تبليغاتX
زن سی ساله - روزهای ابری و افتابی
نه عاشقانه..نه تلخ..نه جدی ..هم عاشقانه..هم تلخ..هم جدی!

دو هفته سخت رو پشت سر گذاشتم

و خوشحالم كه سپري شد

مي دونستم كه مي تونم

ميدونستم كه ميشه

خب اين ذات منه

نه از كسي كمك مي خوام

نه به كسي لم ميدم

هميشه دردناكترين شرايط روحي و جسميم رو خودم "كاور" كردم و اونقدر استقلال فكري و مالي داشتم كه بتونم اين كارو انجام بدم

نه الان كه 3دهه رو گذروندم..نه!

از همون 18-19سالگي كه رفتم سركار و شروع كردم به مستقل شدن

هنوز هم با پدر و مادرم زندگي ميكنم

و معتقدم به شدت كه مستقل بودن فقط به جدا و تنها زندگي كردن نيست

تا حرف استقلال ميشه فوري دخترها و پسرها مي خوان خونه شون رو جدا كنند؛اما استقلال بايد تو فكر ورفتار و ذهن ادم باشه

اينكه بتوني مستقل تصميم بگيري و مستقل نتيجه هر كارت رو قبول كني

..

بگذريم مادربزرگ شدم باز....!!!

**

جمعه با دوستام و پسرك رفتيم يه باغ توي يه شهري نزديك تهران

سرماي وحشتنااااااااااااااكي بود

و برفهاي توي جاده و حتي توي باغ از شدت سرما دوباره يخ زده بود!

پسرك اين برنامه رو جور كرده بود كه من حالم بهتر  و اين گريه هام تموم شه

و از دوستهاي خودم و خودش خواست كه بيان همراهمون!

خوب بود همه چيز..

جز اينكه سرد بود و از سرما حتي روي فرش نميشد نشست..

نزديكهاي 8تهران بوديم و به اصرار يكي از دوستامون همگي با هم رفتيم يه مهموني !!!!!!!!!!!!!!

فكر كنيد با اون خستگي و سرما ...

خلاصه رفتيم و واقعا بيشتر انگار رفتيم سيررررررك

يا من خيلي پير شدم يا اينها واقعا ديوونه بودند

لامصب ها هي هم مشروب تعارف ميكردند اما مزه هاشون رو نمي اوردن..منم مجبور بودم همونجوري بخورم و چون يه كم گرسنه م بود زود سردرد گرفتم؛و از پسرك خواستم تا برگرديم

از ساعت 12 كه خوابيدم تا امروز 11 خواب بودم...........

"بهترين دوستم" چند بار زنگ زد اما نميتونستم جوابشو بدم

چي ميگفتم؟

مي خواست بدونه چرا به اون و اقاي اعتماد به نفس گفتم "باي"!!!!!!!!!!!!!!

لابد مي خواست بحث كنه و به من بگه كه اشتباه ميكنم

اما اون چي ميدونه

هيچي...........

وقتي 5شنبه پروژه سفارشي " اعتماد به نفس" رو براش فرستادم حتي يه زنگ نزد يا اس ام اس كه تشكر كنه..دلم گرفت ؛اما خب خودم اينجوري قرارا گذاشته وبدم كه ديگه جز مساله كاري هيچ تماسي با هم نداشته باشيم..

اونم از خدا خواسته قبول كرد؛اخه من خوب ميشناسمش..زود مچش واسه من باز ميشه نمي تونه براي من لايي بكشه!اگه ارتباط داشته باشم نمي زارم واسه "بهترين دوستم" هم لايي بازي كنه و يا اذيتش كنه!

چه ميدونم.......

فعلا نسبت به دوهفته پيش حالم خيلي بهتره و بهتر تونستم ماجرا رو هضم كنم..

پسرك هم كمي بيشتر هوام و داره و اين خيلي خوبه

 

**

اوضاع كاري كمي بهم ريخته شده

بايد جمع و جورش كنم

رشته كار از دستم در رفته و اين بده..خيلي!

 

 

پي.نوشت1:آيدين نيكخواه بهرامي روز جمعه حين رانندگي در جاده چالوس دچار سانحه شد و درگذشت!

 متاسفم.پسر خوبي بود .چند باري ديده بودمش و به نظرم واقعا حيف شد....

 

پي.نوشت2:چه مست ميشم با "قلندر وار" عليرضا افتخاري ...................

 

 

مهم: اين پست قرار بود روز شنبه اپديت شه.اما بلاگفا ايراد داشت و متاسفانه امكان پست جديد نبود

وی اين دو روزه اتفاق جديدي نيفتاده .جز دل نگراني هاي  مورچه سياه واسه تولد عينكي...و من هم سهيم در اين دلشوره ها.........سرماي هوا هم بدجوري روي مخمه..........اين ماهانه لعنتي هم تمام اعصاب و تمركز من رو مي ريزه به هم..هنوز نيامده بد اخلاقي هايم شروع شده .....و كارهاي گره خورده دفتر و هر انچه كه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بگذريم...)

 

HAPPY NEW YEAR 2008
Hope all ur dreams come true

 

 

 

نوشته شده توسط ترمه در ساعت 23:48 | لینک  |