدر داستان و چقدر پشت سر هم ماجراهاي جور واجور و گاهي هم ناجور..
يعني بيشتر وقتها ناجور.....
به اين نتيجه رسيدم كه اصلا نميتونم يه رابطه عاطفي درست داشته باشم
چون از اول تا آخر رابطه مسووليت همه چيز رو مي خوام به دوش بكشم
غصه همه چيز رو تنهايي بخورم
بعد از يه مدت بهم فشار مي ياد
از پا مي افتم
دپرس ميشم و غمگين..
بعد اون ادمه از اونجايي كه خيلي هوا برش داشته كه خبريه  و اون بالا بالاهاست پيچ مي خوره و من هم از اون جايي كه ته اوپن مايندي هستم؛زماني مي فهمم كه كااااااار از كار گذشته..
باز حالا خوبه اين 6-7سال اخير يه كم تيزتر شدم و تو داستان دوستي مي فهمم ..اون دوتاي اولي رو كه اينقدر شيك و خنگ بودم وقتي زن گرفتند فهميدم!!!!!!!!! يعني زنشون اومد پيشم  و اعلام موجوديت كرد..
 و من يه مدت مريض احوال و دپرس ...
اه..گفتنش چه فايده اي داره
**
امروز حالم خيلي بد بود
از صبح موقه رفتن سر كار همينجوري اشك ريختم تا رسيدم دفتر
موقع انجام دادن كارام هم يه خط در ميون مي رفتم سيگار ميكشيدم و "عر" مي زدم
خيلي هم زود زدم بيرون و همينجوري تو خيابونها سرگردون..
باك بنزينم هم خالي ..اما اصلا حوصله بنزين زدن و تو صف پمپ بنزين وايسادن نداشتم
اما يهو ديوونه شدم
راستش قيافه مو تو اينه ديدم لجم گرفت؛چشمها گريون..ابروها در اومده و شلخته بدون حتي يه رژ ناقابل موهاي كثيف ...
اصلا انگار نه انگار من همون ادمي هستم كه اينهمه دوستام قربون صدقه م مي رفتند و مردايي كه تو مهوني و اين ور اونور مي ديدم نگاهشون دنبالم كشيده ميشد
نه....
اين من نبودم
چي به سرم اومده بود..؟؟؟؟؟؟؟؟
دوباره دارم خراب و داغون مي شم...
زنگ زدم به ارايشگرم رفتم پيشش؛ابروهام و مرتب كردم بعدشم سر راهم رفتم از مركز خريد ونك يك كيف و يه شال براي خودم خريدم..دلخوشي..
هميهش همينم..
وقتي حالم خيلي بده و عصبيم و گريان بايد خريد كنم..يه جور فرافكني...
نميدونم..
اما تمام راه تا خونه لبم و مي جويدم و به اتفاقات اين چند وقت اخير فكر ميكردم!
يكي دو بار هم از بس گيج بودم نزديك بود تصادف كنم ..

چرا بايد اينجوري ميشد..؟؟؟؟؟؟؟؟
خودم هم نميدونم..

امشب اصلا رو مودش نيستم بنويسم
يعني ترجيح ميدم به اين ماجراها فكر نكنم..
شايد فردا يا بعدا نوشتم
برام دعا كنيد
خيلي ذهنم اشفته ست
به يه دوش اب گرم طولاني احتياج دارم الان ...

*خدايا شكرت ..به داده و نداده ت شكر..همين كه زنده م سالم و مي تونم روي پاهام راه برم..همين كه مامان و بابام زنده و سالمند ...شكرت.

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 20:49 | لینک  |