تبليغاتX
زن سی ساله - در انديشه يك سفر
نه عاشقانه..نه تلخ..نه جدی ..هم عاشقانه..هم تلخ..هم جدی!

ديشب ساعت از 4 گذشته بود كه خوابيدم
با ارميتا دوستم اينتقدر حرف زديم و ..يعني من حرف زدم و اون گريه كرد  كه به هق هق افتاديم جفتمون...
ارميتا باورش نميشد ايهمه مدت اين داستان و توي دلم نگه داشتم و به هيچكس نگفتم و بعدش هم كلي شماتتم كرد؛كلي فحشم داد كه چرا بدون مشورت با اونها اين حماقت كردم و ...
نميدونم
خودمم كه حالم بد ..چي بايد مي گفتم !؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا چرا من دست كسي رو كه اينقدر عاشقانه دوسش داشتم گذاشتم تو دست يكي از بهترين دوستهام كه البته خيلي هم سنش كمه و...
واقعا پنهان كردن اين عشق و ظاهر سازي من به هدف خوشبختي جفتشون ارزش داشت اينجوري خودم سرويس شم؟؟؟؟؟چه حكمتي داشت اين داستان؟كي مي تونه گه من قدر نبودم خوشبختي رو لمس كنم؟كي ميتونه بگه اين رابطه اي كه حالا تحت الشعاع عشق قديمي م قرار گرفته ايده ال زندگيه من هست يا نه نيست؟!!!
چه ميدونم..

**
امروزم زود زدم بيرون از دفتر
موهايي كه دو هفته پيش كوتاه  و رنگ كرده بودم بدجوري رو اعصابم بود..نميتونستم اين چتري هاي كوتاهو روي پيشونيم تحمل كنم..رفتم ارايشگاه گفتم همه رو برام ببافه كه بچسبه كف سرم..وقتي از سالن اومدم بيرون انگار ازاد بودم..راحت شدم!!!!!!
چه ترافيك مزخرفي  و اين اتوبان لعنتي كيپ تا كيپ ماشين توش بود.يك ساعت و نيم طول كشيد تا برسم خونه.
توي ترافيك كه بودم داشتم به حال و احوالم اين روزها فكر ميكردم..همه ماجراها يه طرف..از اون طرف دلم به حال مادرم خيلي سوخت.اون چه گناهعي داره هر روز وشب من و با اين حال ببينه و هر وقت بپرسه حالت چطوره ؟بگم سياهم..
يه جعبه شيريني مورد علاقه ش رو خريدم  و تمام تلاشم و كردم وقتي وارد خونه ميشم لبخند بزنم كه البته نتيجه ش تعريفي نداشت!

**
چند روزه نميتونم بهش زنگ بزنم ..يا بگم بياد ببينمش..يا حتي يه مسيج كوتاه بفرستم
من با اين اعصاب درب و  داغون در استانه افسردگي ...اونم قاطي و بي حوصله..اونهمه هم شر و ور بار من كرد..سر لج نيستم اما واقعا حوصله بحث و كل كل ندارم.واسه همينم نه زنگ ميزنم؛نه پيغامي نه هيچي..
تقصير هيچكس نيست
تقصير اون نيست
تقصير منم نيست
تقصير خدا هم نيست

من الان دلم تنهايي مي خواد ..ارامش مي خواد
شايد اگه 1ماه پيش بود خيلي چيزاي ديگه دلم مي خواست
اما الان نه..
بايد به يه سفر كوچولو فكر كنم..حتي اگه دو سه روز باشه
بايد از مامان بپرسم اوضاع خونه اي كه شمال داره چجوريه..اصلا مي تونم توي اين سرما اونجا برم يا ...
نميدونم!

پی.نوشت:چقدر خوبه كه كلا با 20هزار تومان تونستم سر و شكل و صورتم و جوري تغيير بدم كه ديگه  كسي ازم سوال نكنه چي شده؟حالت بده؟مشكل داري؟گريه كردي .....!!!
حداقل همه فكر ميكنند اوكي هستم و سر به سرم نمي زارن!
استاد نمايش بازي كردن شدم اين سالها...
بايد بخوابم..
خيلي خسته م!

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 20:30 | لینک  |